eitaa logo
گمنام‌های یکم شناخته‌شده:)
673 دنبال‌کننده
218 عکس
11 ویدیو
0 فایل
•اگر مشکلی دارید، واژه‌ی کلیدی رو سرچ کنید؛ شاید پرسشی باشه مشابه با مسئله شما وپاسخ دادیم ــ به صورت ناشناس ، حرفت رو بنویس 💚 https://eitaayar.ir/anonymous/VS2H.UF59i _ کانال اصلی : @elnevesht
مشاهده در ایتا
دانلود
" من خودم را دیدم " ۱ آنقدر غرق افکارم می‌شدم که گوشهایم کر می‌شد و چشمهایم نابینا، در جمع مردم می‌نشستم ، فقط صداهای مبهم و درهمی می‌شنیدم نه به طور واضح. از ذهنم خبر داشتم نه از عالم واقعیت؛ گیج و منگ می‌شدم فقط یک حرف خوشایند و تحسین مانند میتوانست مرا شاد کند و از حالت ناخوشایند دربیاورد. باز افکار مرا با خود می‌بردند. لحظه‌ای اسیر این فکر بودم، لحظه بعد اسیر فکر دیگری؛ در خود نیاز شدیدی به تشخص و احترام دیگران احساس می‌کردم. نیازمند تکریم و تعریف دیگران بودم. قلبم تند میزد، ذهنم مدام در حال جستجو بود. جستجوی یک رابطه عاشقانه که بتوانم در پناه آن احساس آرامش و امنیت کنم جستجوی موقعیت بهتر، زندگی بهتر‌، واقعا نمی‌دانستم... هر چیز بهتری که بتواند مرا از دغدغه و استرس و حالت کنونی‌ام نجات دهد. یا در حال طلبیدن و میل کردن به کسی بودم یا نفرت ورزیدن و دور شدن از کسی.  به چیزهای مختلفی وابسته بودم. مثلا به یک یا چند نفر شنونده که محرک حرف زدن من باشند و در من انرژی ایجاد کنند. یا به یک نفر که وابسته من باشد و مدام به من بگوید تو درست می‌گویی، عاشقت هستم. وقتی مخالفت می‌کردند سعی می‌کردم آنها را با استدلال و اطلاعاتم شکست دهم آنوقت حیات بیشتری احساس می‌کردم و پرانرژی می‌شدم؛ خشم ورزیدن، رقابت و جدل را دوست داشتم و بدون آنها احساس پوچی و بیهودگی می‌کردم. دنبال کسی بودم که بیخودی تحریکش کنم تا با من بحث و جدل کند، نمی‌دانستم چرا روانا کم عمق و سطحی هستم و هیچ چیز درونم ندارم که مرا غنی و زنده و متحرک کند و لبریز از حیات شوم.  انسان پرتوقعی بودم و دیگران نمی‌توانستند توقعات مرا برآورده کنند. مدام کارهای خوبی که در حق دیگران انجام داده بودم در ذهنم مرور می‌شد و از اینکه دیگران قدر مرا نمی‌دانند و نمی‌توانند جواب خوبی‌های مرا بدهند درد می‌کشیدم و از دستشان خشمگین بودم. وجودم همچون کلاف سر در گمی بود که کلا گره خورده بود. اما چگونه می‌توانستم این کلاف را باز کنم؟!  از برای دیگران خانه مکن      کار خود کن کار بیگانه مکن  زمستان بود، به شدت مریض شدم. هیچ دکتر و دارویی حالم را بهتر نمی‌کرد. روزها بود که در خانه حبس شده بودم، غایب بودن از سر کار خیلی اذیتم می‌کرد. حوصله هیچ گونه سرگرمی‌ای را نداشتم. شبها از شدت تب و سرفه نمی‌توانستم بخوابم، ساعت حرکت نمی‌کرد و صبح نمی‌خواست از راه برسد. مثل شمع داشتم ذوب می‌شدم و هر روز لاغر و لاغرتر می‌شدم. احساس می‌کردم به آخر خط رسیده‌ام. گذشته مثل فیلمی از جلوی چشمانم عبور می‌کرد. هیچ یک از دوستان و آشنایان به ملاقاتم نیامدند. آنها هم در بند خودشان بودند. فقط گاهی عده‌ای از همکارانم زنگ می‌زدند و مرا به خاطر غیبت طولانی مدتم تهدید می‌کردند. هیچ حس دلسوزی در کسانی که به آنها امید بسته بودم نمی‌دیدم و متاسف بودم که عمرم را صرف کسانی کرده‌ام که نمی‌توانند در این شرایط هیچ کاری برایم بکنند و متاسف‌تر از آن این که عمرم را برای دیگران صرف کرده بودم و همچنین برای فربه کردن شخصیت موهومی و خیالی خود.  با درون پوچ و توخالی خودم روبرو می‌شدم بسیار وحشتناک بود. می‌خواستم هر چه زودتر خوب شوم. تصمیم گرفته بودم اگر خوب شوم بقیه عمرم را صرف آبادانی وجود خود بکنم. 
"من خودم را دیدم" ۲ هر چقدر توجه دیگران به من بیشتر میشد، توجه خودم به خودم بیشتر میشد. هرکسی به من نگاه حیرت آوری میکرد یا با نگاهش تحسینم میکردم می  دیدم توجهم (خوداشعاری) به خودم بیشتر می شود بعبارتی دیگران میتوانستند مرا مشغول و سرگرم خودم کنند. می خواستم جواب محبت،؟! نه ببخشید همان توجه آنها را، با توجه کردن متقابل به آنها بدهم تا آنها را وادار کنم به این توجه  ادامه دهند. شاید اگر توجه آنها بدون جواب از طرفم می بود، ترس این می رفت که دیگر توجه نکنند و این بسیار هراسناک بود... هرچند آموخته بودم نباید به خویشتن توجه کنم و توجه کردن به خود، آدم را مغرور و خود خواه می‌کند . اما در عمل نمیتوانستم به خودم بی توجه باشم،اصلا نمیدانستم که میزان و مرز توجه به خود چقدر باید باشد. باید و نبایدهای زیادی در ذهنم وجود داشت که با ایده الهایی که آموخته بودم گویی هزاران فرسنگ فاصله دارند. وقتی میدیدم واقعیت درونم اینهمه با ایده آل هایم فاصله دارند از دست خودم به ستوه می آمدم، خودم را سرزنش و ملامت می کردم، از دست خودم خشمگین بودم. شکاف بین واقعیت و ایده آل هر چقدر زیاد می‌شد حرص و خشم من هم بیشتر می‌شد! احساس میکردم روز به روز در جلب توجه کردن ماهرتر و زیرک تر می شوم و لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب می خواستم در دل مردم جا باز کنم و نگین حلقه ی خوبان شوم. زیرکی های ذهن خودم را به وضوح می دیدم که چقدر تلاش و وانمود می کند تا خودش را خوب جلوه دهد. هزاران دام و دانه می نهد تا نظر و قضاوت مثبت دیگران را شکار کند. درونا از اینهمه تلاش و تظاهر حالم بهم میخورد. میدیدم دیگران هم مثل من همه نقش و نقابند و تظاهر و وانمود. آنها هم خواستار توجه منند. انسانها بنده و بند و زنجیر هم شده بودند و داشتند در فریب و دانه نهادن تلاش وافر می کردند.
" من خودم را دیدم " ۳ می‌ترسیدم دوستان و اطرافیانی را که با هزارجور نقش بازی کردن و وانمودکاری بدست آورده‌ام با یک محاسبه اشتباه و کار خطا از دست بدهم پس باید بسیار دقت می‌کردم که از جان من چه می‌خواهند. شخصیت من وابسته به نگرش دیگران بود و هستی من در گرو قضاوت آنها..   (عروسک خیمه شب بازی)   همچون آدم آهنی بودم که کنترلش دست دیگران بود، نیروهایی از درون و بیرون بر من وارد می‌شد که نمی‌دانستم این نیروها از کجا منشا می‌گیرند؟ و مکانیسم اثر آنها بر وجود من چگونه است؟! روزی  ماشین پدرم را برداشتم تا با چند تا از دوستانم بعدازظهر جمعه‌ای را در کنار هم خوش بگذرانیم. سعی داشتم طوری رانندگی کنم که آنها از یک راننده‌ی خوب و حرفه‌ای انتظار داشتند. شاید اگر آنها داخل ماشین نبودند طور دیگری رفتار می‌کردم. نحوه نشستنم پشت فرمان، کیفیت دنده عوض کردن، گازدادن، سرعت، سبقت گرفتن، ترمز گرفتن و همه و همه... تلاشم برای بدست آوردن قضاوت مثبت و بهتر آنها بود. گویا آنها ذهن مرا تسخیر و رفتار و حرکاتم را تحت کنترل گرفته بودند و من چون عروسک خیمه شب بازی کاری را می‌کردم که آنها از من انتظار داشتند. اولین باری بود که بدون دقت در علایم رانندگی، حواسم فقط در رانندگی به خودم بود. تجربه‌ای بسیار تلخ بود. تلخ بخاطر اینکه متاسف بودم که اینقدر تحت تاثیر قضاوت دیگران هستم و قضاوت آنها مثل سایه‌ای بر من سنگینی می‌کرد و اراده مرا تحت تاثیر قرار می‌دهد و تلختر از آن اینکه بعدا فهمیدم تنها این بدبختی و جریان شوم در رانندگی نیست بلکه کل زندگیم همینطور تحت کنترل دیگران است. اصلا چنین انتظاری از خودم نداشتم. گویا اولین باری بود که خودم را می‌دیدم.  جامعه بطور زیرپوستی آموزه‌های درست و غلطش را بر ما تحمیل کرده بود و ما عروسک‌های خیمه شب بازی جامعه اطراف خود شده بودیم. چشمم را باز کردم دیدم همه رفتارم تحت کنترل و فشار اطرافیان هست. در محافل و مجالس از دید دیگران خود را می‌نگریستم. نگاه‌های دیگران برگرده روانم سنگینی می‌کرد. از طرف دیگران خود را تحت نظر قرار می‌دادم و به خودم فکر می‌کردم. از زبان آنها با خودم حرف می‌زدم. طوری رفتار می‌کردم که مورد پسند آنها باشد.   (موفقیت) "چند گویی من بگیرم عالمی          این جهان را پرکنم از خود همی" جامعه مردم را مسحور موفقیت و شهرت و ثروت کرده بود. بدوید که موفقیت حق شماست. حسرت بخورید و با شلاق حسادت و مقایسه بر روح و روان خود بکوبید تا انگیزه برای حرکت پیدا کنید. با اینکه روانشناسها و جامعه مدام بر طبل موفقیت می‌کوبیدند ولی از درک مفهوم موفقیت ناتوان بودم. باید دقیقا به کجا می‌رسیدم تا مرا آدم موفقی بدانند؟ موفق شدن کسب پول بود؟ مدرک بود؟ مقام و شهرت بود؟ اصلا نمی‌توانستم متوجه شوم؛ هر قله‌ای از موفقیت را که فتح می‌کردم جامعه قله مرتفع‌تری را نشانم می‌داد و من خسته و له‌له زنان کوههای موفقیت را یکی پس از دیگری بالا می‌رفتم. اسم این تلاشهای جان فرسا را زندگی گذاشته بودم. همه از موفقیت حرف می‌زدند و انسان‌های موفق را تحسین و تعریف می‌کردند و صفاتی به انسان‌های موفق می‌دادند اعم از زیبا و باعرضه و زرنگ و باهوش و...  این حرفها مدام در گوشم می‌پیچید و مرا برای رسیدن به موفقیت تحریک می‌کرد. هر یک از اطرافیان و دوستان را ابزاری برای ترقی و موفقیت خود می‌دیدم، غبطه کسانی را می‌خوردم که در جامعه مشهور و موفق هستند. اصلا علاقه و استعداد خودم مطرح نبود. فقط می‌خواستم به شهرت برسم و موفق شوم.  کتابهایی که می‌خواندم در مورد موفقیت در روابطم و آینده بود همچون "ده قدم تا موفقیت"، "چگونه حافظه برتری داشته باشم؟"، " آیین دوست یابی"، " آیین زندگی" اگر می‌خواستم موفق بشوم باید رقابت و ستیزه جویی را می‌پذیرفتم. رقابت، ناخودآگاه خشم به همراه داشت. آرزوی موفقیت به معنی ناراضی بودن از وضعیت فعلی بود. باید روزگارم را تلخ می‌گذراندم تا در آینده خوش باشم و  به موفقیت دست پیدا کنم، اما آن آینده هیچ گاه از راه نمی‌رسید.
میشه با خودت روبه‌رو بشی ؟
۱. سلام ادب هر تغییری به خاطر خدا، برای دیگران، یعنی ایثار و عالیه ۲. سلام بزرگوار ممنونم از شما بابت دعای خوبتون ۳. سلام قبلا گفتیم خودتون باید بسنجید چه سبک از موسیقی شمارو مضطرب می‌کنه و تمایلات بدی بهتون میده اما نه این موسیقی‌ای که فرستادم اینکارو با من نمی‌کنه راجع به مداحی کلا نظری ندارم چون نشنیدم و ندیدم کسی با مداحی مضطرب بشه .. اگر هست بگید
۱. سلام و ادب وقتی این پیام رو دیدم، خیلی خوشحال شدم .. خدا زیارت‌های زیاد و پرباری رو نصیبتون کنه ان‌شاء‌الله ۲. سلام بزرگوار هیچ کتابی بهتر از قرآن و تفاسیرش نیست و در آخر رجوع به خودتون ... ببینید واقعا چی کم دارید ؟ چرا توی دینتون نبوده ؟ دین اسلام فقط سبک زندگی رو درس داده به انسان؛ مثل ی نقشه راهنماست برای اینکه بدونیم از کجا بریم بهتره و چطور بریم اثر داره هدف میده به انسان امید میده ... و عشق
سلام و ادب اولین و مهم ترین نقطه برای اینکه بشه چیزی رو ترک کرد، آگاهی راجع به اینه که می‌تونه چه آسیب‌های جبران ناپذیر و بزرگی بهتون بزنه و هیچ چیز به این اندازه که فهمیدش، کمک کننده نیست اما قرآن تصورات انسان رو به خوبی جهت داده که از این تصور باید چه استفاده ‌هایی کنید مثل تعاریفی که از بهشت داره تعاریفی که از جهنم داره تعاریفی که از شیطان داره تعاریفی که از قوم‌ها داره و خلاصه می‌تونه تصورات رو پاکسازی کنه
۱. سلام و ادب بله گفتیم یکی از علت‌هاش هم، می‌تونه همین موضوع باشه عقاید مذهبی خانواده و خود فرد اجازه ارتباط با یک نامحرم رو بهش نمیده چون با انجامش احساس گناه و عذاب وجدان زیادی میکنه و به علاوه اگر خانواده متوجه بشن به شدت به مشکل می خوره و حتی بعضی از خانواده‌های بسیار به نظر بنده عقب‌افتاده نه مذهبی، ممکنه فرزند رو حتی به قتل برسونن از شدت تعصب .. پس براشون بهتر نیست انتخاب یک همجنس؟ نکته مهم اینجاست که وقتی با یک همجنس وارد ارتباط می‌شن به شدت توجیهات مختلفی برای رفع عذاب وجدان خودشون دارن و حتی نمی‌تونن بپذیرن که همجنسگرا هستن و به اسم ارتباط عاطفی تمومش میکنن ۲. سلام ... اگر واقعا مذهبی هستید، این شرایط خودتون رو بپذیرید و توکل به خدا کنید شما در بهترین شرایط خودتون هستید اگر به خدا اعتماد دارید
سلام لطفا پین کانال مطالعه بشه هرکس پیامی داده به این مضمون‌ یا صحبت هایی پر از نمی‌دونم، لطفا پین رو مطالعه کنه سلام خیر طلبه نیستم حتما اگر کمکی می‌کنه اینکارو انجام بدید
گمنام‌های یکم شناخته‌شده:)
" من خودم را دیدم " ۱ آنقدر غرق افکارم می‌شدم که گوشهایم کر می‌شد و چشمهایم نابینا، در جمع مردم می‌
" من خودم را دیدم " ۴ یکی گفت : چقدر باهوشی دلم لرزید شاید هم "دلم" نبود بالاخره اتفاقی درونم رخ داد . عده عضلاتی درونم منقبض شد. شاید هزاران بار اینگونه تحت تاثیر قرار گرفته بودم اما اینبار را کاملا مشاهده کردم که حرف شخص مقابل مرا گرفت. با اینکه بسیار خوانده بودم انسان مدام تحت تاثیر محیط پیرامون است اما کم اتفاق می افتاد که این تاثیر را در خودم احساس کنم! هوشیار و آگاه بودن به هیجانات خود همین بود اما از بس مشغول زندگی روتین روزمره و فرار کردن از فکر به خودم توسط فیلم و موسیقی و .... بودم، چیزی احساس نمی‌کردم بقول مولانا : انگار بی حس شده بودم ! آخر همه حواس پنجگانه برای ارتباط با جهان است؛ آن حس درون‌بین چه می باشد که گاهگاه به کار می افتد؟! چه خوب میشد آدمی تمام اتفاقات درون خودش را با تمام جزییات آن ، در لحظه رصد کند.و همیشه در کیفیت آگاهی به خویشتن باشد. آنموقع شاید می‌توانست خودش را کامل بشناسد همین را میدانم که هر رفتار و گفتار دیگران ، حالتی و هیجانی درون من ایجاد میکند چه بدان آگاه باشم چه بدان آگاه نباشم پس اگر اینطور است ذهن من مدام توسط محیط پیرامون و آدمها بمباران میشد بعبارتی ساختار شخصیت من را جامعه یا همان محیط پیرامون ساخته و پرداخته است. بدین آگاهی‌های ابتدایی ، قانع بودم و امیدوار که در آینده بخش وسیع تری از جهان درونم را بشناسم این را هم به تجربه دریافته بودم که هر چه ذهن از یاوه سرایی ها و هرزه گردی ها بکاهد، بهتر می‌تواند خودش را ببیند ! اما برایم این یک ایده آل بود فقط احساس کرده بودم باید چنین باشم؛ ولی واقعیتی که میدیدم چنین نبود و شناختی به خودم نداشتم اما در رابطه ها درونم بهتر آشکار میشد و بهتر می‌توانستم خود را ببینم . چون در رابطه ها تعریف و تمجید میشدم ، محترم میشدم یا طرد و سرزنش میشدم. وای چقدر میترسیدم از اینکه دیگران نگاه عاقل اندر سفیه بمن داشته باشند .یا مورد سرزنش و ملامت قرار بگیرم یا سویِ چشم‌های دیگران به روی خودم را دریافت نکنم ! گاهی در تصورات خودم با مردم تعامل برقرار میکردم و با آنها حرف میزدم تا جایی پیش میرفتم که میدیدم کار به فحش و فحاشی کشیده است یا تصوراتی می‌کردم که در فلان شرایط هستم و در حال دیده شدن. چقدر تلاش میکردم در گفتگوهای ذهنی دیگران را قانع کنم! رفتارم را توجیه کنم! مرکز توجه شوم! به خود می آمدم میدیدم ساعاتی فقط مشغول جنگ و جدال با خودم هستم .هر چند ظاهرم ساکت می‌نمود. آخر این تصورات هم باعث تغییر شخصیت و رفتار من در دنیای واقعی شده بود‌.