8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایت مادر و فرزند
حتما ببینید عالیه👌
@Mosbatbash 💥
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخوام ببرمتون به تهران قدیم😍
#نوستالوژی
@Mosbatbash 💥
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرستین دعای خیر برای فرزندان عزیزمون ❤️🤲
@Mosbatbash 💥
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیاز های دیگران نعمت های خداوند برای شماست...👌
@Mosbatbash 💥
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زن ها به لباس های زیاد نیاز ندارند
آنها به حس" خوب بودن "نیاز دارند
#دکتر_عزیزی
@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_43
***
تا آخرهفته الکی میگفتم و میخندیدم اما کسی نمیدونست که خنده هام فقط یه ماسک بود روی صورتم و زیر این ماسک کسی نمیدید که به جای اشک باید خون از چشمام میچکید
لیندا هرچقدر اصرار کرد باهاش نرفتم و دست آخرهم خودش رفت یه لباس مناسب برام خرید
بالاخره پنجشنبه از راه رسید... شبی که ازش وحشت داشتم
شبی که قرار بود خودمو با دستای خودم اسیر و دربند سودابه کنم
ایندفعه لیندا پیشم موند و فرهود هم به این تصمیمش احترام گذاشت
لباسم رو پوشیده بودم و از دلشوره کف اتاق قدم میزدم.
اون روز لیندا تمام کارا رو کمک مامان انجام داد و بعد اومد پیشم
_ درچه حالی شایلین؟!
_ بقیه ی خواستگارا چون میدونستم جوابم منفیه عین خیالمم نبود اما این...
لیندا دستی به شونه ام زد
_ به خدا توکل کن... حداقل از این خیالم راحته که سینا حاضره به خاطر تو هرکاری کنه
_ ولی سودابه از من کینه داره محاله بذاره آب خوش از گلوم پایین بره
صدای در زدن اومد و دلم هری پایین ریخت
_ یعنی اومدن؟!
_ آروم باش من میرم سر و گوشی آب بدم
_ فقط امیدوارم سودابه یه بهونه ای پیدا کنه و سینا رو منصرف کنه
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_44
قبل از اینکه لیندا بره بیرون، بابا صدام زد تا برم چای ببرم.
هردو باهم از اتاق بیرون رفتیم. لیندا دستمو فشرد
_ من میرم توی سالن، تو هم برو آشپزخونه و نگران چیزی نباش
راهمون رو از هم جدا کردیم
سینی چای که مامان از قبل آماده کرده بود رو برداشتم و درحالی که نگاهم فقط بخاری که از فنجونای چای بلند میشد، بود داخل سالن رفتم
سرمو بلند کردم تا سلام کنم...
_س...
با دیدن صحنه ی رو به روم بقیه ی کلمه ها توی دهنم خشک شد و نتونستم پلک بزنم
من منتظر بودم سینا رو ببینم اما باربد و یه مرد میانسال دیگه توی سالن بودن و خبری از سینا و سودابه نبود
لیندا به طرفم اومد و ایندفعه اون بود که از بازوم سقلمه گرفت
_حواست کجاست شایلین؟ چرا خشکت زده آبرومونو داری میبری
همون جور که نگاهم به رو به رو بود جواب دادم
_ چرا نیومدی بهم بگی باربد اومده؟!
_ مثل اینکه تو بیشتر میشناسیش حتی اسمش هم میدونی! والا منم تازه دیدم و تا خواستم بیام بهت بگم خودت اومدی
صدای بابا دراومد
_ دخترم چای سرد شد
لیندا برام چشم و ابرو اومد و کنار کشید
هنوزم شوک زده بودم که چطور بابا نگفته بود قراره باربد بیاد .
من همش فکرم درگیر سینا بود
اصلا باربد چرا اومده بود خواستگاری؟!
اول به طرف اون مرد میانسال که حدس زدم پدرش باشه رفتم و چای تعارف کردم
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاری که حسادت با آدم میکنه 👌
@Mosbatbash 💥
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی جالبه حتما این ویدئو رو تا آخر ببینید 👌👌
@Mosbatbash 💥
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوهر خود را مَزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن
پیدا شود گوهر شناس قابلی👏👏
@Mosbatbash 💥