فقط تو فاصلهی چند کیلومتر ..
هم خانوادهای رو دیدم که عزیزشونو از دست دادن و هم خانوادهای رو دیدم که دم تالار عروسی وایساده بودنُ بزن برقص داشتن،
هم رفتگری رو دیدم که تا همین موقع شب داشت کار میکرد و هم پسر جوونی رو دیدم که یه ماشین مدل بالا زیر پاش بودُ داشت با رفیقاش عشق و حال میکرد،
هم کاپلی رو دیدم که تو یه رستورانُ کافهی شیک نشسته بودن و هم کاپلی رو دیدم که گوشه خیابون با هم خوش بودن!
حقیقتا خیلی عجیب بود واسم همه اینا؛
اولین بار بود به این چیزا انقدر دقت میکردم ..
وقتی بهتون پیم میدم و یه چیزی واستون میفرستم ، با همون ذوق و شوقی که بهتون پیم دادم بهم پیم بدید.
بعضی وقتا یه کارایی میکنم که موود خودم یهو اینطوری میشه نسبت به اون کار : احمقی مگه؟
رفتم تمام چتای خیلی قبلو خوندم و یه چیزایی برام مرور شد که الان نمیدونم به خاطرشون بخندم یا گریه کنم.