2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکم زندگی کن عزیزم✨🌱
@Mosbatbash 💥
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#همسرانه
الویت شوهرم شده خانواده اش...
@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_145
دستش رو دوطرف صورتم گذاشت و نگاه مستقیمش رو به چشمام انداخت
_ بهت حق میدم که اعتمادت بشکنه اما تحت هیچ شرایطی اینو فراموش نکن که تو زن شرعی و قانونی منی!
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و ادامه داد
_ اسمت توی شناسنامه ی منه و هیچ احدالناسی حق انکارش رو نداره!
با این حرفش دلم قرص شد اما حقیقت هنوزم تغییر نکرده بود و تلخیش اوقات منم تلخ کرده بود
_ گذشته ی زندگی من توی همون گذشته مونده! حال و آینده ی من تویی
خودمو عقب کشیدم
_ هیچ کدوم از این حرفها نمیتونه حقیقت رو کتمان کنه تو یه نامزد داری که نمیدونه بی خبر ازش رفتی زن گرفتی همونجوری که من نمیدونستم نامزد داری
به طرفم متمایل شد و پیشونیم رو بـ و سید
برای لحظه ای نفسم حبس شد
اما نباید به شیرینی وجودش عادت میکردم
_ کدوم با ارزش تره؟!
گنگ نگاش کردم
_ اینکه من کنار تو هستم و قانونی زنمی یا اونی که فقط نامزدمه؟!
_ بحث این نیست! بحث ما اینه که تو حقایق رو به من نگفتی
سری از روی تاسف تکون دادم
_ حالا میفهمم چرا میگفتی حرکت اول اعتماده! چون میخواستی این چیزا رو ببینم و دم نزنم
خودمو کشوندم لب تخت تا از اتاق بیرون برم اما همون لحظه دستمو توی دستش گرفت
_ این که باربد عاشقته هیچ ارزشی نداره؟!
ناباور سرمو به طرفش چرخوندم
چشماش غم داشت
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_146
پس این مرد واقعا منو دوست داشت!
دلیل کاراشو نمیدونستم اما...
من نمیتونستم به خونه ی پدریم برگردم
اگه برمیگشتم روز از نو روزی از نو بود و
ایندفعه به من با چشم یه زن مطلقه میدیدن و رفتار بابا بدتر میشد
از همه مهمتر با جاخالی کردن من، راه برای ورود بیشتر اون دختر به زندگی باربد فراهم میشد
شاید هم باید میموندم و خودم مارال رو از زندگیم بیرون میکردم
به قول باربد، اون فقط نامزدشه و من زنشم!
به هرحال من باربد رو تا قبل از این اتفاق قبول کرده بودم
نگاهش منتظر جواب من بود
بدون هیچ حرفی برگشتم توی تخت
و پشت بهش خوابیدم
***
_ میشه بگی داری منو کجا میبری؟!
صبح زود بیدارم کرده بود و گفته بود کار مهم باهام داره و وسایل جمع کنم بریم جایی!
منم به هوای اینکه تکلیفم رو میخواد مشخص کنه باهاش همراه شده بودم
ماشین داشت از شهر خارج میشد و من نمیدونستم کجا داریم میریم
نگاهش رو از جاده گرفت و برای لحظه ای به صورتم نگاه کرد
_ بچه ها ترتیب یه مسافرت دادن منم به خاطر اینکه حال و هوات عوض بشه قبول کردم بریم
اعتراضی نکردم شاید توی این مسافرت چیزای بیشتری ازش میفهمیدم
جاده ای که در پیش گرفته بود اطرافش فقط بیابون بود و این منو میترسوند
سرمو به شیشه چسبوندم و نفهمیدم چطور خوابم برد
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست برای همونی که میدونی ❤️🫂
@Mosbatbash 💥
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو چی رو عوض میکردی؟
🤔🍃🧡
@Mosbatbash 💥
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاییز با تو قشنگه ❤️🫀🍂
@Mosbatbash 💥
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست برا کسی که فکر میکنی این روزا امیدش رو از دست داده…🌱🤍
@Mosbatbash 💥
حکایت کیف اشتباهی💼
دختری در ایستگاه قطار کیف سیاهی برداشت و سوار قطار شد. چند دقیقه بعد فهمید کیف متعلق به او نیست.
وقتی آن را باز کرد، داخلش چند لباس، یک دفترچه و پاکتی پر از پول بود.
اولین فکرش این بود که کیف را تحویل دهد؛ اما بعد با خودش گفت: «صاحبش که مرا نمیشناسد.»
در همان لحظه، چشمش به دفترچه افتاد. صفحه اول نوشته بود:
«این پول، تمام پسانداز من برای عمل دخترم است.»
دختر بیدرنگ کیف را بست.
قطار هنوز حرکت میکرد. در ایستگاه بعد پیاده شد و به ایستگاه قبلی برگشت.
مردی را دید که با اضطراب دنبال چیزی میگشت.
کیف را به او داد.
مرد وقتی محتویاتش را دید، اشک در چشمانش جمع شد و گفت: «نمیدانم چطور تشکر کنم.»
دختر گفت: «لازم نیست. فقط یک روز اگر کسی چیزی را اشتباهی برداشت، کمکش کن برگرداند.»
نتیجه: درستکاری زمانی معنا پیدا میکند که هیچکس برای انجامش تو را تماشا نمیکند.
@Mosbatbash 💥
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نزدیکترین آدم زندگیت کیه ؟؟
❤️👌
@Mosbatbash 💥