eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
225 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
511 ویدیو
9 فایل
غیرفعال. اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. جهت گفت‌وگو: https://daigo.ir/secret/324154056 https://eitaayar.ir/anonymous/Fg6B.W17hBk پاسخ؟ @lostincastle @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
بریزید چنلش دوسِتااان
هدایت شده از ساحره‌ای‌در‌تاریکی‌ابدی"
https://eitaa.com/Blackkingdom/2317 یکی که میخواد آدم باشه و نره
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
من شروع کردم نوشتن ولی هرچی میرم جلو میبینم خیلی زیاااااده
من صدبار به شما نگفتم من اهل این چندش بازیا نیستم؟؟😂 منو به چه کارا که وا نمیدارن ملت😔😂 یه قسمت خیلی کوتاهو نوشتم ولی خیلی طولانی شد.. و خیلی احساسی و چندش و مسخره شد. و من نمیدونم باید باهاش چیکار کنم. فعلا همونو میزارم براتون فیض ببرید ولی با هر جمله که میخونید یادتون باشه که من اهل این چندش بازیا نیستم😂😔
هدایت شده از 𝘈𝘥𝘳𝘪𝘦𝘯𝘢'
۱۹ سال از جنگ هاگوارتز میگذره.. همه چیز رو به راهه ، تعطیلات تابستانی به پایان رسیدن و حالا ، ما اومدیم که بچه ها رو راهی مدرسه بکنیم. وارد ایستگاه ۹وسه‌‌چهارم میشم..همون حس و حال همیشگی توی وجودم بیدار میشه ، مدرسه ، نوجوانی ، زیبایی..و جنگ. به دنبال رون و هرماینی میگردم و پیداشون میکنم ، به سمتشون میرم و باهاشون دست میدم ، رون و هری تازه برای گواهینامه امتحان دادن. _چیکار کردی رون؟ تونستی سربلند بیرون بیای یا نه؟! و خنده ای چاشنی جمله ام میکنم. رون_آره خب تقریبا ، کمی جادو چاشنی ذهن اون مامور کردم ولی در نهایت بد نبود.. لبخندی میزنم و نگاهی به رز میندازم ، میپرسم: تو چطوری؟ چه احساسی داری که قراره بالاخره به هاگوارتز بری؟ رز که سر از پا نمیشناسه و مدام اطرافشو نگاه میکنه پاسخ میده: هیجان دارم. شما که به ما سخت نمیگیرید؟ ها؟؟ زیر خنده میزنم و میگم: کلاس من همیشه سختیای خودشو داره اما شما هنوز سال اولید ، زیاد نگران نباش. برمیگردم تا نگاهی به اطراف بکنم که ناگهان لیلی خودش رو تو بغلم پرت میکنه. لبخندی میزنم و همونطور که برای لیلی نشسته م ، به آلبوس دست میدم. _خوبه که میبینمت مرد! آلبوس_اوه منم همینطور پروفسور! و لبخندی میزنه. لیلی به سمت رون میره و من هم بلند میشم ، هری رو در آغوش میگیرم اما همچنان اضطرابی وجودم را گرفته که دلیلش رو نمیدونم. نگاه اطرافیان رو روی خودمون حس میکنم ، مثل همیشه ، این یه چیز عادی شده اما ظاهرا بچه ها نمیتونن این موضوع رو درک کنن. توی سکو چشم میگردونم ، تا اینکه با دیدن فردی ناگهان تمام وجودم داغ میشه. دریکو مالفوی به همراه همسرش آستوریا گرین‌گراس و پسرش که اسمش رو نمیدونم اون سمت سکو در حال صحبت هستن. دقیقا در همون لحظاتی که تقلا میکردم تا من رو نبینه ، دریکو روش رو به سمت من برمیگردونه و با دیدن من درجا خشکش میزنه. خب قطعا توقع دیدن من رو اینجا نداشته ، من یه استادم ، خودم با غیب و ظاهر شدن میرم ، نیازی به قطار ندارم...خودشه ، برای جلوگیری از روبه‌رو شدن باهاش ، بهترین راه رفتن با قطاره! نگاهی به هرماینی میندازم و سقلمه ای بهش میزنم ، به سمت من برمیگرده. _میخوام با قطار برم. هرماینی_چییی؟؟ شوخیت گرفته دیگه؟؟ نگاهی به دریکو میندازم و دوباره جمله م رو تکرار میکنم. به سمت هرماینی برمیگردم و زیر لب میگم: اصلا دلم نمیخواد دوباره باهاش رو‌به‌رو بشم ، الانم میرم و انگار نه انگار که اینجا بودم. برمیگردم که به سمت ورودی سکو برم که ناگهان با شخصی برخورد میکنم. سرم رو بالا میارم و با موهای بلوندی مواجه میشم. تو ذهنم مرور میکنم: دیگه دیر شد! با نگاه کردن به صورتش ناگهان تمام اتفاقات بینمون تو ذهنم پخش میشه و من در بین خاطرات دردناکی غرق میشم. ۱۹ سال میگذره و من بعد از سال ها با اون مواجه شدم. بعد از جنگ هاگوارتز ، زمانی که پیش اون خوابیدم و وقتی بیدار شدم اون دیگه نبود! بغض راه گلوم رو میبنده ، اشک ها کم کم به چشمانم هجوم میارن.. متوجه میشم دیگه راه فراری نیست. _بله؟؟ دریکو_داشتید میرفتید. _بله ، میخوام برم چمدونم رو بیارم ، ناگهانی تصمیم گرفتم که با قطار برم هاگوارتز. +خب من فقط خواستم پسرم اسکورپیوس رو معرفی کنم تا با استاد جدیدش یه آشنایی پیدا کنه. سرم رو کمی بالا میارم ، نگاهی به اسکورپیوس جوان میندازم. _اوه ، سلام آقای مالفوی جوان. پسر خوبی به نظر میایی. امیدوارم بهتر از پدرت باشی اسکورپیوس_سلام... دریکو_مگه من چمه؟ _من نگفتم مشکلی هست ، فقط امیدوار شدم که این پسر بهتر باشه.. اسکورپیوس نگاه ملتمسانه ای به پدرش انداخت و بعد از تایید پدر به سمت مادرش رفت. دریکو نزدیکتر اومد و زیر لب گفت: میتونیم حرف بزنیم؟ _من دارم میرم. +جفتمون هم میدونیم که تو نمیخوای بری. _من اینجا کنار دوستانم ایستادم ، پس نمیشه. هرماینی که صدای من رو شنیده بود: اوه ، خب پس من میرم اونورتر تا شما بتونید حرف بزنید. دست هرماینی رو گرفتم و گفتم: همینجا وایسا. _من دارم میرم خونه تا چمدونم رو بیارم و حرفی هم برای گفتن به شما ندارم آقای مالفوی! +زمان زیادی نمیگیره. لطفا. _نه! دریکو که دید اینطوری فایده ای نداره ، فورا دست من رو گرفت و به پشت یکی از ستون های سکو برد. بعد هم شروع به حرف زدن کرد دریغ از اینکه بدونه بدون حرفاش هم من همینطوری چشمام خیسه! دریکو_ببین ، الان ۱۹ سال میگذره و اتفاقاتی بین ما افتاده که نه تکرارشدنی ان و نه فراموش‌شدنی! خودت که حساسیت خانواده من رو برای اصیل‌زاده بودن میدونی. من میخواستم اما نمیتونستم! من نمیتونم بگم از ازدواج با آستوریا پشیمونم ، اون خیلی بهتر از خیلی اصیل‌زاده های دیگه س. در هر حال ، الان مدت زیادی میگذره و اوضاع از دست ما دررفته.و تنها چیزی که من ازت میخوام ، اینه که من رو ببخشی. اینکارو میکنی؟؟ _باشه ، من حرفی ندارم ، ولی آیا میدونی بعد از اون روز ، روز جنگ هاگوارتز ، من چقد حالم بد بود؟
هدایت شده از 𝘈𝘥𝘳𝘪𝘦𝘯𝘢'
میدونی چند سال طول کشید تا من تونستم دوباره به خودم بیام و خودم رو پیدا کنم؟ میدونی دنیا چند سال برای من سیاهی مطلق بود؟؟ اگر من ببخشم هم سیریوس تورو به خاطر اشکایی که من تموم اون شبا رو لباس و تختش ریختم نمیبخشه.. من فعلا حرفی ندارم. صدام داشت کاملا میلرزید و این رو دریکو هم به وضوح حس کرده بود. سرش رو با شک پایین اورد و با تردید گفت: آدرینا ، تو چشمام نگاه کن! من همچنان سرم پایین بود ، چون قرار نبود اون اشکای منو ببینه ، مخصوصا حالا که صورتم ‌کاملا خیس شده بود. دوباره نگاهی به من کرد و جمله ش رو تکرار کرد. سرم رو به نشانه مخالفت تکون دادم. دستش رو جلو اورد و زیر چونه م رو گرفت و به سمت بالا کشید...حالا از اون اصرار و از من انکار ، اون چونه من رو میکشید بالا و من زور میزدم تا سرم پایین بمونه. اون یه مرد بود و زور بیشتری داشت ، و موفق هم شد. صورتم رو که دید ، از تعجب خشکش زده بود.. زیر لب گفت: اوه خدای من..! دستاش رو باز کرد و من را به آغوش کشید.. من هم که دیگه کنترلم از دست خودم خارج شده بود زیر گریه زدم و تا تونستم اشک ریختم.. دقایقی تو همون حالت گذشت ، تا زمانی که صدای سوت قطار بلند شد‌. از بغلش بیرون اومدم و نگاهی بهش انداختم. چشم های اون هم از اشک خیس شده بوده بود.. دستمالی از تو جیب رداش در آورد و خواست باهاش صورتمو پاک کنه ، ناخودآگاه مچ دستش رو وسط هوا گرفتم و پسش زدم. صورتمو رو با گوشه ردام تمیز کردم و سرم رو بالا اوردم. _کارت تموم شد؟؟ چشماش رو به نشانه رضایت باز و بسته کرد. رو پاشنه پا چرخیدم و به سمت بقیه رفتم. صورتم خیس نبود اما کاملا قرمز شده بودم. بچه ها دیگه داشتن میرفتن..دستی براشون تکون دادم ، قطار حرکت کرد و اون ها رو به جایی برد که مدت زیادی از عمرم رو توش گذرونده بودم..اتفاقات خوب و بد زندگیم همه متعلق به اونجا بودن..خاطرات زنده شدند اما از زاویه ای دیگر! از سکو خارج شدیم..با سرعت به سمت خروجی ایستگاه میرفتم که هری اومد و باهام هم‌قدم شد. هری_خب ، مالفوی چی بهت میگفت؟ _هیچی! +مسخره در نیار دیگه. _چیز خاصی که برای تو قابل توجه باشه نگفت ، گفتگویی شامل پشیمانی ، عذرخواهی ، نگاه های معنادار و قطرات بود. +امیدوارم مثل سری قبل همه چیزو خراب نکرده باشه.. _نه همه چیز خوبه! و بعد از خداحافظی به سمت خونه شماره ۱۲ میدان گریمولد حرکت کردم. سیریوس خونه نبود ، رفته بود مسافرت. به خونه که رسیدم ، تصمیم گرفتم به خونه ی هری برم. اما نه با غیب و ظاهر شدن‌. لباس های مشنگی رو پوشیدم و هدستی که اخیرا برای امتحان خریده بودم رو گوشم گذاشتم و از خونه بیرون رفتم..پیاده به خونه هری میرم.
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
میدونی چند سال طول کشید تا من تونستم دوباره به خودم بیام و خودم رو پیدا کنم؟ میدونی دنیا چند سال برا
یه نکته بگم درمورد هدست. جادوگرا معمولا با چیزای مشنگی میونه جالبی ندارن. اما آدرینا وقتی هدست رو میبینه ، فکر میکنه خیلی جالبه ، و یدونه میخره فقط برای اینکه ببینه چجور کار میکنه..
خیلی مسخره شده نمیخواد بگیدش
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
کلیشه ای شده!
و من متنفرم از این که داستانم کلیشه ای شده باشه. تمام فن فیک هایی که میخونین همینطورین و من از این متنفرم ، اوکی؟؟
https://eitaa.com/Gavaldon/18 من از فن فیک ها متنفرم و حقیقتا از اینی که نوشتم بشدت ناراضی ام..