🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶قسمت چهل وچهارم
🔶 #شرایط_سخت
قرار بود به دماوند رفته وقله را فتح کنیم.صالح آمد از من درخواست کوله کرد . گفتم: همین اسلحه که دست مان است به اندازه کافی سنگینی دارد دیگر کوله را می خواهی چکار؟
گفت: میخواهم توی آن سنگ بریزم باید خودم را محک بزنم وببینم آیا برای زندگی در شرایط سخت آمادگی دارم؟ مطمئن بودم کم می آورد بالا رفتن از کوهی به بلندای دماوند ، آن هم با اسلحه، کار ساده ای نیست.
همینطوری اش هم نفس آدم را بند می آورد. اصرار های من اثری نداشت.تا بالای کوه رفتیم وقله را فتح کردیم .من و چند نفر از پاسداران دیگر کم آوردیم و ادامه مسیر برایمان دشوار شده بود .صالح در حالی که کوله های پر از سنگ را در پشتش بسته بود واسلحه در دست داشت دست تک تک ما را گرفت وکمکمان کرد تا خود را بالا بکشیم
🔶 #قصابی
برای خرید گوشت به قصابی رفتیم متوجه شدم مبلغی پیش از هزینه گوشتی که خریدیم به قصاب داد از او سوال کردم که چرا مبلغی اضافه پرداختی ؟
از جواب دادن طفره رفت و بر سوالم اصرار کردم ناچار به جواب دادن شد ومن متوجه شدم که هر ماه به قصاب پول می دهد تا به نیاز مندان گوشت بدهد وآنها را دست خالی از مغازه اش نراند
👉 @mtnsr2
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔅بهترین دلیل
🍃روستای ما یک مدرسه بیشتر نداشت و آن هم دبستان بود.آن وقت ها عبدالحسین تو کلاس چهارم ابتدایی درس می خواند.با اینکه کار هم می کرد، نمره اش همیشه خودب بود.
🍃یک روز از مدرسه که آمد، بی مقدمه گفت:«از فردا اجازه بدین دیگه مدرسه نرم.» من و باباش با چشمهای گرد شده به هم نگاه کردیم😳.همچین درخواستی حتی یکبار هم سابقه نداشت.
❓باباش گفت: تو که مدرسه رو دوست داشتی، برای چی نمی خوای بری؟
🍃آمد چیزی بگوید، بغض گلوش را گرفت.همان طور، بغض کرده گفت:«بابا از فردا برات کشاورزی می کنم، خاکشوری می کنم، هر کاری بگی می کنم، ولی دیگه مدرسه نمی رم.»
این را گفت و یکدفعه زد زیر گریه😭
🤔حدس زدیم باید جریانی اتفاق افتاده باشد، آن روز ولی هرچه پیله اش شدیم، چیزی نگفت.
روز بعد دیدیم جدی جدی نمی خواهد مدرسه برود.باباش به این سادگی ها راضی نمی شد، پا توی یک کفش کرده بود که : «یا باید بری مدرسه، یا بگی چرا نمی خوای بری.»
🔹آخرش عبدالحسین کوتاه آمد .گفت: «آخه بابا روم نمی شه به شما بگم.»
🔸گفتم: «ننه به من بگو.»
سرش را انداخته بود پایین و چیزی نمی گفت. فکر کردم شاید خجالت می کشد.دستش را گفتم و بردمش تو اتاق دیگر. کمی ناز و نوازشش کردم. گفت و با گریه گفت: «ننه اون مدرسه دیگه نجس شده!»
«چرا پسرم؟»
🍃اسم معلمش را با غیظ آورد و گفت: «روم به دیوار، دور از جناب شما، دیروز این پدرسوخته رو با یک دختری دیدم، داشت...»
شرم و حیا نگذاشت حرفش را ادامه بدهد.فقط صدای گریه اش بلند تر شد و باز گفت:«اون مدرسه نجس شده، من دیگه نمی رم.»
آن دبستان تنها یک معلم داشت.او را هم می دانستیم طاغوتی است، از این کارهاش ولی دیگر خبر نداشتیم.
🍃موضوع را به باباش گفتم. عبدالحسین پیش ما حتی سابقه یک دروغ هم نداشت.رو همین حساب، پدرش گفت:
«حالا که اینطور شد، خودم هم دیگه میلم نیست بره مدرسه.»...
🍃تو آبادی علاوه بر دبستان، یک مکتب هم بود. از فردا گذاشتیمش آن جا به یاد گرفتن قرآن
👉 @mtnsr2
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
✨اَعوذُ باللّهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم✨
🌷إِلَّا الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلَىٰ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُم مِّيثَاقٌ أَوْ جَاءُوكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَن يُقَاتِلُوكُمْ أَوْ يُقَاتِلُوا قَوْمَهُمْ ۚ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ فَلَقَاتَلُوكُمْ ۚ فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقَاتِلُوكُمْ وَأَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا
🌹مگر کسانی که به قومی که میان شما و ایشان پیمانی است، می پیوندند یا خود نزد شما می آیند. در حالی که از جنگیدن با شما یا جنگیدن با قوم خود ملول شده باشند و اگر خدا می خواست بر شما پیروزشان می ساخت و با شما به جنگ برمی خاستند پس هرگاه کناره گرفتند و با شما نجنگیدند و به شما پیشنهاد صلح کردند، خدا هیچ راهی برای شما بر ضد آنان نگشوده است.
(نساء/۹۰)
👉 @mtnsr2
🌀انسان های نادان می گویند خدا كه ترس نداره!
💠 اگر این متن توی عكس قانعشون نكرد بهشون بگید
👌ترس دوری از مهربانی خدا منظور ماست...
🌹اینجوری شاید قانع بشند
👉 @mtnsr2