عصرش رفتیم خونه مامان جونم که نذری داشت کمک
نشستیم نون نصف کردیم
بعدم دختر خالم رو که یه سالشه گریه انداختیم
بعدم رفتیم دوغ و گوشفیل خوردیم
بعدش بستنی اسکوپی خریدیم جاتون خالی نوش جون کردیم
دیگه با یه عالمه بدبختی و بیچارگی یکمی از راه رو برگشتیم رسیدیم به یه مسجد
گفتیم بریم نمازمونو بخونیم تا بعدش
نماز رو خوندیم گفتیم بریم مسجد بزرگ مرکز شهر که تجمع هم اونجاست
اومدیم تو مسجد و تا موقع تجمع تو مسجد جامع شهرمون خوابیدیم
بعدشم تو تجمع کاغذامونو بخش کردیم😁