هدایت شده از 𝘈𝘥𝘳𝘪𝘦𝘯𝘢'
میدونی چند سال طول کشید تا من تونستم دوباره به خودم بیام و خودم رو پیدا کنم؟
میدونی دنیا چند سال برای من سیاهی مطلق بود؟؟
اگر من ببخشم هم سیریوس تورو به خاطر اشکایی که من تموم اون شبا رو لباس و تختش ریختم نمیبخشه..
من فعلا حرفی ندارم.
صدام داشت کاملا میلرزید و این رو دریکو هم به وضوح حس کرده بود.
سرش رو با شک پایین اورد و با تردید گفت: آدرینا ، تو چشمام نگاه کن!
من همچنان سرم پایین بود ، چون قرار نبود اون اشکای منو ببینه ، مخصوصا حالا که صورتم کاملا خیس شده بود.
دوباره نگاهی به من کرد و جمله ش رو تکرار کرد. سرم رو به نشانه مخالفت تکون دادم.
دستش رو جلو اورد و زیر چونه م رو گرفت و به سمت بالا کشید...حالا از اون اصرار و از من انکار ، اون چونه من رو میکشید بالا و من زور میزدم تا سرم پایین بمونه.
اون یه مرد بود و زور بیشتری داشت ، و موفق هم شد.
صورتم رو که دید ، از تعجب خشکش زده بود..
زیر لب گفت: اوه خدای من..!
دستاش رو باز کرد و من را به آغوش کشید..
من هم که دیگه کنترلم از دست خودم خارج شده بود زیر گریه زدم و تا تونستم اشک ریختم..
دقایقی تو همون حالت گذشت ، تا زمانی که صدای سوت قطار بلند شد. از بغلش بیرون اومدم و نگاهی بهش انداختم. چشم های اون هم از اشک خیس شده بوده بود..
دستمالی از تو جیب رداش در آورد و خواست باهاش صورتمو پاک کنه ، ناخودآگاه مچ دستش رو وسط هوا گرفتم و پسش زدم.
صورتمو رو با گوشه ردام تمیز کردم و سرم رو بالا اوردم.
_کارت تموم شد؟؟
چشماش رو به نشانه رضایت باز و بسته کرد.
رو پاشنه پا چرخیدم و به سمت بقیه رفتم.
صورتم خیس نبود اما کاملا قرمز شده بودم.
بچه ها دیگه داشتن میرفتن..دستی براشون تکون دادم ، قطار حرکت کرد و اون ها رو به جایی برد که مدت زیادی از عمرم رو توش گذرونده بودم..اتفاقات خوب و بد زندگیم همه متعلق به اونجا بودن..خاطرات زنده شدند اما از زاویه ای دیگر!
از سکو خارج شدیم..با سرعت به سمت خروجی ایستگاه میرفتم که هری اومد و باهام همقدم شد.
هری_خب ، مالفوی چی بهت میگفت؟
_هیچی!
+مسخره در نیار دیگه.
_چیز خاصی که برای تو قابل توجه باشه نگفت ، گفتگویی شامل پشیمانی ، عذرخواهی ، نگاه های معنادار و قطرات بود.
+امیدوارم مثل سری قبل همه چیزو خراب نکرده باشه..
_نه همه چیز خوبه!
و بعد از خداحافظی به سمت خونه شماره ۱۲ میدان گریمولد حرکت کردم.
سیریوس خونه نبود ، رفته بود مسافرت.
به خونه که رسیدم ، تصمیم گرفتم به خونه ی هری برم. اما نه با غیب و ظاهر شدن.
لباس های مشنگی رو پوشیدم و هدستی که اخیرا برای امتحان خریده بودم رو گوشم گذاشتم و از خونه بیرون رفتم..پیاده به خونه هری میرم.
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
میدونی چند سال طول کشید تا من تونستم دوباره به خودم بیام و خودم رو پیدا کنم؟ میدونی دنیا چند سال برا
یه نکته بگم درمورد هدست.
جادوگرا معمولا با چیزای مشنگی میونه جالبی ندارن.
اما آدرینا وقتی هدست رو میبینه ، فکر میکنه خیلی جالبه ، و یدونه میخره فقط برای اینکه ببینه چجور کار میکنه..
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
کلیشه ای شده!
و من متنفرم از این که داستانم کلیشه ای شده باشه.
تمام فن فیک هایی که میخونین همینطورین و من از این متنفرم ، اوکی؟؟
https://eitaa.com/Gavaldon/18
من از فن فیک ها متنفرم و حقیقتا از اینی که نوشتم بشدت ناراضی ام..
حالا من بقیه شم مینویسم امیدوارم که مورد قبول ، توجه و علاقه قرار بگیره