ونگوگ تو نامهای به برادرش مینویسه:
با من طوری رفتار کردند، که انگار قلب ندارم...!
و اگر کسی را دوست دارید،
تاریکی او را نیز دوست داشته باشید،
نه فقط نور او را...
همهی آدما یه نیمهی تاریک دارن یه نیمهی روشن.
این چیزییه که ما در کسی که دوستش داریم باید بپذریم؛
بپذریم که هیچ انسانی در دنیا کامل نیست!
همهی ما لیاقتش رو داریم که یه نفر
با افتخار جوری بهمون نگاه کنه که انگار
همهی موفقیتش در زندگی هستیم...
روزی، زمانی و جایی؛ در شرایطی قرار میگیری که نه حوصلهی کسی را داری و نه دل و دماغ راضی نگه داشتن آدمها را و به جز کار و دلمشغولیهای بسیارت، همه چیز در نظرت نامفهوم و بیمعناست و آنموقع تازه میفهمی که پیش از اینها چقدر متوقع و تکوجهی و خودخواه بودی که از آدمها -حتی نزدیکترینشان- توقعِ وقت گذاشتن و توجه داشتنِ مدام و ادامهی رابطه به هر قیمتی و تحت هر شرایطی را داشتی...
یه وقتا لازمه سخت بگذره بهت
لازمه بیخوابی بکشی
لازمه حال بدیاتو تحمل کنی
لازمه بمونی پای خط قرمزای زندگیت
لازمه به خودت بفهمونی ارزون نیستی...
دلِ آدم خر که نیست؛
میفهمه!
مثلاً هیچوقت از بابام نپرسیدم دوستم داری بابا؟!
یا تا حالا از مامانم نپرسیدم، مامان واقعا دوسم داری؟!
وقتی ازت میپرسم دوسم داری؟
میپرسم واقعنی دوسم داری؟
میپرسم هنوزم مثل قبل دوسم داری؟!
یعنی ی جای کار دوست داشتنت میلنگه،
یعنی پای عاشقیت میلنگه؛ بدم میلنگه…
دل آدم که خر نیست،
شعور داره، حالیشه، میفهمه...
از لحاظ روحی نیاز دارم یکی بیاد تو زندگیم که بگم زندگیم به دو بخش تقسیم شده:
قبل از اون و بعد از اون...
میدونی قوی بودن تنهایی میاره!
اینو تازه فهمیدیم، ینی همین که بخوای تلاش کنی تا قوی شی، باید عادت کنی به تنهایی.
گاهی وقتا پیر شدن و نازک شدن موهای سر و چروک شدن دستا و پیشونی واسه سن و سال نیست واسه اون روزاییه که سعی کردی قوی باشی