eitaa logo
مثبت باش معجزه میشه🙏
368.9هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
41.5هزار ویدیو
9 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم کانالی بامطالب مثبت، انگیزشی وشاد.. لطفا جهت حمایت ازکانال، مطالب و کلیپها رو با ایدی فوروارد کنید ارتباط با ما @yousefi1700 تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/3573940230C939fbf15a7
مشاهده در ایتا
دانلود
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایت مادر و فرزند حتما ببینید عالیه👌 ‌ ‌‌@Mosbatbash 💥
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرستین دعای خیر برای فرزندان عزیزمون ❤️🤲 ‌‌@Mosbatbash 💥
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیاز های دیگران نعمت های خداوند برای شماست...👌 ‌‌@Mosbatbash 💥
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زن ها به لباس های زیاد نیاز ندارند آنها به حس" خوب بودن "نیاز دارند ‌‌@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸 #𝐏𝐀𝐑𝐓_43 *** تا آخرهفته الکی میگفتم و می‌خندیدم اما کسی نمیدونست که خنده هام فقط یه ماسک بود روی صورتم و زیر این ماسک کسی نمی‌دید که به جای اشک باید خون از چشمام می‌چکید لیندا هرچقدر اصرار کرد باهاش نرفتم و دست آخرهم خودش رفت یه لباس مناسب برام خرید بالاخره پنجشنبه از راه رسید... شبی که ازش وحشت داشتم شبی که قرار بود خودمو با دستای خودم اسیر و دربند سودابه کنم ایندفعه لیندا پیشم موند و فرهود هم به این تصمیمش احترام گذاشت لباسم رو پوشیده بودم و از دلشوره کف اتاق قدم میزدم. اون روز لیندا تمام کارا رو کمک مامان انجام داد و بعد اومد پیشم _ درچه حالی شایلین؟! _ بقیه ی خواستگارا چون میدونستم جوابم منفیه عین خیالمم نبود اما این... لیندا دستی به شونه ام زد _ به خدا توکل کن... حداقل از این خیالم راحته که سینا حاضره به خاطر تو هرکاری کنه _ ولی سودابه از من کینه داره محاله بذاره آب خوش از گلوم پایین بره صدای در زدن اومد و دلم هری پایین ریخت _ یعنی اومدن؟! _ آروم باش من میرم سر و گوشی آب بدم _ فقط امیدوارم سودابه یه بهونه ای پیدا کنه و سینا رو منصرف کنه رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸 #𝐏𝐀𝐑𝐓_44 قبل از اینکه لیندا بره بیرون، بابا صدام زد تا برم چای ببرم. هردو باهم از اتاق بیرون رفتیم. لیندا دستمو فشرد _ من میرم توی سالن، تو هم برو آشپزخونه و نگران چیزی نباش راهمون رو از هم جدا کردیم سینی چای که مامان از قبل آماده کرده بود رو برداشتم و درحالی که نگاهم فقط بخاری که از فنجونای چای بلند میشد، بود داخل سالن رفتم سرمو بلند کردم تا سلام کنم... _س... با دیدن صحنه ی رو به روم بقیه ی کلمه ها توی دهنم خشک شد و نتونستم پلک بزنم من منتظر بودم سینا رو ببینم اما باربد و یه مرد میانسال دیگه توی سالن بودن و خبری از سینا و سودابه نبود لیندا به طرفم اومد و ایندفعه اون بود که از بازوم سقلمه گرفت _حواست کجاست شایلین؟ چرا خشکت زده آبرومونو داری میبری همون جور که نگاهم به رو به رو بود جواب دادم _ چرا نیومدی بهم بگی باربد اومده؟! _ مثل اینکه تو بیشتر میشناسیش حتی اسمش هم میدونی! والا منم تازه دیدم و تا خواستم بیام بهت بگم خودت اومدی صدای بابا دراومد _ دخترم چای سرد شد لیندا برام چشم و ابرو اومد و کنار کشید هنوزم شوک زده بودم که چطور بابا نگفته بود قراره باربد بیاد . من همش فکرم درگیر سینا بود اصلا باربد چرا اومده بود خواستگاری؟! اول به طرف اون مرد میانسال که حدس زدم پدرش باشه رفتم و چای تعارف کردم رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/mosbatbash/97262
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی جالبه حتما این ویدئو رو تا آخر ببینید 👌👌 ‌‌@Mosbatbash 💥
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوهر خود را مَزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی👏👏 ‌‌@Mosbatbash 💥