eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
225 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
511 ویدیو
9 فایل
غیرفعال. اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. جهت گفت‌وگو: https://daigo.ir/secret/324154056 https://eitaayar.ir/anonymous/Fg6B.W17hBk پاسخ؟ @lostincastle @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
این منم و آشوب های شهر که پایان ندارد.. راه بی پایانی که انتها ندارد.. خستگی ای که آسودگی ندارد.. و شبی که صبح ندارد.. میان تمام این غصه ها و درد ها..به آسمان مینگرم و آهی از سر خستگی میکشم! سرم را پایین می آورم..در نور تند آفتاب ، سایه ای به این سو می آید. صورتش معلوم نیست.. جلوتر می آید..میبینمش! حالا دیگر صورتش کاملا واضح است. لبخندی بر لبانش دارد و با قدم هایی محکم به این سو می آید.. او ، تو بودی! نزدیک می آیی ، نگاهی به صورتم می اندازی و سوالی نگاهم میکنی.. سرم را پایین می اندازم و زیر لب "خسته ام" را زمزمه میکنم. لبخندی میزنی و میگویی: خب این که ساده ست ، اگه بخوابی خوب میشه. و لبخندی میزنی که از ته دل آرزویش را میکردم.. نمیدانی از چه خسته ام ، نمیدانی چه کشیده ام ، نمیدانی که چه بر سرم آوردی.. صحبت هایت را نمیشنوم ، فقط و فقط خیره در چشمانت هستم.. دستت را بالا می آوری و جلوی صورتم تکان میدهی ، دستت را پس میزنم ، نباید دستت را جلوی چشمانت بگیری ، نمیتوانم به آنها چشم بدوزم.. برق نگاهت ، مثل ماه در شب ، دل خسته و تاریکم را روشنی میبخشد! نمیدانی که با من چه میکند این چشم ها.. رویت را برمیگردانی که بروی.. دلم میخواهد التماست کنم که نرو ، نمیتوانم اما.. قدم اول را بر میداری ، چشمانم قدمهایت را دنبال میکند ، ای کاش حداقل توانش را داشتم که به آرامی بگویم نروی..اما حالا نیاز دارم فریادی بزنم که گوش فلک را کر کند.. رفتی و از نظرم دور شدی ، دیدی نتوانستم؟! به اتاق برمیگردم ، دستی به صورتم میکشم..خیس است. به خودم می آیم و میبینم صورتم غرق در اشک است! سرم را توی بالش فرو میبرم و این دفعه فریاد میزنم...اما صدایی نمی آید!
این داستان و چشمانی که به آمار خشک شد..