هر روز و شبی که فکر میکنم بچهداری سخت نیست، یک بلاهایی سرم میاره یا یک کارهای عجیب و غریبی میکنه که از فکر کردن پشیمون میشم.
تازگیها بعد از نفس عمیق کشیدن و آرام کردن خودم، وقتی لبخند میزنم بهش که از بالای صندلی بهم خیره شده و پیش خودم میگم بزرگتر بشه بهتر میشه شرایط، یکی توی شکمم لگد میزنه و اعلام میکنه منم هستم. 🫠
کورسرخی
عالیه عطایی
کورسرخی را مدتها پیش خواندم، کتاب را که باز کردم زمین نگذاشتم، بیوقفه ادامهاش دادم.
عالیه عطایی روان و ساده نوشته بود، روایتهایش زبانی داشت که خسته از خواندن نمیشدم.
روایتها ناراحت کننده و غمانگیز بود، در دوران دبستان و دانشگاه همکلاسیهایی از اتباع داشتم اما هیچوقت روایتی از زندگیشان نشنیده بودم.
افغانستان همواره در جنگ بوده است، جنگی ادامهدار و خانه خراب کن. اما زندگی مردمش متوقف نشده، زیر سایه جنگ ماندهاند اما زندگی کردهاند.
برعکس عالیه عطایی من مردان افغانستان را ترسو نمیدانم، گواهش لشکر فاطمیون است؛ من افغانستان را بدون رهبر میدانم رهبری برای مردم نه برای کسب قدرت.
۱۶ از ۴۵
#چند_از_چند
°• @mtalebi76 •°
هدایت شده از قدر معلوم | س.م.ا.گنجعلیخانی
وَ سَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا
خستهام، یک نوع خستگی خاص که قابل توضیح و تفسیر نیست. ظاهرش اینه که یک تکلیف نیمه نوشته دارم که باید کاملش کنم و ارسالش کنم، فردا صبح ساعت هشت و نیم صبح میانترم دارم از درسی که از اول ترم کتابش رو ورق هم نزدم و متن عربیه و بحث سنگین و باید یک کار محتوایی انجام بدم، باید یک دوره طراحی کنم با محتوا.
همهی اینها ظاهر قضیه است.
حس میکنم خودم هم باطن رو نمیدونم و نمیفهمم.
بچهی زیر دو سالی هم دارم که چند ساعت ازش دور بودم و حالا بداخلاق و بدعنقه. نمیتونم در اتاق رو ببندم و درس بخونم چون باید من رو ببینه. یکی از پاهام گرفته و نشستن برام سخته و همهی اینها حالتهای عادی یک زن بارداره.
یک حس خستگی عمیق دارم، خستگی که با خوابیدن یا کم شدن کارها هم فکر نکنم تموم بشه.
و همیشه در این موقعیت خداروشکر میکنم که من فیل نیستم. 🐘 والا چجوری باید ۲۲ ماه این حالتها رو تحمل میکردم. 👀
امروز فکر میکردم کاش بعضی آدمها تکثیر میشدند. کاش یک نفر نبودند، یک نفری که متاسفانه از دست رفتهاست و دیگر نیست. کاش همین آدمها تکثیر میشدند، نه آدمهایی شکل من.
از سال ۹۹ که گروه آوینیخوانی را ترک کردم، دیگر سراغ آوینی نرفتم، نه اینکه نرفته باشم. هر از چندگاهی یکی از کتابها را از بین کتابهای کتابخانه بیرون میکشیدم روی میز میگذاشتم تا تورقش کنم و چند صفحهای بخوانم، اما همیشه کتاب آنقدر روی میز میماند که دهتا کتاب دیگر رویش میآمد و وقت مرتب کردن میز برمیگشت توی کتابخانه.
این کتاب بین بازی سیدعلی با کتابها و کتابخانه وسط خانه افتاده بود. چند ثانیهای فهرستش را بالا و پایین کردم و اسم کتاب را پیدا کردم. رفتم سراغ همان مقاله میخواستم ببینم چرا از بین این همه اسم، این یکی سهم نام کتاب شده است.
مقاله را که خواندم حسرت خوردم، نه از اینکه سیدمرتضی آوینی نیست، از اینکه حتی کسی شبیه او هم پیدا نمیشود.
آوینی انگار در سال ۱۴۰۳ نشسته است پشت میزش و این مقاله را نوشته و من فقط حسرت خوردم برای اینکه نویسندهای مثل آوینی نیست.
فکر کردم من مدعی در فکر و اندیشه مثل آوینی نشدم که هیچ، حتی در نوشتن هم نتوانستم قدمی به او نزدیک شوم. و وای به حال همهی زمانهای از دست رفته.
°• @mtalebi76 •°
آغازی بر یک پایان
حتی اگر هیچ برهان دیگری در دست نداشتم، ظهور انقلاب اسلامی _ و بهتر بگویم، بعثت تاریخی انسان در وجود مردی چون حضرت امام خمینی(س) برای من کافی بود تا باور کنم که عصر تمدن غرب سپری شده است و تا آن وضع موعود که انسان در انتظار اوست فاصله ای چندان باقی نمانده است.
حقیقت دین را باید نه در عوالم انتزاعی، که در وجود انسان هایی جست که خلیفه اللهی مبعوث شده اند. فصل الخطاب با انسان کامل است و لا غیر.
°• @mtalebi76 •°
از شنبه تا پنجشنبه ظهر که با پسرم توی خونهام و کسی رو ندارم که بچه رو بسپرم بهش میخوام خودم رو حلقآویز کنم، همسرم که خونه باشه حاضر نیستم پسرم رو نگهدارم میفرستم بره پیش باباش.
پنجشنبه و جمعهها که چندساعتی میذارمش پیش مامانم یا مامان همسرم و میرم دنبال کارهام؛ یا امروز که خونهی داییمه، همین چند ساعتی که دور از منه حالت دیوونگی و جنون دارم.
میدونم جاش امنه، با بچهها بازی میکنه ولی حال من بده.
چقدر بده این حال و روز 😵💫