استوپ استوپ منظورتون چیهه؟🤣
چرا پیش فرض باید تهران باشه اخه؟ مگه بقیه شهرا چشونه؟
نمیدونم هنوز کسی هست که بخواد نظر بگه و نگفته باشه یا چی
ولی من نظرم اینه که وقتی تو یه داستانی مکان دقیق رو نمیگی آدما نظرشون میره رو پایتخت کشور ها
و فرسیا مخالفه
حالا اومدیم نظر سنجی کنیم.
پس اگه هنوز نگفتید منو بیاید بیشتر کنید🥲
آقای ایکس
نمیدونم هنوز کسی هست که بخواد نظر بگه و نگفته باشه یا چی ولی من نظرم اینه که وقتی تو یه داستانی مکا
نیلو خانوم شما هرجور میخوای تصور کن اگه بیشتر نشدی که هیچی اما اگه برنده بشی من تو پارت بعدی مینویسم تو یه خونه توی شیراز ان
اونوقت بشین گریه کن😌🤣
آقای ایکس
نیلو خانوم شما هرجور میخوای تصور کن اگه بیشتر نشدی که هیچی اما اگه برنده بشی من تو پارت بعدی مینویسم
بیاید منو نجات بدید از دست این
چقدر آدم زورگو و یه دنده اخههه😭😭😭
آقای ایکس
بیاید منو نجات بدید از دست این چقدر آدم زورگو و یه دنده اخههه😭😭😭
همینه که هست برو گریه کن 😌
آقای ایکس
وقتی میخواین دوست پیدا کنین مواظب باشین لجباز نباشه🤌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مهدی، دست به سینه شد و نفس عمیق کشید، تا با لحن محترمانه صحبت کند، و از کوره در نرود، بعد گفت: این...
مکث کرد و لب هایش را به هم فشرد و گفت: توضیح خاصی نداری بدی؟
کیان، سری تکان داد و گفت : اتفاقا چرا، اگه اجازه بدی میگم.
بعد که مطمئن شد مهدی قرار نیست مثل یک آتشفشان فوران کند، گفت: پدرت بهم زنگ زد و گفت، امید خیلی بدخلق شده از مدرسه فرار میکنه و توی درس هاش هم افت خیلی شدیدی داشته.
با در هم شدن صورت مهدی، کمی مکث کرد و وقتی دید قرار نیست چیزی بگوید گفت: بهم گفت سعی کرده باهات تماس بگیره اما انگار جواب ندادی...
مهدی چشم هایش را مالش داد و گفت نرسیدم؛
کیان با اخم های در هم شده و صدایی که تلاش نمی کرد تا بالاتر نرود گفت: چطور بچه ای هستی که جواب باباش رو نمیده؟
مهدی به قالی خیره ماند؛
کیان دستش را روی شانه ی مهدی گذاشت و گفت: میفهمم میخوای از خانواده ات فاصله بگیری تا مجبور نشی با واقعیت هایی که پیش اومده روبه رو بشی، میفهمم میخوای خاطرات مادرت رو هم باهاش خاک کنی، اما نباید یادت بره که تو هنوز پدر و برادرت رو داری!
مهدی سرش را به سمت سقف گرفت و چشم هایش را بست تا اشک هایش بیرون نریزد؛
ولی کیان سیبک گلویش را میدید که بالا و پایین میشد و تقلایی که برای محکم ماندن میکرد را نظاره گر بود برای همین دست انداخت و پیکر شکسته اش را در اغوش گرفت و اجازه داد چند دقیقه ای مهدی انجا ارام بماند و شاید حتی اشک بریزد...
صدای تنفس مهدی که ارام شد، کیان همانطور که سرش را ناز میکرد ،گفت: بابات میگفت امید انگار توی مدرسه با چندتا از بچه های کلاس های دیگه دعواش شده، دقیق مطمئن نبود که برای امید قلدری فیزیکی میکنن یا همه اش به همون قلدری های لفظی محدود میشه...
مهدی با صورتی که برافروخته شده بود و ابروهایی که از حرص در هم گره خورده بود گفت چی؟!
#حنظلهcore
#پارت۱۱