eitaa logo
مثبت باش معجزه میشه🙏
371.7هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
41.6هزار ویدیو
8 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم کانالی بامطالب مثبت، انگیزشی وشاد.. لطفا جهت حمایت ازکانال، مطالب و کلیپها رو با ایدی فوروارد کنید ارتباط با ما @yousefi1700 تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/3573940230C939fbf15a7
مشاهده در ایتا
دانلود
سـازِ تـو🎸 #𝐏𝐀𝐑𝐓_55 هراسون نگاهمو بالا کشیدم و وقتی دیدم این دست سینا بود که روی صورت مامانش نشسته بود، ناخواسته از جام بلند شدم سینا با عصبانیت داد زد _ حق نداری به شایلین توهین کنی مامان! حالیت نیست هم خون خودته حتی احترام برادرت رو نگه نمیداری دستشو مشت کرد و عقب کشید سودابه ناباور دستشو روی صورتش گذاشت _ تو از انسانیت بویی نبردی مامان! تمام بدبختی‌های من به خاطر این زبون تند و رفتارهای زشت توئه! بنازم غیرت پسرشو! تند تند نفس می‌کشید و جلوی خودشو گرفته بود تا فوران نکنه _ به خاطر همین کارا و رفتارهای تو بود که شایلین منو قبول نکرد وگرنه الان من سه سال بود که داشتمش با حرفهای سینا دلم بدجور گرفت. چقدر عشق این پسر پاک بود اما حتی منم لیاقتش رو نداشتم خدایا میبینی چقدر دنیا رو کثیف کردن؟! هیچکس حرفی نمیزد. همه طبق قانون نانوشته ای سکوت کرده بودن. سینا نگاه گرفته اش رو به طرف من کشوند _ شایلین یه دقیقه بیا توی حیاط کارت دارم نگاهمو به طرف بابا کشوندم با سر تایید کرد و من دنبال سینا راه افتادم ازش شرمنده بودمو نمی‌تونستم توی صورتش نگاه کنم. اون اینجوری به طرفداری از من به مادرش سیلی زد و من حتی هیچوقت جدی نگرفته بودمش رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸 #𝐏𝐀𝐑𝐓_56 _ شایلین برای آخرین بار به من نگاه کن صدای پر از غمش دلمو سوزوند آروم نگاهمو به طرف صورتش کشوندم _ آرزوی من فقط خوشبختی توئه! امیدوارم اونی که به من ترجیحش دادی لیاقت تو رو داشته باشه دیگه نتونستم توی صورتش نگاه کنم میترسیدم از حرارت نگاهش ذوب بشم با حسرت ادامه داد _ عشق تو همیشه تو قلبم میمونه تا لحظه ای که بمیرم همینجور که نگاهم پایین بود دیدم دستشو برد داخل جیبش و یه جعبه ی مخملی قرمز رنگ بیرون کشید متعجب ابروهامو به هم نزدیک کردم درشو باز کرد و به طرفم گرفت یه انگشتر بود با یه نگین برلیان وسطش برق میزد _ اینو روزی خریدم که برای اولین بار احساس کردم عاشقت شدم لبخند تلخی زد _ میخواستم بعد از شنیدن جواب مثبت از تو اینو دستت کنم اما مثل اینکه این انگشتر میشه هدیه ی جدایی و خداحافظی ناباور دستمو روی دهنم فشردم _ اما من نمیتونم اینو قبول کنم... _ هیس فقط یه بار به من نه نگو و اینو قبول کن مطمئن باش هدیه ی جداییه و من دیگه مزاحمتی برات ایجاد نمیکنم... آهی کشید و ادامه داد _ جز تو نمیتونم اینو به کس دیگه ای بدم نمیخواستم بازم دلشو بشکنم ولی قبول کردن اون انگشتر برام سخت بود رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸 #𝐏𝐀𝐑𝐓_57 _ خب من به بقیه چی بگم؟! اصلا دادن این انگشتر به من هزارتا معنا توی ذهن بقیه می‌تونه داشته باشه _ نمی‌خواد به کسی بگی فقط نگهش دار با تردید ازش گرفتم. لبخند غمگینی زد _ خداحافظ شایلین! قبل از اینکه بخوام چیزی بگم در حیاط رو باز کرد و رفت. بغض گلومو فشار میداد اما هرکاری میکردم چشمام قصد باریدن نداشت . بعضی وقتا فکر میکردم شاید واقعا از سنگم که نمیتونم گریه کنم رو به طرف آسمون کردم _خدایا دلم گریه میخواد شونه هات ساعتی چند؟! _ شونه های منم هست اگه بخوای با شنیدن صدای لیندا انگشتر رو توی مشتم فشردم _ اون چیه توی دستت قایمش کردی؟! _ از دست تو نمیشه چیزی رو قایم کرد مشتم رو باز کردم . با دیدن انگشتر ابروهاش بالا پرید _ اینو سینا بهت داد؟! سری به معنای تایید تکون دادم انگشتر رو برداشت و نگاهی بهش انداخت _ نمیدونم چرا قبول کردی ولی تو که نمی‌خوای اینو بندازی دستت؟! با دیدن سودابه و شوهرش که داشتن به این طرف میومدن انگشتر رو از دستش کشیدم _ معلومه که نه بذار قایمش کنم سودابه نبینه سودابه نزدیک اومد. لحظه ای رو به روم ایستاد و نگاه تحقیرآمیزی بهم انداخت و با تنه ای به شونه ام از کنارم رد شد زیرلب غریدم _ برو به درک! عفریته رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/mosbatbash/97262
. جملاتی که مردان را دیوانه می‌کند👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/737935804C340a69f607 هر زن و شوهری باید این کانالو داشته باشه🙊😌 شیطنت‌های دیوانه کننده از نظر دکتر 🙈
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎🍂 قضاوت، اول از همه آرامش خودمون رو می‌گیره... ‌‌@Mosbatbash 💥
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹🍀 در پستی بلندی های دنيا جز امواج خنده هايت چيزی باقی نخواهد ماند پس بخند كه دنیا ارزش غمگين شدنت را ندارد. ‌‌@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸 #𝐏𝐀𝐑𝐓_58 *** _ شایلین بدو بیرون سریع با دیدن چهره ی پریشونش بازوشو فشردم _لیندا تو نمیتونی خبرهای بد رو آرومتر بهم بدی؟ همش باید منو سکته بدی _ خب نمی‌دونم این خبر بده یا خوب کنجکاو پرسیدم _ خب بگو تا بدونم دستمو کشید _ بیا بریم بیرون باربد اومده با یادآوری خداحافظیش و حرکتی که جلوی در کرد تنم لرزید و قدمی عقب رفتم _ نه من نمیام فعلا که عقد نیستیم هر حرفی داره به بابا بگه _ چی میگی تو؟! مثل اینکه کار مهمی داره منتظره تا تو بری بعد حرفاشو بزنه. پوفی کشید و ادامه داد _ اون نامزدته و تو الان باید برای دیدنش پر پر بزنی ناخواسته خندیدم _ نه خیلی مجنون و شیداشم برو بابا خوبه می‌دونی چرا قبول کردم و بعد این حرفو میزنی _ دلیلت هرچی که بوده الان باید رفتارت باهاش درست باشه اون که گناه نکرده ازت خوشش اومده خواسته باهات ازدواج کنه... دستمو کشید _ درضمن مگه همه ی ازدواج ها از روی میل و علاقه‌ست؟! اینهمه آدم بدون عشق و فقط از روی عقل قبول میکنن تو هم یکی از اونا... نامزدتم که خدا رو شکر پسر خوبیه بقیه ی چیزا هم باهم بدست میارین رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸 #𝐏𝐀𝐑𝐓_59 بی توجه به حرفهای لیندا، فکرم به این مشغول بود که اگه خداحافظیش اونجوری بود خدا به داد سلامش برسه! لیندا محکم تکونم داد _ اگه نیای باربد خودش میاد دنبالت از فکر اینکه دوباره باهاش تنها بشم و بخواد حرکت جدیدی بکنه، توی اتاق نموندم و با لیندا بیرون رفتم ایندفعه خودش تنها اومده بود. سلامی کردم و کنار لیندا نشستم مامان فنجون چای رو جلوی باربد گذاشت باربد بی توجه به چای نیم نگاهی بهم انداخت و زود مسیر نگاهش رو به طرف بابا تغییر داد _ خب آقا سهراب اگه شما اجازه بدین اومدم اینجا تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کنم هیچ حسی نداشتم و برام فرقی نمی‌کرد . هرچه زودتر از اون خونه میرفتم برام بهتر بود بابا و مامان هم استقبال کردن _ آره هرچه زودتر مراسم بگیری بهتره پسرم باربد دوباره به من نگاه کرد _ اگه براتون مشکلی نباشه تصمیم دارم آخر همین هفته عقد کنم و آخر همین ماه هم عروسی بابا با خوشحالی تایید کرد _ هیچ مشکلی نیست پسرم راست می‌گفت چه مشکلی میتونست باشه؟! تازه به قول خودش یه نون خور اضافه از خونه‌اش کم میشد و این برای بابا عالی بود _ پس اگه اجازه بدین فردا بیام دنبال شایلین بریم خرید بابا مخالفتی نکرد _هرکاری لازمه انجام بدین رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/mosbatbash/97262