من با دوستم و مامانش رفتیم بازار رضا بعد عمهم که اومده برای تشییع زنگ زد گفت من حرمم تو بیا. بعد من دیدم کار این بندگان خدا خیلی طول میکشه گفتم من خودم برمیگردم. دیگه خلاصه دور خودم کلی دور خوردم و زهره ترک شده بودم عجیب غریب. بعد دیگه حدودا بعد از یه نیم ساعتی با مصیبت راهو پیدا کردم و از در اصلی اومدم بیرون. دیگه بعد کلی گشتم و پرس و جو کردم که کدوم وری برم تا برسم حرم. دیگه یه خانم مهربون بهم راه نشون داد گفت همراه ما بیا. منم همراهشون اومدم تا بابالرضا. خانمه خیلی بامزه و مهربون بود خودش با خانواده اومده بود بعد تو جمعیت دست منو میگرفت که گم نشم((((:
دیگه خلاصه که بالاخره از مخمصه در اومدیم😭😂