باز دوباره من...
خواستم بگم دلم تنگ شده برای وقتایی که خونه پدربزرگ با دخترعمو پسرعموهام و عموها و.. بازی های والیبال رو پرشور میدیدیم و سر هر یه پوینت کلی تو سر و کله خودمون میزدیم و کلی حرص میخوردیم بعد هم تا چند روز درمورد همون بازی حرف میزدیم و همه چی خیلی خوب بود..
من درحالت معمول تا صبح که میرم امتحان بدم بیدارم و تموم میشه در نهایت همون موقع، ولی الان هنوز خیلی موندهههه😭
دوازده سال تموم شد..
یه چشم به هم زدن که نه، ولی اندازه یه چُرت پنج دقیقهای بود..