برخیز كه صبح آمد و روزی دگر آمد
خورشید در آمد، سحر آمد، سحر آمد
خندان شده در باغ، گل نرگس و نسرين
پروانه و گنجشك و قناري زِ در آمد
شب تا به سحر درد فراق همدم من بود
پايان شب و اشكِ زِ چشمان تر آمد
كامم همه پر شد ز عسل ای گل خوشبو
چشمت بگشا، عشق به بالين و بر آمد
جامي ز قدح نوش بكن، صبح اميد است
صد شكر كه دوران مرارت به سر آمد
صبح است و هوای باده🌹🕊
تقدیم تو باد
این خانه ی رو به جاده🌹🕊
تقدیم تو باد
بگذار برایت بنویسم 🌹🕊
با عشق
یک صبح بخیر ساده🌹🕊
تقدیم تو باد
روزتون پر از عشق🌹🕊
صبح آمد و آفتاب سر زد از راه
دستان ِبلــندِ تیرگی شد کوتــاه
برخیز به آب و روشنی دست بده
خورشید دوباره همنشین شد با ماه
نسیمِ صبح
مگر میوزد ز جانبِ دوست؟
که مهربانیاش
از جنسِ مهربانیِ اوست
فضای سینه
میانبارم از هوای سحر
مگر نه هر چه که
از دوست میرسد نیکوست؟!
#حسین_منزوی
ابری ترین هوای دلم دوست دارمت
لیلای قصه های دلم دوست دارمت
زیباترین غزل،غزل زندگانیم
در عمق انزوای دلم دوست دارمت
با سایه های بی کسیم در هجوم درد
ای درد مبتلای دلم دوست دارمت
آری شکسته ای دل من را ولی بدان
با تکه تکه های دلم دوست دارمت
نیمائی و سپیدو غزل های دفترم
شاعر ترین برای دلم دوست دارمت
سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟
افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟
من شور و شر موج و تو سرسختیِ ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی ؟
هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصدِ خود بودم و دیدم تو چه کردی
مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی ؟
«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »
ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !
#فاضل_نظری
اندوهت را بتکان
جهان منتظرت نمیماند تا حالت خوب شود.
جهان صبر نمیکند تا غصه ات سر آید.
جهان برای هیچکس منتظر نمیماند و برای هیچکس صبر نمیکند.
جهان میرود چه تو غمگین باشی و چه شادمان، چه سوگوار باشی و چه رقصان.
میدانی این جهانی که میرود نامش چیست؟
نامش عمر است و تو ناگزیری که دنبالش بروی حتی اگر سینه خیز .
تو ناگزیری که اندوهت را بتکانی و غمت را بشویی و بروی وگرنه جهان میرود و عمر میرود
و تو جا میمانی از جهان و از عمر و از خودت...
زیبا_بیاندیشیم
ای آنکه در فضای دعا میخری مرا
تا اوج وصل حضرت خود میبری مرا
مثل همیشه با نظر رحمتت ببخش
حال دعا و زمزمه ی بهتری مرا
حال قنوت و حال بکا حال بندگی
کن مرحمت ز عاطفه کوثری مرا
آئینه جمال خودت را نشان بده
من اظهر الجمیل نما حیدری مرا
لطف شماست خوانده مرا ورنه ای کریم
شایسته نیست این سمت نوکری مرا
هرگاه حال توبه مرا دست میدهد
گویم که هست این گنه آخری مرا
ای کاش پای لنگ مرا سنگ میزدی
تا میزدود رنگ خطا یاوری مرا
تنبیه میکنی بکن اما خودت بزن
هرگز مده به کس دیگری مرا
با یک اشاره قلب حسینی به من بده
زهرا کند ز لطف مگر مادری مرا
شش گوشه حسین دلم را ربوده است
یعنی دوباره کرده علی اکبری مرا
#محمود_ژولیده
با همان ترسی که وقتی دستهای از سارها
ناگهان پَر میکشند از گوشهی دیوارها...
با همان ترسی که وقتی بچه خرگوشی سپید
میگریزد از لب و دندان تیز مارها
با همان زخم و جراحتها که شیر خستهای
بر تنش جا مانده است از صحنهی پیکارها
میروم سر میگذارم بر کویر و کوه و دشت
میروم گم میشوم در دامن شنزارها
آه ... دیدی خاطراتم را چطور از ریشه کند؛
دست و بازویی که پیشش مرده بودم بارها ؟!
کار و بار شعرت از اندوه من رونق گرفت
سکهی نام تو بالا رفت در بازارها !
تک تک سلولهایم هر یک از رگهای من
ملتهب بودند در جریان آن دیدارها ...
میروی بعد از هزاران سال پیدا میشوی
با فسیل استخوانهای زنی در غارها ...
#شیرین_خسروی