شبها مانند شاپرک ..؛
آنقدر دورِ خاطراتت می گردم
تا بالاخره یک جایی ؛
حوالی تو خوابم ببرد ..
#مهتا_منتظر
#عضوکانال
در بندِ لحظههایِ گرفتار تا کجا
راضی شدن به بازی تکرار تا کجا
آنسوی این حصار خبرهای تازهایست
در خانه جای پنجره دیوار تا کجا
فرصت همیشه نیست بیا دیر میشود
عمرم گذشت وعدهی دیدار تا کجا
خورشید پشتِ ابر که پنهان نمیشود
ای نورِ بیملاحظه انکار تا کجا
عمریست در پیِ تو به هر سو دویدهام
ای دوست میکشانیام این بار تا کجا
#عطیهسادات_حجتی
پس از هر گریه می خندم،غمم جا مانده در شادی
اگر این است دل بستن،ندارد هیچ ایرادی!
بگو از آن نگاهی که... از آن لبخند خوبی که...
از آن روزی که بعد از آن،به یاد من نیفتادی!
زمانی که دو دستم را رها کردی،نفهمیدی
صداقت را،وفا را ،عشق را از دست می دادی!
تمام شهر می داند،که از مردن نمی ترسم
از آن لحظه که حکمش را برای من فرستادی!
بیا یکبار در عمرت،هر آن طوری که می خواهی
مجازاتم بکن،حتی اسیرم کن در آزادی...!
و من این گوشه ی دنیا،هزاران بار جان دادم
همان شب ها که قلبت را به یار تازه می دادی!!!
خیابانِ رسیدن را ،نشانت میدهم روزی
ولی ای عشق می دانم،تو بی مقصدتر از بادی!
#مینا_بیگ_زاده
#عضوکانال
ناگهان در جهانِ بی روحم
دختری را غریقِ غم دیدم
دختری که درونِ چشمانش
تکّه ای کوچک از خودم دیدم
پیشِ پایم نشست و دستم را
با سرانگشت ها نوازش کرد
با همان چشمِ آشنا خندید
با همان خندههاش خواهش کرد
چشم در چشمهای خیسم گفت
باز داری چه میکنی بابا
من کنارِ توام، نمی بینی؟
پس چرا گریه میکنی بابا
عشق هم مثلِ هر چه داشتمش
بازی عمر بود و باختمش
پیر مردی درونِ آینه بود
که من اصلا نمی شناختمش...
#سید_تقی_سیدی
تو ماندگارتر از من بمان که رفتنی ام
تو باغ باش و من آن باغبان که رفتنی ام
نفس به یاد تو پس می دهم بمان دریا
حباب بر سر آبم بدان که رفتنی ام
تو جاودانه بر این در بتاب ای خورشید
یخم قسم به همین آسمان که رفتنی ام
تو مثل آینه ای روشنی که خواهی ماند
منم غبار نشسته بر آن که رفتنی ام
ملامتم مکن ای دوست قسمتم این بود
نداشتم خبر از ناگهان که رفتنی ام
#سیاوش_پور_افشار
مرا دردی به جان آمد که ؛ پنهانی نمی ماند
میان استخوان ؛ زخمِ گرانجانی نمی ماند
صبوری می کنم بر دل فراق سینه سوزت را
تو را می بارم از چشمی که بارانی نمی ماند
چه اصراری به ماندن ها که باید رفت از تن ها
به تن مرغ نفس جانا تو میدانی نمی ماند
به نیشابور چشم من اگرچه گوهرِ نابی
ولی خاتم به انگشت سلیمانی نمی ماند
به روی شانه می ریزی چنین بخت سیاهم را
و می دانم که می دانی پریشانی نمی ماند
مرا پرپر مکن ای گل که عمر عیش کوتاه است
به خاک این جهان جانا گلستانی نمی ماند
عزیز مصر می بیند به کابوسی که تعبیرش
کمی و کاستی ها در فراوانی نمی ماند
صبوری کن به موجِ غم که بار قطره ای
حتی
بهروی دوشِ این دریای طوفانی نمی ماند
#اکرم_نورانی
#عضوکانال
نشستهای لب بامی و پَر نمیگیری
سراغی از من آسیمهسر نمیگیری
چقدر روز و شبم بگذرد به بیخبری
چه کردهام که تو از من خبر نمیگیری
پی سرابِ تو از پا درآمدم، ای عشق
تو دست تشنهلبان را مگر نمیگیری
درخت پیرم و باید به خاک تن بدهم
چرا به دست جوانت تبر نمیگیری
به فرض اینکه بخواهی به آتشم بکشی
جرقهای و از این بیشتر نمیگیری
#پوریا_شیرانی
گل کرد به لب ، دوباره نام عرفه
سرمست شدم ز وصل جام عرفه
لبریز گناه بودم و خالق من؛
بخشید مرا به احترام عرفه...
#اکبر_اسماعیلی_وردنجانی
#عضوکانال
مِنَ الذُّنوبِ ذُنوبٌ لاتُغفَرُ إلّا بِعَرَفَاتٍ
برخی از گناهان جز در عرفات بخشوده نمیشوند
امیرالمومنین،علی علیه السلام
«دعائم الاسلام ، ج 1 ، ص294»
من گم شده ام؛ خسته ز پا افتادم
در دستِ تو ای عشق چرا افتادم؟
از شوقِ تو ای ماه ترین رویایم
از بس که شدم سر به هوا افتادم
#سید_علی_خوش_قامت
#عضوکانال
دیوان مولوی ست لبان اناری اش
معبد شدست چشم غزال ِخماری اش
ریواس های ترش و ملس تازه می شوند
از چشمه های بارش ابر بهاری اش
سیب و هلوست گونه ی انگور زای او
شاتوت بوده رنگ گل گوش واری اش
فرعون شده به کاخ زراندود عاشقی
افعی زدست زخم فراوان کاری اش
طعم لبان فتنه ی او قهوه ی قجر عاشق شدم به طعم لب زهرماری اش .
زیتون چشم های غزل واره اش عجیب
سبز -آبی است رنگ دو تا رودباری اش
صوفی شدم به میکده ی چشم های او
پیچک شدم به دور تن حلقه داری اش
جبری شدم به قاعده ی عشق بی دلیل
جبری که دل سپرده به او اختیاری اش
مانده است بر دلم سبدی از ترانه ها
مانده است روی دفتر من یادگاری اش
هر لحظه در خیال غمش آب می شوم
شوری زدست بر دل من افتخاری اش
صبر است کار و بار من و حال روزگار
من مانده ام کنار غم و سوگواری اش
#زینب_حسامی
#عضوکانال
سفر میکردی و کار تو را دشوار میکردم
که چون ابر بهاری گریۀ بسیار میکردم
همان "آغاز" باید بر حذر میبودم از عشقت
همان دیدار "اول" باید استغفار میکردم
ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود
تو را دیگر میان خوابها دیدار میکردم
«به روی نامههایت قطرۀ اشک است، غمگینی؟»
تو میپرسیدی و با چشم خون انکار میکردم
در آن دنیا اگر قدری مجال همنشینی بود
به پای مرگ میافتادم و اصرار میکردم
خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر
غزل در گوش من میخواند و من تکرار میکردم
#سجاد_سامانی
در قلب کویر من تو سیلی نشدی
درگیر به عشق آه خیلی نشدی
مجنون شدم و چگونه می فهمیدم
تو هیچ زمان شبیه لیلی نشدی
#نوروز_رمضانی