"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
ادرینا خانوم از اون ادمیناست که طرز صحبتش با ممبراش قشنگه و موجب لبخند ادم میشه
ای وای🥲
لبخند عمیق همراه با اوج سپاسگزاری*
بهرحال ما هممون اینجا دوستیم من همونطوری که با دوستام حرف میزنم با ممبراهم حرف میزنم، خوشحالم که قشنگ بنظر میاد😀✨
_ https://eitaa.com/noveriacastle/14785
چشمممم حتماً دعا میکنم که موفق باشی شبت بخیر
+خیلییی ممنووونم رفیق(((:
شب شماهم بخیر👀🫂
_ https://eitaa.com/noveriacastle/14786
بله عزیزم کنکور تجربی
بیا بغلم🫂✨️
+آخ آخ...امیدوارم موفق باشییی..🥲
اوهوم بغل..🫂✨
آخ پای گوشی خوابم برده بود یهو محو شدم ببخشید.
سایت دایگو داره بکآپ گیری میکنه یه چند دقیقه باید صبر کنم بعد برم پیاما رو چک کنم.
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
به به از چهارگوشه ایران ممبر داریم🤩
بعله بعله فکر کردی چییی😔
_ https://eitaa.com/noveriacastle/14790
شما هم همینطور زیبا؛ همیشه موفق باشی✨️💘
+خیلی ممنونمم😀✨🌱
اون بهم گفت بهش دروغ نگم، گفت نمیخواد بعدا بعد از مدتها خودش حقیقت قضیه رو بفهمه و همه چیز خرابتر شه چون نمیتونه تحمل کنه که بهش دروغ گفتم و من بازم توی چشماش نگاه کردم و تنهاترین و بزرگترین دروغ عمرم رو برای بار هزارم به زبون آوردم، و گفتم "نه" در صورتی که کل وجودم "آره" رو فریاد میزد.
بعد از اینهمه سال تردید و انکار و همهچی...الان دیگه به یقین کامل رسیدم که اگر راستشو بگم قرار نیست باهام موافقت کنه، قرار نیست قبولش کنه، قرار نیست واکنش خوبی نشون بده، قرار نیست چیزای خوب و قشنگی که توی فیلما میبینیم اتفاق بیافته...و اون بازم گفت دروغ نگو..
من با کدوم اطمینان نگاهش میکردم و بهش حقیقت رو میگفتم درصورتی که حتی نمیدونم چند دقیقه بعدش قراره چی بشه یا آیا اصلا قراره هیچوقت منو دوباره قبول کنه یا به احساس من احترام بذاره اونم درحالی که من حتی نمیدونم قراره این احساس نتیجهای داشته باشه یا نه یا حتی متقابله یا نه و بعد از حدود ۸ سال دارم ادامهش میدم..؟
شاید یه روز میتونستم حقیقت رو بهش بگم اگه یه سری مزاحم تلخ ترین حقیقت زندگیشو تو صورتش نکوبونده بودن و من هر بار با اطمینان خاطر انکارش نکرده بودم...الان که رسیدم اینجا یهو برگردم بگم انکارام دروغ بودن؟؟ بگم الکی انکار کردم؟؟ بگم بهت دروغ گفتم، یه دروغ گنده، همونی که بارها بهم گفتی بهم نگو؟؟...
ببخشید اما من هر دفعه اینکار رو کردم..
آخه تو ندیدی، گریههای شبانهم رو ندیدی، تقلا ها و دست و پا زدنهام رو ندیدی، سردردهای عجیب غریبم رو ندیدی، حواس پرتیهام سر درس خوندنم رو ندیدی، ندیدی چجوری وسط درس خوندن به خودم میام میبینم دقایق طولانیه که دارم با ترس به آیندهی نامعلومم بدون اون یا با اون فکر میکنم، ندیدی چجوری وقتی بعد از مدتها میبینمش با ترس بعد از هر چند ثانیه اطرافمو نگاه میکنم که مطمئن بشم کسی موقع خیره شدن به زیباییهاش مچم رو نمیگیره، ندیدی چجوری روح بیچارهم با هر یدونه اتفاق خراشهای عمیق میدید، ندیدی چقدر تحت فشار روانی بودم درحدی که گاها تیک عصبی دارم یا معدهدرد عصبی میگیرم، ندیدی چقدر زجر کشیدم..
و ببخشید اگه دیگه توان این رو ندارم که با گفتن حقیقت اجازه بدم یکی از بزرگترین دلخوشی های زندگیم رو که توی هر سال شاید یکی دو بار با دیدنش برام اتفاق بیافته ازم بگیری..
ببخشید اگر دیگه توانش رو ندارم که بذارم اتصال منبع اکسیژن به ریههام رو قطع کنی و نذاری همین مدت کوتاه رو هم ببینمش، صداش رو گوش بدم و از اینکه دارم توی مکانی که اون نفس میکشه نفس میکشم لذت ببرم...
ببخشید اگر بهت دروغ میگفتم، میگم، و احتمالا خواهم گفت..
ببخشید..
#خود_نوشته
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
اون بهم گفت بهش دروغ نگم، گفت نمیخواد بعدا بعد از مدتها خودش حقیقت قضیه رو بفهمه و همه چیز خرابتر
این متن تابحال رک ترین و صریحانه ترین متنیه که از عمق قلبم نوشتم.
میدونین من معمولا متنای داستانی یا عاشقانه مینویسم که حقیقتا نه مخاطب مشخصی دارن نه هیچی ولی خب این یکی دیگه تو اوج فروپاشی روانی بودش و همونطور که گفتم صریحانه ترین متنی بود که از عمق وجودم نوشتمش...یعنی دقیقا خود منم که دارم این حرف ها و این حقیقت ها رو به مخاطبی میزنم که هیچوقت قرار نیست این پیام رو بخونه..