محسن دعاوی یه جایی میگه:
«کتابی قدیمی را از قفسه ی کتاب های پدر بزرگ
برداشتم؛ رویش غبار گرفته بود.
بدنش زخمی بود اما تنش بوی اصالت میداد!
صدایی مدام در گوشم میگفت: هرچقدر هم که خرابت
کنند تو اگر خودت باشی مثل این کتاب کهنه
اصالتت را حفظ خواهی کرد.»
و این قشنگترین چیزی بود که امروز خوندم:)
و من فرار میکنم از فکر کردن به تو، مثلِ رد کردن آهنگی که خیلی دوستش دارم
خیلی...
دو تا قهوه گذاشت رو میز گفت بیا بشین اینجا باهم غصه ی تو رو بخوریم!
نگفت گریه نکن، نگفت حالا پیش اومده دیگه چیکار میشه کرد.
آدم باید یکیو داشته باشه باهاش بشینه غصه بخوره. فقط خنده و شادی قشنگ نیست؛ قشنگ بشینید باهم غصه همو بخورید.