دیگر نمیخواست بجنگد، دلش پناهی میخواست که زندگی نتواند از او بگیرد؛ جایی دور از هیاهوی زندگی که بتواند برای لحظهای از قوی بودن دست بکشد.
میدونی دست خودم نیست، من ناراحت بشم، دلم بشکنه، ذوقم کور بشه، دیگه نمیتونم به چشمهاتون نگاه کنم، نمیتونم ارتباط قبلیم رو همچنان باهاتون حفظ کنم، من سرد میشم، جدی میشم، دور میشم.