eitaa logo
مثبت باش معجزه میشه🙏
369.6هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
40.8هزار ویدیو
8 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم کانالی بامطالب مثبت، انگیزشی وشاد.. لطفا جهت حمایت ازکانال، مطالب و کلیپها رو با ایدی فوروارد کنید ارتباط با ما @yousefi1700 تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/3573940230C939fbf15a7
مشاهده در ایتا
دانلود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من سپردم بخدا،هرچه خدا میخواهد🤍 ‌‌@Mosbatbash 💥
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تمام وجودت بگو الهی آمین🤲❤ ‌‌@Mosbatbash 💥
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت های ارزشمند دکتر انوشه👌 ‌‌@Mosbatbash 💥
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از میان همه ی آدمهای دنیا فقط و فقط ... 🌱 ‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Mosbatbash 💥
460_118913965438272.mp3
زمان: حجم: 14.8M
🌱❤️ چهارشنبه بیست وهشتم مرداد ماه ‌‌@Mosbatbash 💥
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لذت ببریم از آهنگ معین 😍🎶 ‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Mosbatbash 💥
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروزت همون‌قدر زیبا که لایقشی…🌱 ‌‌@Mosbatbash 💥
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودتون رو به کسی یاداوری نکنید👌 ‌‌@Mosbatbash 💥
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به شما همراهان مهربون... 🌸 ‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸 #𝐏𝐀𝐑𝐓_7 غروب بود و من بیخیال داشتم موهای بلندم که از بچگی کوتاه نشده بود رو شونه میزدم. مامان بی مقدمه اومد داخل _ تو که هنوز آماده نشدی! میدونی که بابات تاکید داره باید توی این خواستگاری حاضر بشی پس کاری نکن که ناراحت بشه حالا فوقش نخواستی هم قبول نکن. موهامو بستم _ حرفای بابا بیشتر شبیه اتمام حجت بود _ یعنی میخوای پیش رئیسش شرمنده اش کنی؟ ابرویی بالا انداختم _ پس بگو بابا چرا سنگشو به سینه میزنه. نگران نباش من آماده میشم و میام بیرون. همون لحظه صدای آیفون بلند شد. مامان با هراس در اتاق رو بست و بیرون رفت لیندا رفته بود خونه ی خاله. چون فرهود دوست نداشت توی خواستگاری من نامزدش دیده بشه. یه کت و دامن خاکستری داشتم که ترجیح دادم همونو بپوشم بدون هیچ آرایشی. چون عقیده داشتم یکی باید باشه تو زندگیت تا براش آرایش کنی! من همینی ام که همه میبینن. به اجبار سینی چای رو برداشتم و بیرون رفتم چون حوصله ی جر و بحث بابامو نداشتم. بلند سلام کردم و یکی یکی سینی چای رو جلوشون گرفتم. اول مامان پسره و بعدم دوتا خواهرش و آخر کار هم خودش. نگاه خیره ی مامانش رو حس کردم سرمو بلند کردم و چون راهی نداشتم لبخند زدم که اونم با لبخند جوابم داد. خواهراش در گوش هم پچ پچ میکردن و نگاهشون مثل طلبکارا بود. آروم به طرف پسره رفتم تا چای رو برداره و همونجور خصوصیاتش رو از نظر گذروندم. یه پسر سی ساله اتو کشیده و منظم و خشک... میخورد خیلی آدم آن تایمی باشه. قدمتوسطی داشت و صورتش رو شش تیغ کرده بود. درکل قیافه اش بد نبود. ‌‌@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸 #𝐏𝐀𝐑𝐓_8 وقتی به خودم اومدم دیدم همونجور که داشتم براندازش میکردم، اونم از فرصت استفاده کرده بود و بهم خیره شده بود حتی به خودش زحمت نمیداد چای رو برداره! اخمی توی پیشونیم نشست و سینی چای رو تکون دادم و فنجون ها کمی به هم خوردن و با صداش به خودش اومد و چای رو برداشت بلافاصله سینی رو همون وسط گذاشتم و کنار مامان نشستم اونقدر قضیه رو کش دادن تا بالاخره نوبت رسید به اصل مطلب. مامان پسره حرف رو دست گرفت _ فکر کنم قبل از خوردنِ شیرینی، پسر و دختر باید باهم حرفای نهایی رو بزنن حرف نهایی؟! اونا واسه خودشون تموم شده میدونستن و تهش منو خبر کردن! بابا به من اشاره کرد _ دخترم با آقای فرهادی برید توی اتاقت حرفاتونو بزنین. پوزخندی زدم و جلوتر حرکت کردم اونم پشت سرم اومد. همش امیدوار بودم خودش پشیمون بشه تا من نخوام دست به کار بشم. پنج دقیقه ای بود توی اتاق نشسته بودیم و هردو به در و دیوار نگاه میکردیم کمی جا به جا شد و شروع کرد _ راستش من از روی شخصیت پدرتون اومدم خواستگاری،امیدوارم اخلاق شما هم مثل پدرتون باشه. چقدر رسمی حرف میزد حالم داشت بد میشد راست میگفت خوش اخلاقی های بابام برای بقیه بود و سگ اخلاقیاش هم تو خونه ما باید تحمل میکردیم! با این حال پدر بود و احترامش واجب! _ اسمم مصطفی فرهادی سی و سه سالمه رئیس پدرتون توی اداره هستم. بی حوصله پرسیدم _ از من به عنوان همسر چه توقعی دارین؟ کمی فکر کرد و جواب داد _ از همسرم آینده ام توقع دارم فقط به زندگیش برسه و اهل بگو مگو نباشه ابرویی بالا انداختم _ و اگه اهلش بود؟! نگاهش رو مستقیم به صورتم انداخت _ من اگه عصبانی بشم دست بزن دارم ممکنه ازم کتک بخوره ‌‌@Mosbatbash 💥