بعد اره خلاصه رفتیم بیرون ، داشتیم میگشتیم که بعدش خیلی عادی رفتیم یه جا بشینیم
همینکه نشستیم و یکم از شلوغی دور شدیم ، یهو پسر عموم برگشت گفت "شک نکنین اگه مبینا میخواست با دوستش بره بیرون من با شما نمیومدم بیرون دیگه ، با مبینا و دوستش میرفتم"
حالا از اینا بگذریم ، بیرون که بودیم منو پسر عموم داشتیم دوتایی راه میرفتیم کلا ، بعد بعضیا یه جور نگاه میکردن که انگار دست دوس پسرمو گرفتم دارم تو شهر دور میزنم😐😂
هدایت شده از شاید زیبا ~
من بسیار آدم“ نکنه پیام بدم، بگه اَه باز این پیام داد” ای هستم.
یه جوووری همه چیز دست به یکی میکنن تا صدا از خودشون تولید بکنن که اصن خودتم کرک و پرات میریزه چه برسه به اون کسی که خوابه.
الان بیرون بودم یه سری چیزا دیدم که واقعا فهمیدم دنیا خیلی کوچیکه ، و ما بخش خیلی کوچیکتری از همین دنیای کوچیک ..
فقط تو فاصلهی چند کیلومتر ..
هم خانوادهای رو دیدم که عزیزشونو از دست دادن و هم خانوادهای رو دیدم که دم تالار عروسی وایساده بودنُ بزن برقص داشتن،
هم رفتگری رو دیدم که تا همین موقع شب داشت کار میکرد و هم پسر جوونی رو دیدم که یه ماشین مدل بالا زیر پاش بودُ داشت با رفیقاش عشق و حال میکرد،
هم کاپلی رو دیدم که تو یه رستورانُ کافهی شیک نشسته بودن و هم کاپلی رو دیدم که گوشه خیابون با هم خوش بودن!