هدایت شده از ساحرهایدرتاریکیابدی"
https://eitaa.com/Blackkingdom/2317
یکی که میخواد آدم باشه و نره
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
https://eitaa.com/Blackkingdom/2317 یکی که میخواد آدم باشه و نره
بله بله صددرصد.
و آدمه و دیگه دیل نمیزنه..
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
من شروع کردم نوشتن ولی هرچی میرم جلو میبینم خیلی زیاااااده
من صدبار به شما نگفتم من اهل این چندش بازیا نیستم؟؟😂
منو به چه کارا که وا نمیدارن ملت😔😂
یه قسمت خیلی کوتاهو نوشتم ولی خیلی طولانی شد..
و خیلی احساسی و چندش و مسخره شد.
و من نمیدونم باید باهاش چیکار کنم.
فعلا همونو میزارم براتون فیض ببرید ولی با هر جمله که میخونید یادتون باشه که من اهل این چندش بازیا نیستم😂😔
هدایت شده از 𝘈𝘥𝘳𝘪𝘦𝘯𝘢'
۱۹ سال از جنگ هاگوارتز میگذره..
همه چیز رو به راهه ، تعطیلات تابستانی به پایان رسیدن و حالا ، ما اومدیم که بچه ها رو راهی مدرسه بکنیم.
وارد ایستگاه ۹وسهچهارم میشم..همون حس و حال همیشگی توی وجودم بیدار میشه ، مدرسه ، نوجوانی ، زیبایی..و جنگ.
به دنبال رون و هرماینی میگردم و پیداشون میکنم ، به سمتشون میرم و باهاشون دست میدم ، رون و هری تازه برای گواهینامه امتحان دادن.
_چیکار کردی رون؟ تونستی سربلند بیرون بیای یا نه؟! و خنده ای چاشنی جمله ام میکنم.
رون_آره خب تقریبا ، کمی جادو چاشنی ذهن اون مامور کردم ولی در نهایت بد نبود..
لبخندی میزنم و نگاهی به رز میندازم ، میپرسم: تو چطوری؟ چه احساسی داری که قراره بالاخره به هاگوارتز بری؟
رز که سر از پا نمیشناسه و مدام اطرافشو نگاه میکنه پاسخ میده: هیجان دارم. شما که به ما سخت نمیگیرید؟ ها؟؟
زیر خنده میزنم و میگم: کلاس من همیشه سختیای خودشو داره اما شما هنوز سال اولید ، زیاد نگران نباش.
برمیگردم تا نگاهی به اطراف بکنم که ناگهان لیلی خودش رو تو بغلم پرت میکنه. لبخندی میزنم و همونطور که برای لیلی نشسته م ، به آلبوس دست میدم.
_خوبه که میبینمت مرد!
آلبوس_اوه منم همینطور پروفسور!
و لبخندی میزنه.
لیلی به سمت رون میره و من هم بلند میشم ، هری رو در آغوش میگیرم اما همچنان اضطرابی وجودم را گرفته که دلیلش رو نمیدونم. نگاه اطرافیان رو روی خودمون حس میکنم ، مثل همیشه ، این یه چیز عادی شده اما ظاهرا بچه ها نمیتونن این موضوع رو درک کنن.
توی سکو چشم میگردونم ، تا اینکه با دیدن فردی ناگهان تمام وجودم داغ میشه.
دریکو مالفوی به همراه همسرش آستوریا گرینگراس و پسرش که اسمش رو نمیدونم اون سمت سکو در حال صحبت هستن.
دقیقا در همون لحظاتی که تقلا میکردم تا من رو نبینه ، دریکو روش رو به سمت من برمیگردونه و با دیدن من درجا خشکش میزنه. خب قطعا توقع دیدن من رو اینجا نداشته ، من یه استادم ، خودم با غیب و ظاهر شدن میرم ، نیازی به قطار ندارم...خودشه ، برای جلوگیری از روبهرو شدن باهاش ، بهترین راه رفتن با قطاره!
نگاهی به هرماینی میندازم و سقلمه ای بهش میزنم ، به سمت من برمیگرده.
_میخوام با قطار برم.
هرماینی_چییی؟؟ شوخیت گرفته دیگه؟؟
نگاهی به دریکو میندازم و دوباره جمله م رو تکرار میکنم.
به سمت هرماینی برمیگردم و زیر لب میگم: اصلا دلم نمیخواد دوباره باهاش روبهرو بشم ، الانم میرم و انگار نه انگار که اینجا بودم.
برمیگردم که به سمت ورودی سکو برم که ناگهان با شخصی برخورد میکنم.
سرم رو بالا میارم و با موهای بلوندی مواجه میشم.
تو ذهنم مرور میکنم: دیگه دیر شد!
با نگاه کردن به صورتش ناگهان تمام اتفاقات بینمون تو ذهنم پخش میشه و من در بین خاطرات دردناکی غرق میشم.
۱۹ سال میگذره و من بعد از سال ها با اون مواجه شدم. بعد از جنگ هاگوارتز ، زمانی که پیش اون خوابیدم و وقتی بیدار شدم اون دیگه نبود!
بغض راه گلوم رو میبنده ، اشک ها کم کم به چشمانم هجوم میارن..
متوجه میشم دیگه راه فراری نیست.
_بله؟؟
دریکو_داشتید میرفتید.
_بله ، میخوام برم چمدونم رو بیارم ، ناگهانی تصمیم گرفتم که با قطار برم هاگوارتز.
+خب من فقط خواستم پسرم اسکورپیوس رو معرفی کنم تا با استاد جدیدش یه آشنایی پیدا کنه.
سرم رو کمی بالا میارم ، نگاهی به اسکورپیوس جوان میندازم.
_اوه ، سلام آقای مالفوی جوان. پسر خوبی به نظر میایی. امیدوارم بهتر از پدرت باشی
اسکورپیوس_سلام...
دریکو_مگه من چمه؟
_من نگفتم مشکلی هست ، فقط امیدوار شدم که این پسر بهتر باشه..
اسکورپیوس نگاه ملتمسانه ای به پدرش انداخت و بعد از تایید پدر به سمت مادرش رفت.
دریکو نزدیکتر اومد و زیر لب گفت: میتونیم حرف بزنیم؟
_من دارم میرم.
+جفتمون هم میدونیم که تو نمیخوای بری.
_من اینجا کنار دوستانم ایستادم ، پس نمیشه.
هرماینی که صدای من رو شنیده بود: اوه ، خب پس من میرم اونورتر تا شما بتونید حرف بزنید.
دست هرماینی رو گرفتم و گفتم: همینجا وایسا.
_من دارم میرم خونه تا چمدونم رو بیارم و حرفی هم برای گفتن به شما ندارم آقای مالفوی!
+زمان زیادی نمیگیره. لطفا.
_نه!
دریکو که دید اینطوری فایده ای نداره ، فورا دست من رو گرفت و به پشت یکی از ستون های سکو برد.
بعد هم شروع به حرف زدن کرد دریغ از اینکه بدونه بدون حرفاش هم من همینطوری چشمام خیسه!
دریکو_ببین ، الان ۱۹ سال میگذره و اتفاقاتی بین ما افتاده که نه تکرارشدنی ان و نه فراموششدنی!
خودت که حساسیت خانواده من رو برای اصیلزاده بودن میدونی. من میخواستم اما نمیتونستم!
من نمیتونم بگم از ازدواج با آستوریا پشیمونم ، اون خیلی بهتر از خیلی اصیلزاده های دیگه س.
در هر حال ، الان مدت زیادی میگذره و اوضاع از دست ما دررفته.و تنها چیزی که من ازت میخوام ، اینه که من رو ببخشی. اینکارو میکنی؟؟
_باشه ، من حرفی ندارم ، ولی آیا میدونی بعد از اون روز ، روز جنگ هاگوارتز ، من چقد حالم بد بود؟