بعضی چیزها ، واقعا فراتر از این هستند که بخواهید در ذهنتان تصورشان کنید...شاید هم بعضی آدم ها..!
خب باید بگم جمله بیخودی بود..
فقط نشنیده بگیریدش از من...و بدونید که من هم مثل خیلیای دیگه گاها فقط یه چرت و پرتایی میپرونم..آره..
کاش هنوز راهنمایی بودم و بیشترین دغدغه م این بود که بعد از نهایی ها انسانی رو الف بیارم!
یا اینکه هنوز وقتی زیست جانوری علوممون رو باز میکردم میگفتم اییییششش و چشمامو نیمه بسته میکردم تا اون جونورای چندش و نبینم..
یا اصلا کاش هنوز آخرین دغدغه م این بود که چجوری وقتی رفتم مدرسه جدید دوست پیدا کنم یا با بچه ها تعامل بگیرم..
الان یه گوشه نشستم و هرکی میبینتم میگه اووو تو چقد بیخیال و ریلکسی..
همه ملت دارن درس میخونن و من اینجا حتی تا الان لای کتابام رو هم باز نکردم..
ولی درونم انگار داره آتشفشان فوران میکنه..!
چیزای مختلف مغزم رو پر کردن و خودم هم حتی نمیدونم چی ان!
ذهنم در حالا حاضر گنجایش ورود درسا رو نداره..
شاید الان بگید : خب برو فکراتو رو کاغذ بنویس تا ذهنت خالی شه..
و من باید بگم امتحان کردم ولی حتی نمیدونستم باید چی بنویسم!