🌀انسان های نادان می گویند خدا كه ترس نداره!
💠 اگر این متن توی عكس قانعشون نكرد بهشون بگید
👌ترس دوری از مهربانی خدا منظور ماست...
🌹اینجوری شاید قانع بشند
👉 @mtnsr2
🌿🌷🌹🌸🌻💐🌼
🌿🌷🌹🌸🌻
🌿🌷🌹
🌿
💠 هم درجه شدن با خانواده در بهشت
🌹قرآن در سوره طور ميفرمايد: مؤمن وقتي وارد بهشت ميشود سراغ خانوادهاش را ميگيرد و ميگويد: ذريهي من کجا هستند؟ همسر من کجاست؟ ميگويند: مقام اينها مثل تو نبوده که بهشتي بشوند، نه اينکه بد باشند. اما نمره تو هجده بوده و اينها دوازده هستند. مؤمن ميگويد: «الهي عملتُ لي و لهم» من در دنيا هرکاري ميکردم و براي اينها هم انجام ميدادم. براي من اينجا بدون زن و بچه و پدر و مادر سخت است.
🍁 پيغمبر فرمود: خطاب ميشود، اينها را به او ملحق کنيد. «أَلْحَقْنا بِهِمْ» اينها را به آنها ملحق ميکنيم. «وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْءٍ» رتبهي او هم پايين نميآوريم. نميگوييم: شما يک طبقه پايينتر برو که با اينها يکي شوي. آنها را به اينها ملحق ميکنيم. اين را گفتم براي اينکه خانوادهها نگران نباشند و با خانوادههايشان زندگي ميکنند آنهايي که اهل ايمان باشند.
👉 @mtnsr2
🌿
🌿🌷🌹
🌿🌷🌹🌸🌻
🌿🌷🌹🌸🌻💐🌼
8268dfbe4b194f2d7ad649c90284ec82b7317c1f.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
🌹هفت قدم تا رهایی از گناه
🌱استاد رفیعی
👉 @mtnsr2
🍁دلت که گرفته باشد
🍁با صدای ترانه که هیچ
🍁با صدای دست فروش دوره گرد هم
گریه می کنی
🍁و این است شرح حال این روز های انتظار من
👉 @mtnsr2
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠الله اکبر ....
❗️فرزند امام معصوم بود
❗️داماد امام معصوم بود
❗️در صحرای کربلا حضور داشت
❗️دلاورانه جنگید و تا نیم قدمی شهادت رفت
❗️اما هنگام بریدن سر ها متوجه شدند زنده است
🔅خلاصه احیا شد
اما....
اما....
❗️اما امامت امام سجاد رو نپذیرفت
👈نهایتاً عاقبت به خیر نشد😔
💠خیلی خیلی باید مواظب باشیم هرچی باشیم گنده تر از این نیستیم
🙏فقط میتونیم یه دعا کنیم ....
🍃خدایا عاقبت همه ما را به خیر ختم کن🍃
🔹استاد رائفی پور
👉 @mtnsr2
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶قسمت چهل وپنجم
🔶 #فلکه_بستنی
شاد بودن وشاد نگه داشتن اطرافیان ، از خصوصیات بارز و همیشگی او بود.
در سفر های خانوادگی با این که معمولا همه کارها روی دوش او قرار داشت نه منتی سر کسی میگذاشت ونه با وجود خستگی زیاد ، اخم وناراحتی در چهره اش دیده می شد . دائم شاد بود و با ما شوخی می کرد. وقتی می آمد قم ، کاری می کرد که از کنار او بودن لذت ببریم . هشت سال از او کوچکتر بودم.
گاهی می گفت بیا با هم کشتی بگیریم، تو با همه توانت من با یک دست.
هیچ وقت زورم به او نرسید ولی کشتی پر هیجان وجالبی با هم میگرفتیم . نیمه های شب میگفت : اگر حالش را داری برویم حرم . من هم از خدا خواسته همراهش میرفتم. ساعتهای خلوت حرم را دوست داشت. گاهی هم می رفتیم جمکران تا اذان صبح ماندیم . گاهی هم می رفتیم جایی در قم معروف به فلکه بستنی و حسابی از من پذیرایی میکرد .
اگر هم لازم بود حرفی به من بزند یا تذکری بدهد لابه لای همین کارهایش بیان می کردکه هم در ذهنم بماند وهم باعث ناراحتی نشود.
👉 @mtnsr2
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
🌷خُب امشب با خاطره ویلای جناب سرهنگ
به استقبال شهید برونسی میریم
👉 @mtnsr2
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🍁ویلای جناب سرهنگ
🍃یک بار خاطره ای برام تعریف کرد از دوران سربازی اش. خاطره ای تلخ و شیرین که منشأ آن، روحیه الهی خودش بود.می گفت:
🍃اول سربازی که اعزام شدیم، رفتیم «صفر -چهار»بیرجند بعد از تمام شدن دوره آموزش نظامی، صحبت تقسیم و این حرفها پیش آمد. یک روز تمام سربازها را به خط کردند، تو میدان صبحگاه. هنوز کار تقسیم شروع نشده بود که فرمانده پادگان خودش آمد ما بین بچه ها. قدمها را آهسته بر می داشت و با طمأنینه.به قیافه ها با دقت نگاه می کرد و می آمد جلو. تو یکی از ستونها یکدفعه ایستاد.به صورت سربازی خیره شد. سرتا پای اندامش را قشنگ نگاه کرد. آمرانه گفت: «بیرون.» همین طور دو-سه نفر دیگر را هم انتخاب کرد.
🍃من قد بلندی داشتم و به قول بچه ها: هیکل ورزیده و در عوض، قیافه روستایی و مظلومی داشتم.
🍃فرمانده پادگان هنوز لابلای بچه ها می گشت و می آمد جلو. نزدیک من یکهو ایستاد. سعی کردم خونسرد باشم.
توی چهره ام دقیق شد و بعد هم از آن نگاههای سر تا پایی.
«توأم بروبیرون.»
یکی آهسته از پشت سرم گفت: «خوش به حالت!»
تا از صف برم بیرون، دو، سه تا جمله دیگر هم از همین دست شنیدم: « دیگه افتادی تو ناز و نعمت.»
« تا آخرخدمتت کیف می کنی.»...
بیرون صف یک درجه دار اسمم را نوشت و فرستاد پهلوی بقیه.
حسابی کنجکاو شده بودم.از خود پرسیدم: « چه نعمتی به من می خوان بدن که این بچه شهری ها دارن افسوسش رو می خورن؟!»
خیلی ها با حسرت نگاهم می کردند.بالاخره از بین آن همه، چهار-پنج نفر انتخاب شدیم. یک استوار بردمان دم آسایشگاه. گفت:«سریع برین لوازمتون رو بردارین وبیاین بیرون، لفتش ندین ها.»
باز کنجکاوی ام بیشتر شد. برام سؤال شده بود که :«کجا می خوان ببرن ما رو؟»
با آنهای دیگر هم رفاقت نداشتم که موضوع را ازشان بپرسم. لوازمم را ریختند تو کیسه ئ انفرادی و آمدم بیرون.
یک جیپ منتظر بود.کیسه ها را گذاشتیم عقبش و پریدیم بالا.
همراه آن استوار رفتیم تو شهر بیرجند.
🍃چند دقیقه بعد جلوی یک خانه بزرگ ویلایی، ماشین ایستاد.
استوار پیاده شد. رو کرد به من و گفت: «کیسه ات رو بردار بیا.»
🍃خودش رفت زنگ آن خانه را زد. من هم رفتم کنارش. به ام گفت: « از این به بعد در اختیار صاحب این خونه هستی، هر چی بهت گفتن، بی چون و چرا گوش می کنی.»
مات و مبهوت نگاهش می کردم. آمدم چیزی بگویم، در باز شد. یک زن تقریبا مسن و ساده وضعی، بین دو لنگه ئ در ایستاده بود. چادر گلدار و رنگ و رو رفته اش را رو سرش جابجا کرد.استوار به اش مهلت حرف زندن نداد.
به من اشاره کرد و گفت: «این سرباز رو خدمت خانم معرفی کنید.»
آمد برود، گفتم: «من اینجا اسلحه ندارم، هیچی ندارم؛ نگهبانی می خوام بدم، چکار می خوام بکنم.»
🍃خنده ناشیانه ای کرد و گفت:«برو بابا دلت خوشه! از فردا همین لباسهات رو هم باید در بیاری و لباس شخصی بپوشی!
🌷 ادامه دارد......
👉 @mtnsr2
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸