eitaa logo
مثبت باش معجزه میشه🙏
366.7هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
41هزار ویدیو
8 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم کانالی بامطالب مثبت، انگیزشی وشاد.. لطفا جهت حمایت ازکانال، مطالب و کلیپها رو با ایدی فوروارد کنید ارتباط با ما @yousefi1700 تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/3573940230C939fbf15a7
مشاهده در ایتا
دانلود
تخفیفات ۴۰ درصدی کرم جوانه گندم و روغن کندوش اصل شروع شد 😍🌻 جهت استعلام قیمت وارد کانال زیر شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/219547163Cb5965bf846
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♥️♥️ خانومایی که حاضرجوابی محترمانه و دلبری بلد نیستن و بابت هر حرفی عصبی میشن، بیان یاد بگیرن، کی جواب بدن، کی ساکت باشن! بیایین سیاست جمع کنین😉😋👇 https://eitaa.com/joinchat/2082538108Cfe05028ad8 به شدت توصیه می کنم حتما حتما عضو شوید💚👆🏻👆🏻😌
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سـ🥰✋ـلام دوستان🌸 اول هفته زیبـاتون بخیر 🌸🍃 ان شاء اللّه روزی شـاد 🌸🍃 با سلامتی وخوشبختی در پیـش رو داشتـه باشیـد...🌸🍃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Mosbatbash 💥
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 رابطه بین پسر و پدری که باهم خوب نیستند چگونه درست می‌شود؟ ‌‌@Mosbatbash 💥
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا ایران است کردستان (هورامان ) مناظر طبیعی وگردشگری زیبای ایران 🌸🍃 ‌‌@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸 #𝐏𝐀𝐑𝐓_25 _ فقط سینا دیوونه‌ست که انتظار بیهوده میکشه. هزارتا دختر براش سر و دست میشکنن اونم مثل احمقا منتظر یه دختره که معلوم نیست از زندگی چی میخواد منظورش از اون دختر من بودم! سینا پسر بزرگ سودابه که سالها عاشق من بود و سه سال بود مدام ازم خواستگاری میکرد و جواب رد میشنید. سینا پسر خیلی خوب و خوش اخلاقی بود و از نظر خیلیا یه گزینه ی مناسب برای ازدواج! اما من به خاطر سودابه حاضر نمیشدم قبول کنم و هربار مجبور بودم به خاطر مادرش غرور پسرش رو بشکنم. بهم برخورد و با اخم های درهم جوابش رو دادم _ مگه مغز خر خوردم بشم عروس تو؟ همینجوری با حرفات آتیش میزنی اگه عروست بشم که دیگه واویلا! پوزخندی زدم و ادامه دادم _ سلیقه ی پسرت حرف نداره! سودابه که دید حریف زبون من نمیشه خودشو زد به نشنیدن و از در یه صحبت دیگه با مامانم وارد شد لیندا که تا اون لحظه سکوت کرده بود در گوشم پچ زد _ هرچی به مامان میگم اینو تحویل نگیر گوش نمیده _ پاشو بریم تو اتاق مجبوره بره. قبل از اینکه کامل بخوایم بریم صداش رو عمدا بالا برد تا ما هم بشنویم _ سحر اگه لباس عروس بپوشه خیلیا باید جلوش لنگر بندازن منو لیندا پوکر به هم نگاه کردیم و رفتیم تو اتاق. *** پتو رو محکم از روی لیندا کشیدم و شونه هاشو گرفتم محکم تکون دادم _ پاشو لیندا فرهود اومده دنبالت ببرتت آرایشگاه لیندا چشمای خوابالودش رو مـ!لید _تف به این شانس من خوابم میاد خب! رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸 #𝐏𝐀𝐑𝐓_26 _ چه وقت خوابه آخه؟ ساعت چهار عصره و هفت هم عروسی شروع میشه لیندا غر غر کنان بلند شد _ تو چی؟ نمیای بریم؟ _ نه بابا من که لباس مجلسی نمیپوشم ترجیح میدم با مانتو بیام. کاش میشد اصلا نمیومدم _ فامیل خودمون رو که میشناسی! اگه نیای فکر میکنن از حسودیته سری تکون دادم _ حتما میام نگران نباش لیندا وسایلش رو برداشت و رفت آرایشگاه تو فکر بودم که چی بپوشم . طی یه تصمیم آنی همون مانتو مشکی که باربد توی کیفم گذاشته بود رو برداشتم تا بپوشم اهل آرایش نبودم به خاطر همین وسایل آرایشی هم نداشتم. رژلب لیندا رو توی وسایلش برداشتم و کمی به لبم رنگ دادم و لاک مشکی هم به ناخنای بلندم زدم دو ساعتی گذشت که لیندا از آرایشگاه اومد و من و مامان و بابا هم سوار ماشین فرهود شدیم و باهم به عروسی رفتیم. تا نیم ساعت اول توی تالار جو خیلی برام سنگین بود و بدون حرف کنار مامان نشسته بودم . اما کم کم که آهنگ لایتی پخش شد و لیندا و فرهود دوتایی رفتن وسط پیست رقـ،ـص و همهمه ی جمعیت بالا گرفت، لبخندی روی لبم نشست زوج لیندا و فرهود رو انگار خود خدا برای هم آفریده بود و خوشحال بودم که حداقل خواهرم از ازدواجش حس خوبی داشت برق ها رو خاموش کردن و فقط رقـ،ـص نور توی صورتشون در چرخش بود خیلی ناگهانی دستی دور بازوم پیچیده شد و تا خواستم به خودم بیام منو وسط پیست رقـ،ـص کشوند رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/mosbatbash/97262