10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این آهنگو بفرست برای دخترت...💖
@Mosbatbash 💥
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا خودت پناهمون باش...❤️🕊
@Mosbatbash 💥
20M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌سه رفتار اشتباه زن که باعث دوری مرد میشود...
@Mosbatbash 💥
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی یکی میخواد تو جمع بهت تیکه بندازه وکوچیکت کنه عصبانی نشو،
بااین 3تا حرکت بازی رد به نفع خودت کن😍👌
@Mosbatbash 💥
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☕️💖🌱
تنها کسی که حسابش از همه برام جداس تویی...!
@Mosbatbash 💥
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو زندگیت سعی کن برای دونفر جونتم بدی...👌❤️
پدرومادرت
@Mosbatbash 💥
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه گفتن رو به بچه هاتون یاد بدید...✅
@Mosbatbash 💥
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی باید فقط فراموش کنی،چون بعضی ها حتی لیاقت این رو ندارند که تو حتی به یادشون باشی...👌
@Mosbatbash 💥
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایشالا پاییز امسال دلت خالی از غم باشه وبه جاش پر از آرامش باشه...🧡🍂
@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_64
ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد . چندتا پاساژ گشتیم اما من چیزی نخریدم
گوشه ای ایستاد و دستمو کشید
_ میخوای همینجوری فقط نگاه کنی؟ چرا چیزی نمیخری؟
هیچی نگفتم
لبخند کمرنگی زد
_ باشه پس خودم برات انتخاب میکنم و میخرم مجبوری با سلیقه ام کنار بیای
وقتی دیدم جدی جدی داره یه چیزایی رو میخره دیگه خودمم باهاش همراهی کردم و نظر میدادم
با کوله باری از خرید برگشتیم توی ماشین
دوباره هردو سکوت کرده بودیم
نگاهی به نیم رخش که مشغول رانندگی بود انداختم
متوجه شدم یه لکه ی سیاه کمرنگ روی صورتش نزدیکای گوشش بود
ناخودآگاه دستمو به طرفش بردم تا لکه رو از روی صورتش پاک کنم
بدون توجه به شرایط و موقعیتی که داخلش بودم داشتم تند تند با سرانگشتام روی لکه میکشیدم
ولی هرچقدر دست کشیدم پاک نشد
ناگهانی دستش روی دستم نشست
انگار بهم برق وصل شد و تازه متوجه موقعیتم شدم
همونجور که حواسش به رانندگی بود لبخندی روی لبش نشست
_ این لکه از وقتی به دنیا اومدم بوده ... یه جورایی مثل یه نشونه
چه جوری متوجه نشده بودم؟! حتی توی دیدارهای قبلی هم نفهمیده بودم
آروم دستمو عقب کشیدم . گند زده بودم با این کارم
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_65
جلوی در پیاده شد و وسایلا رو پایین آورد
_ میخوای بیای داخل؟
دلخور نگاهم کرد
_ تعارف که نمیکنی نترس نمیمونم تا در اتاق وسایل رو میارم برات بعد میرم
از ترس اینکه بازم یاد خداحافظی بیفته، قبول کردم
مامان ناهار درست کرده بود و هنوزم توی آشپزخونه مشغول بود
متوجه اومدن ما نشد
جلوی اتاق وسایل رو ازش گرفتم
_ خب خودم میبرم داخل دیگه نمیخواد زحمت بکشی
_ دوست دارم اتاقت رو ببینم
لبخند تصنعی زدم دلم نمیخواست باهاش تنها بشم میترسیدم پیشنهادای دیگه هم بده
واسه همین سعی کردم منصرفش کنم
_ اون اتاق لینداست منم یه گوشه اش میخوابم
ابرویی بالا انداخت و عقبگرد کرد
_ پس من میرم
مامان که ما رو دیده بود به طرفمون اومد
_ کجا پسرم؟ بمون ناهار بخور بعد برو
نیم نگاهی به من انداخت. دوست داشتم برای ناهار بمونه
سرمو به معنای تایید تکون دادم
انگار خودشم راضی بود اما همون لحظه پیامی اومد روی گوشیش و نظرشو عوض کرد
_ نه دیگه میرم
اینو گفت و رفت . خدا رو شکر نخواست خداحافظی کنه
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262