scarecrow
[آدمهایِ دیوانه]
انسانها، به شکل یک قانون آدمهای دیوانه را دوست ندارند.
مگر اینکه نقاشهای خوبی باشند، و آن هم فقط بعد مرگشان.
اما مفهوم دیوانگی روی زمین خیلی نامشخص و متناقض به نظر میرسد.
آنچه در یک حوزه کاملاً عاقلانه است، در حوزههای دیگر دیوانگی تعبیر میشود.
انسانهای اولیه بدون هیچ مشکلی برهنه این طرف و آن طرف میرفتند.
انسانهای خاصی، بیشتر در جنگلهای مرطوب استوایی، هنوز این کار را میکنند.
بنابراین باید نتیجه گرفت دیوانگی گاهی به زمان مربوط میشود و گاهی به کد پستی.
بهطور کلی، نکته مهم این است که اگر میخواهید روی زمین «عاقل» بهنظر برسید: «باید در جای درست باشید، درست لباس پوشیده باشید، حرفهای درست بزنید، و فقط روی علفهایی که از نوع درستی است قدم بگذارید.»
مغزم بوی تعفن میدهد.
نگاه کن حتی دیوار هم به من اخم میکند.
هرچه نازِ شیرآب را میکشم که قطره قطره اشک نریزد باز-
لبانش طعم خون میداد؛
بس که خونِ دل خورده بود!
میگفتم: آخر عزیزِ جانم به من بگو
کلاغها موجودات خبیثی هستند،
آدم را به منقار میگیرند و میبرند!
چراغ؟ گزگز میکند، چقدر خسته است.
مادر میگفت: بخواب حالت جا میآید،
آخر مادر تو میدانی آدم وقتی از خواب بیدار میشود چه اندوه سرسامآوری بر سرش آوار میشود؟!
خفه شو! اینجا همه ابلهاند. هیچ نمیفهمند
گفتم: میشود من را دوست داشته باشی؟ گفت: نه!
پدر همیشه میزد تو گوشم. آخ،
اولین دندانم هم همینجوری افتاد. میدانی که؟
گاوها آدم های بهتری میشدند؟! یا درختها.،
«من که ادعای فهم و شعور نداشتم. چرا من را آوردید دیوانهخانه»؟!