نمیخوام رفتنت رو باور کنم. نمیخوام توی بعد از سال ۹۴ توی ذهنم پررنگ باشه. دوست دارم اون تصویری ازت رو به یاد بیارم که میرفتی سرکوچه، تاکسی میگرفتی، میرفتی بازار خرید. برای من و زینب دمپاییهای یک شکل با رنگ متفاوت میخریدی. میخوام اونتصویری یادم باشه که راحت ۲۰ تا پلهی بالاخانه رو میرفتی، پشت دارقالی مینشتی، نخ گره میزدی به دار قالی من و زینب هم کنارت مینشستیم. میخوام ازت روزهایی رو یادم بیاد که عصا نداشتی، که خودت آشپزی میکردی که عاشق این بودم وقتی میام توی آشپزخونه اشکنه روی گاز باشه، یا روزای عید و استانبولی ننبابایی.
من میخوام همون قدیما رو یادم بیاد، اون موقعی که سر پا بودی.
کاش میشد فقط یکبار دیگه فرصت اینکه دستت رو بگیرم داشته باشم. کاش سهشنبه که خونهتون بودم وقتی رو مبل خودت بودی و پتو روی پاهات بود بیشتر نگاهت میکردم ولی من این اواخر زیاد نگاهت نمیکردم از اینکه اینقدر ضعیف شدی ناراحت بودم.
کاش یکبار دیگه میتونستم دستت رو بگیرم. 🖤
منت بذارید و برای مادربزرگم فاتحهای بخونید.🙏🏻
قاف
ویرایش یاسین حجازی
قاف را ماهها پیش شروع کردم، شاید اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت بود. نیمهی کتاب رهایش کردم، مغزم گاهی کشش خواندن تاریخ را ندارد. انگار یکی حماقتهای بشر را میکوبد توی صورتم و بعد میگوید این اشرف مخلوقات است، ببینش.
خواندن زندگی پیامبر برایم شگفتآور بود، نه اینکه پیامبر اکرم را نمیشناختم، که واقعا نمیشناسم، بلکه عمق صبر و عطوفت و آرامشش اعجابآور بود.
دشمنانش به زبان واضح و عیان به بزرگیاش به معجزههایش باور داشتند اما به او پشت میکردند.
فکر میکنم واقعا پیامبر را نمیشناسم که واقعا شناختنش راحت نیست، که اصلا ادعای بزرگی است اگر کسی بگوید من پیامبر را میشناسم.
روزهایی از این سال که این کتاب را میخواندم، آدمهای بزرگی را از دست دادیم. آدمهایی که فکر میکنیم چطور جای خالیشان پر میشود.
من فکر میکنم این دنیا از دست دادن محمدامین را دید، پیروانش که جای خود دارد.
فقط شکرگزارم که هنگام رحلت پیامبر از حال امتش پرسید و خدا گفت:" من کنار امتت هستم."
۲۹ از ۴۵
#چند_از_چند
°• @mtalebi76 •°