scarecrow
من نقش بازی میکنم.
من آن کسی هستم که دارد زار میزند؛
و من این نقش را برایِ خودم بازی میکنم،
و این مرا به زاری وا میدارد:
«من تئاتر خودم هستم».
و من که میبینم هقهقام گرفته بیشتر هقهق میکنم؛
و اگر اشکام بخواهد بند آید، به سرعت آن عبارت زخم زننده را باز برای خود تکرار میکنم تا اشکام دوباره جاری شود.
من دو سخنگو در بطن خود دارم،
که گفته به گفته، طنین سخن را رساتر میکنند، مثل دیالوگهای کوتاه دو بازیگر تئاتر که حس و حالت موقعیت دراماتیکی را در مقابل هم تشدید میکنند:
در این سخن دوچندان، باز دوچندان شده، که به غوغای نهایی «صحنه دلقکبازی» ختم میشود، نوعی سرخوشی هست.
تنها
ماییم ـ من و تو ـ
نظارگانِ خاموشِ این خلأ
دل افسردگانِ پا در جای
حیرانِ دریچههای انجمادِ همسفران.
دستادست ایستادهایم
حیرانایم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمیکنیم
نه
وحشت نمیکنیم.
تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ میبینم آنجا که تویی،
مرا تو در ظلمتکدهی ویرانسرای من در مییابی
اینجا که منام.
۵ شهریورِ ۱۳۶۸