eitaa logo
مهدویت تا نابودی اسرائیل
1.7هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
66 فایل
🌷اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید 🍃امام خامنه ای(حفظه الله) نظرات و پیشنهادات @Mtnsrx لینک کانال مهدویت تا نابودی اسرائیل در ایتا http://eitaa.com/joinchat/1682636800Cc212ba55ee
مشاهده در ایتا
دانلود
4_5782691457064240206.mp3
زمان: حجم: 7M
⭕️ 💠داستان یک عهد با امام زمان (عج) 🔺حجت‌الاسلام‌ 👉 @mtnsr2
🌿🌷🌹🌸🌻💐🌼 🌿🌷🌹🌸🌻 🌿🌷🌹 🌿 💠چه کسانی در زمان غیبت هلاک نمیشوند؟؟ 🌹امام حسن عسکری ع می فرمایند : 🔸سوگند به خدا حضرت مهدی –عجل الله تعالی فرجه الشریف –آن قدر غایب می شود که در زمان غیبت (طولانی اش )از نجات نمی یابد 🔸 مگر کسی که خدای بزرگ ،اورا بر به امامت مهدی (عجل الله تعالی فرجه)ثابت گرداند 🔸 و به او توفیق دهد که برای تعجیل فرجش کند. 📚کمال الدین ،ج2 ،ص 384 👉 @mtnsr2 🌿 🌿🌷🌹 🌿🌷🌹🌸🌻 🌿🌷🌹🌸🌻💐🌼
⭕️ دستاورد #پزشکی بعد از‌انقلاب 🔸#پوستر #پیشرفت ♻️عمل جراحی قلب جنین 👉 @mtnsr2
⭕️آیا میدانید در زمان پهلوی مردم با کوپن نان دریافت میکردند ؟ آیا این دوران باشکوه را به خاطر دارید ؟ 👉 @mtnsr2
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ 🔶قسمت چهل هفتم 🔶 جیبش باید پر پول می بود. اما نبود! نه اینکه ولخرج باشد ، نه تهِ تهِ تفریحش این بود که با پسر خاله ها جمع شوند بروند تنی به آب بزنند. من و خاله اش دل خوشی از دریا نداشتیم و آنها وقتی می رفتند ، دور از چشم ما می رفتند.ما هم که می فهمیدیم به روی خودمان نمی آوردیم. جوان بودند و با شنا آشنا. در اصل میخواستیم زیاد به دریل نروند.پاسدار بود وحقوق کارمندی سپاه را می گرفت. مجرد هم بود. با ما زندگی می کرد وخرجی برای خورد وخوراک بر دوشش نبود. با این حال باز هم جیبهایش پر پول نبود. پس اندازی هم نداشت. در حد خرج و مخارج عادی خودش ، همینکه بتواند کرایه بدهد ، جایی برود وبیاید ، از حقوقش بر میداشت ودر جیبش میگذاشت. بقیه پولهایش را قرض می داد و به دوستان واقوامی که زن وبچه داشتند و پای مخارجشان لنگ می زد . حتی اگر به روی او نمی آوردند خودش به بهانه ای سر صحبت را باز میکرد ومبلغی به آنها قرض می داد. میگفت: اینها از من بیشتر به پول نیاز دارند . زندگی من فعلا میگذرد ، شکر خدا. قرض هم می داد می گفت : دستتان باشد هر وقت لازم داشتم خودم می آیم سراغ شما . برای پس دادنش عجله نکنید . خیلی ها را اصلا نمی دانستم ونمی شناختم . اما در مورد همان هایی که مطلع می شدم ، می گفتم: یک گوشه اسم اینها را بنویس ، دفتر دستکی داشته باش. بعدا یادت نمی ماند به کی ، چه قدر قرض داده ای . آرام میخندید و می گفت : نیازی نیست. اگر پس آوردند چه بهتر . اگر هم نه ، نوش جانشان . راضی ام. یکی دوتا که نبودند . بعد از شهادتش پشت سر هم این و آن می آمدند و می گفتند فلان قدر به او بدهکاریم. 👉 @mtnsr2 🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
تو رفتی و گفتـی: این راه رفتنی اسٺ ... حتی بـــدونِ پـا ... بـــدون ِ سـر ... 💠 جامانده‌ایم و حوصله شرح قصه نیست😔 👉 @mtnsr2
🙏با عرض خسته نباشی خدمت دوستان مهدوی 💢با سومین قسمت از خاطره در خدمت شما هستیم 🔸این خاطره به قسمتهای خوبش رسیده و بسیار جذاب شده توصیه میکنم از دستش ندید 👉 @mtnsr2
مهدویت تا نابودی اسرائیل
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌀آبها که از آسیاب افتاد، خیلی ها به قول خودشان زمین دار شده بودند. عبدالحسین باز آستین
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🔸گفتم: «روزی چقدر می ده؟» 🔹«ده تومن.» 🍃کارش جان کندن داشت. با کار لبنیاتی که مقایسه می کردم، دلم می سوخت. همین را هم به اش گفتم. 🔹گفت: هیچ طوری نیست، نون زحمتکشی، نون پاك و حلالیه، خیلی بهتر از کار اوناست.... کم کم تو همین کار بنایی جا افتاد و کم کم برای خودش شد «اوستا» و حالا دیگر شاگرد هم می گرفت. دستمردش هم بهتر از قبل شد. یک روز مادرش از روستا آمده بود دیدنمان. یک بغچه نان و دو، سه کیلو ماست چکیده و چیزهای دیگری هم آورده بود برامان. عبدالحسین همه را برداشت و زود برد آشپزخانه. مادرش گفت: امان می دادی تا یکمی بخورن» تشکر کرد و گفت: «حالا کسی گرسنه اش نیست، ان شا االله بعداً می خوریم.» 🍃نه خودش خورد و نه گذاشت من و حسن دست بزنیم. مادرش که رفت حرم، سریع بغچه نان و چیزهای دیگر را برد تو مغازه و کشید. به اندازه وزنش ، پولش را حساب کرد و داد به چند تافقیر که می شناخت. آن وقت تازه اجازه داد ازشان بخوریم.مادرش را هم نگذاشت یک سرسوزن از جریان خبردارشود. پیرزن چند روز پیش ما، ماند.وقتی حرف از رفتن زد، عبدالحسین به اش گفت: نمی خواد بری ده، همین جا پهلوی خودم بمون.» 🔹«بابات رو چکار کنم؟» 🔸«اونم میا ریمش شهر.» 🍃از ته دل دوست داشت مادرش بماند، بیشتر جوش زمینهای تقسیمی را می زد. مادرش ولی راضی نشد. راه افتاد طرف روستا. عبدالحسین هم رفت روستا که از پدرش خبر بگیرد. همان جا نوجوانهای آبادی راجمع می کند و بهشان می گوید: « هرکدوم از شما که بخواد بیاد مشهد درس طلبگی بخونه، من خودم خرجش را می دم.» 🍃سه تا از آنها پدر و مادرشان را راضی کرده بودند. با عبدالحسین آمدند شهر. اسمشان را تو حوزه علمیه نوشت. از آن به بعد، مثل اینکه بچه های خودش باشند، خرجی شان را می داد. خودش هم شروع کرد به خواندن درسهای حوزه، روزها کار و شبها درس. همان وقتها هم حسابی افتاده بود توخط مبارزه. من حامله شده بودم و پدر و مادرم هم آمده بودن شهر، برای زندگی. یک روز خانه پدرم بودم که درد زایمان گرفتم. ماه مبارك رمضان بود ودم غروب . عبدالحسین سریع رفت ماشین گرفت. مادرم به اش گفت: « می خوای چکار کنی؟» 🍃گفت: «می خوام بچه ام خونه ی خودمون به دنیا بیاد؛ شما برین اونجا، منم می رم دنبال قابله.» یکی از زنهای روستا هم پیشمان بود. سه تایی سوار شدیم و راه افتادیم. خودش هم که یک موتورگازی داشت، رفت دنبال قابله. رسیدیم خانه.من همین طور درد می کشیدم وخدا خدا می کردم قابله زودتر بیاید. تو نگاه مادرم نگرانی موج می زد. یک آن آرام نمی گرفت. وقتی صدای در راشنید، انگار می خواست بال در بیاورد. سریع رفت که در را باز کند.کمی بعد با خوشحالی برگشت. «خانم قابله اومدن.: ✨خانم سنگین و موقری بود.به قول خودمان دست سبکی داشت. بچه، راحت تر از آنکه فکرش را می کردم به دنیا آمد، یک دختر قشنگ و چشم پر کن. قیافه و قد و قواره اش برای خودم هم عجیب بود.چشم از صورتش نمی گرفتم. خانم قابله لبخندی زد و پرسید:«اسم بچه رو چی می خواین بگذارین؟» 🍃یک آن ماندم چه بگویم.خودش گفت: «اسمش رو بگذارین فاطمه، اسم خیلی خوبیه» قابله، به آن خوش برخوردی و با ادبی ندیده بودم . مادرم از اتاق رفته بود بیرون. با سینی چای و ظرف میوه برگشت. گذاشت جلوی او و تعارف کرد اما نخورد. 🌷ادامه دارد.... 👉 @mtnsr2 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
💠پيامبر خدا ص : 🔸 بسا كسانى كه با جنگ افزار كشته شوند ، امّا باشند و نه قابل ستايش . 🔸 و بسا كسانى كه در بستر خود به مرگ طبيعى بميرند ، اما نزد خداوند صدّيق و به شمار آيند . 📚كنز العمّال : 11200 👉 @mtnsr2
⭕️ #قرار_عاشقی 🔷 #شهدارایادکنیدباذکرصلوات 🌷 #شهیدابراهیم_هادی 🌷 #شهیدعبدالصالح_زارع 🌷الهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم🌷 👉 @mtnsr2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا