چه شد که سر نمیزنی ، به دفتر خیال من ؟
جواب کوتهی بده ، به جزوه ی سوال من
سر مداد قلب من ، شکسته بعد رفتنت
چه شد تعهدات تو ، به عشق در قبال من
همیشه عین و شین و قاف ، تمام مشق دفترم
اگر که پرورش دهی ، ثمر دهد نهال من
سر کلاس فهم دل ، اگر که شیطنت کنم
خودت بده عزیز جان ، تقاص و گوشمال من
تراش باورم بیا ، که تا تراوشی کند
خیال واژه پرورم ، ز طبع بی مثال من
به پاکن تبسّمی ، خطا و کینه پاک کن
به درس عاشقی تویی ، دلیل اتصال من
#یزدان_صلاحی
خداحافظ تو که در خون پاکت آرمیدی
تو که آخر به آغوش سلیمانی رسیدی
حبیب ای کهنه سردار رشید و استوارم
بدون شک تو در پیش حسینت رو سپیدی
عروجت از حرم آغاز شد، آن لحظه ای که
تو از سرشانه های گنبد بی بی پریدی
غمت بازار شامی در دل ما کرده برپا
چه گمنام و غریبانه از اینجا پر کشیدی
همین که جان شیرین را به پای عشق دادی
"رضی الله " را با گریه از مردم شنیدی
به یاد این همه جامانده هم باشی تو ای کاش
میان آسمان ها حاج قاسم را که دیدی
#فرزانه_قربانی
#عضوکانال
#شهیدسیدرضی_موسوی
آنکه با برقِ نگاهِ خود غضب می پرورد
دامنِ او شیر مردانِ عرب می پرورد
اسوه و آموزگارِ صبر و ایمان است او
انقلاب نهضتش امّ وهب می پرورد
در لقب ام الادب ، امُ اباالفضل علیست
مکتبش شاگردهای با ادب می پرورد
هم نشین نور بود و دامنش پر نور شد
چهره ی عباسِ او مهتابِ شب می پرورد
شاهد جنگ آوری پور او صفین بود
اینچنین مادر فقط نیکو نسب می پرورد
فرق دارد آن ثمر که باغبانش حیدر است
نخل باغیرت به دامانش رطب می پرورد
بعد زهرا مادری کرده برای بچه ها
در مقام صبر مثلِ زینِ اَب می پرورد
#یس_علوی
#عضوکانال
ابرهای چشم تو در ماتم مهتاب بود
اشکهایت روضهی مَکشوفِ مشکِ آب بود
از دم "وَيْلِی عَلَى شِبْلِی" تو فهمیده ایم
شعرهایت در گریز روضه فتح باب بود
هم برای ناله هایت زینبت از حال رفت
هم رباب از روضههای آب تو بیتاب بود
تشنگی بیخواب خواهد کرد قطعا طفل را
پس عطش یعنی علی محتاج آب و تاب بود
با نصیحت های تو تا قبل از "اَدرِک اَخاک"
روی لبهای اباالفضلت فقط "ارباب" بود
آن ابالفضلی که تکیه گاه اهل خیمه بود
آن ابالفضلی که نامش قوّت اصحاب بود
فاضلی که از مقامش، کعبه میشد منبرش
خطبه هایش آبروی منبر و محراب بود
هم خودش از خندههای کودکان جان میگرفت
هم رقیه از "عموجان" گفتنش شاداب بود
كاشِفَ الْكَرْبِ الْحُسَیْنی که کنار علقمه
آخرین حرفش "برادرجان مرا دریاب" بود
بس که تو روشنگری کردی جهان بیدار شد
روضه ها خواندی زمانی که مدینه خواب بود
آه یا ام البنین، عباس را چشمش زدند
ابرهای چشم تو در ماتم مهتاب بود
نروید آی ! به چشمان شما محتاجم
تک و تنها نگذارید مرا محتاجم
اگر از چشم شما دور شوم میمیرم
مثل هر آدم خاکی، به هوا محتاجم
دل به دریا نزنید این همه، یادم بدهید
به فراگیری قانونِ شنا محتاجم
عابرانی که گذشتید ز غم! مرحمتی
به منِ عاجز مسکین که به پا محتاجم
دل حیران من... انبوه خدایان زمین
چند روزی است به یک قبلهنما محتاجم
قصهها یکسره تکراری و مانند هماند
من به لالایی زیبایِ شما محتاجم
گفته بودید دعاتان کنم ای مردم شهر
آه! شرمنده که من ـخودـ به دعا محتاجم
باز هم آخر هفته است دلِ شاعر من
یک غزل گفت ولی من به سه تا محتاجم
#نجمه_زارع
وقتی حلال حکم الهی حرام نیست
مرهم برای دادن یک التیام نیست
پاسخ به دشمنی که به مرگ تو راضی است
لبخند نیست؛ جای جواب سلام نیست
در خواب شاعریست که در بی تفاوتیست
بیدار تیغی است که بین نیام نیست
با "تیر" بزدلان فقط از پشت می زنند
چون جنگ جایِ آدم ترسو مرام نیست
گه گاه شعر نیز جوابت نمی دهد
جای فشنگ هست که جای کلام نیست
بی مرز عاشقی است که پرواز می کند
فرقی میان بصره و تهران و شام نیست
در دل جز آرزوی شهادت نداشته است
عطری به غیر کرب و بلا بر مشام نیست
با وصیت امام علی(ع) مطمئن شدیم
پاسخ به دشمن تو به جز انتقام نیست
#میثم_رنجبر
#عضوکانال
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
از منظره ات عکس به تعداد گرفتم
از هرچه به جز چشم تو ایراد گرفتم!
من سارق یک مثنوی از چشم تو بودم
دزدیدم و هی " دست مریزاد" گرفتم
در برکه ی آغوش تو لغزیدم و ناگاه
از پیرهنت ماهی آزاد گرفتم!
خطّاط نبودم؛ به تماشات نشستم...
از خطّ ِ دواَبروی خودت یاد گرفتم
رفتی و من از پستچی ِ تازه ی تقدیر
هر نامه ی گنگی که نشان داد، گرفتم
از آذر دستان من امروز رها شد
آن دست که در گرمی مرداد گرفتم
باد آمد و برداشت تورا، حقّ من این بود!
باید بدهم هرچه که از باد گرفتم...
#محمد_علی_نیکومنش
#عضوکانال
گاهگاهی که دلم میگیرد
پیش خود میگویم
آنکه جانم را سوخت،
یاد میآرد از این بنده هنوز؟
گفته بودند:
"که از دل برود یار چو از دیده برفت"
سالها هست که از دیدهی من رفتی، لیک
دلم از مِهر تو آکنده هنوز...
#حمید_مصدق
مسیر خانهات را
از حافظهی کفشهایم پاک کردهام
غمگین نباش!
خودت هم میدانی
همیشه عکس تکیِ تو زیباتر بود
#گروس_عبدالمکیان
تمامِ شهر دلم زیرِ گامهای تو بود
که چشمهای تو آغازِ ماجرای تو بود
تو رازهای مرا کوچهکوچه میدیدی
و کنجکاوی تو راز چشمهای تو بود
میانِ قابِ تنم، پشتِ این نقابِ غریب
چه بود؟ عکسِ عقابی که در هوای تو بود
به فکرِ صیدِ تو بودن چه جرأتی میخواست
برایِ من که دلم طعمهای برای تو بود
همیشه چشمِ دلم محوِ دیدنِ میشد
همیشه گوشِ دلم در پیِ صدای تو بود
خوشا به آینههایی که با تو شکل تواند!
خوشا به پیرهنت! جامهای که جای تو بود
نگو پیات ندویدم که پا نداد و نشد
که خطِ فاصله دنبالِ ردپای تو بود
#پوریا_شیرانی