هدایت شده از هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
ما #انقلاب ڪردیم ڪه
اضطرار #امام_زمان_عج
رابه استقرار تبدیل ڪنیم
رسیدن به این هدف #هزینه دارد
هزینه آن همین در #سوریه و #عراق
#شهیددادن 🕊است...
📝کلامشهید
#سعید_کمالی 🌷
هدایت شده از همسفر شهدا
🌷 #شهید_سعید_زارع
🍂شهادت : ۹۷/۶/۳۱ - حادثه تروریستی #اهواز
🔰مدافع حرمی که عاشق #خدمت و #شهادت بود و در نهایت شهادت در قلب #اهواز به وی اهدا شد.
💠اگر اخلاص داشته باشی، در هر کجا که زیبنده تو باشد سرافرازت می کنند، #سوریه نشد ، اهواز...
🔰از #شکنجه اسرای ایرانی تا #شهادت در راه حرم
🌸توی اردوگاه تکریت۵، مسئول شکنجه اسرای ایرانی، جوانی بود بنام کاظم عبدالامیر.
یکی از برادران کاظم، اسیر ایرانی ها، و برادر دیگرش هم در جنگ کشته شده بود، به همین خاطر کینه خاصی نسبت به اسرای ایرانی داشت، و انگار ایرانیها را مقصر همه مشکلات خودش می دانست!
🌺کاظم آقای #ابوترابی را خیلی اذیت می کرد. او می دانست آقای ابوترابی فرمانده و روحانی انقلابی است، به همین خاطر ضربات کابلی که نثارش می کرد، شدت بیشتری نسبت به دیگر اسراء داشت، اما مرحوم ابوترابی هیچگاه شکایت نکرد و به او احترام می گذاشت!
🌼کاظم از هر فرصتی برای شکنجه روحی، روانی و جسمی #اسرا بویژه آقای ابوترابی استفاده می کرد.
🌸تنها خوبی کاظم #شیعه بودنش بود. خانواده کاظم به روحانیون و #سادات احترام می گذاشتند. اما آقای ابوترابی در اردوگاه حکم یک اسیر رو برای کاظم داشت، نه یک سید روحانی
🌸یک روز کاظم با حالت دیگری وارد اردوگاه شد. یک راست رفت سراغ آقای ابوترابی و گفت:بیا اینجا کارت دارم...
🌺ما تعجب کردیم و گفتیم لابد شکنجه جدید و...
اما از آنروز رفتار کاظم با اسرا و آقای ابوترابی تغییر کرد و دیگر ما رو کتک نمی زد.
🌼وقتی علت رو از آقای ابوترابی پرسیدیم، گفت: کاظم اون روز من رو کشید کنار و گفت خانواده ما شیعه هستند و مادرم بارها سفارش سادات رو بهم کرده بود. بارها بهم گفته بود مبادا ایرانی ها را اذیت کنی، اما ...
👈دیشب خواب #حضرت_زینب سلام الله علیها رو دیده و حضرت نسبت به کارهای من در اردوگاه به مادرم شکایت کرده.
🌸صبح مادرم بسیار از دستم ناراحت بود و پرسید: تو در اردوگاه ایرانی ها رو اذیت می کنی؟ حلالت نمی کنم... حالا من اومدم که حلالیت بطلبم.
🌺کم کم محبت حاج اقا ابوترابی در دل کاظم جا باز کرد و شد مرید ایشون، بطوری که وقتی قرار شد آقای ابوترابی رو به اردوگاه دیگری بفرستند کاظم گریان و بسیار دلگیر بود.
🌼وقتی اسرای ایرانی آزاد شدند، کاظم برا خداحافظی با اونا بخصوص اقای ابوترابی تا مرز ایران اومد.
🌸او بعد از مدتی نتوانست دوری حاج آقا ابوترابی رو تحمل کنه و برای دیدن حاج آقا راهی تهران شد. وقتی فهمید حاج آقا توی سانحه تصادف مرحوم شدند به شدت متاثر شد و رفت #مشهد سر مزارش و مدتها آنجا بود.
🌺کاظم از خدا می خواست تا از گناهانش نسبت به اسرای ایرانی بگذره. حتی رفت سراغ برخی از اسرای ایرانی که شکنجه شون کرده بود و حلالیت طلبید. او حتی تا روستاهای خراسان رفت.
💠👈تا اینکه کاظم داستان ما مدتی قبل رفت #سوریه و در دفاع از حرم #حضرت_زینب سلام الله علیها به شهادت رسید.
📚منبع:کتاب #مدافعان_حرم، اثری از گروه فرهنگی #شهید_ابراهیم_هادی
هدایت شده از همسفر شهدا
🔰از #شکنجه اسرای ایرانی تا #شهادت در راه حرم
🌸توی اردوگاه تکریت۵، مسئول شکنجه اسرای ایرانی، جوانی بود بنام کاظم عبدالامیر.
یکی از برادران کاظم، اسیر ایرانی ها، و برادر دیگرش هم در جنگ کشته شده بود، به همین خاطر کینه خاصی نسبت به اسرای ایرانی داشت، و انگار ایرانیها را مقصر همه مشکلات خودش می دانست!
🌺کاظم آقای #ابوترابی را خیلی اذیت می کرد. او می دانست آقای ابوترابی فرمانده و روحانی انقلابی است، به همین خاطر ضربات کابلی که نثارش می کرد، شدت بیشتری نسبت به دیگر اسراء داشت، اما مرحوم ابوترابی هیچگاه شکایت نکرد و به او احترام می گذاشت!
🌼کاظم از هر فرصتی برای شکنجه روحی، روانی و جسمی #اسرا بویژه آقای ابوترابی استفاده می کرد.
🌸تنها خوبی کاظم #شیعه بودنش بود. خانواده کاظم به روحانیون و #سادات احترام می گذاشتند. اما آقای ابوترابی در اردوگاه حکم یک اسیر رو برای کاظم داشت، نه یک سید روحانی
🌸یک روز کاظم با حالت دیگری وارد اردوگاه شد. یک راست رفت سراغ آقای ابوترابی و گفت:بیا اینجا کارت دارم...
🌺ما تعجب کردیم و گفتیم لابد شکنجه جدید و...
اما از آنروز رفتار کاظم با اسرا و آقای ابوترابی تغییر کرد و دیگر ما رو کتک نمی زد.
🌼وقتی علت رو از آقای ابوترابی پرسیدیم، گفت: کاظم اون روز من رو کشید کنار و گفت خانواده ما شیعه هستند و مادرم بارها سفارش سادات رو بهم کرده بود. بارها بهم گفته بود مبادا ایرانی ها را اذیت کنی، اما ...
👈دیشب خواب #حضرت_زینب سلام الله علیها رو دیده و حضرت نسبت به کارهای من در اردوگاه به مادرم شکایت کرده.
🌸صبح مادرم بسیار از دستم ناراحت بود و پرسید: تو در اردوگاه ایرانی ها رو اذیت می کنی؟ حلالت نمی کنم... حالا من اومدم که حلالیت بطلبم.
🌺کم کم محبت حاج اقا ابوترابی در دل کاظم جا باز کرد و شد مرید ایشون، بطوری که وقتی قرار شد آقای ابوترابی رو به اردوگاه دیگری بفرستند کاظم گریان و بسیار دلگیر بود.
🌼وقتی اسرای ایرانی آزاد شدند، کاظم برا خداحافظی با اونا بخصوص اقای ابوترابی تا مرز ایران اومد.
🌸او بعد از مدتی نتوانست دوری حاج آقا ابوترابی رو تحمل کنه و برای دیدن حاج آقا راهی تهران شد. وقتی فهمید حاج آقا توی سانحه تصادف مرحوم شدند به شدت متاثر شد و رفت #مشهد سر مزارش و مدتها آنجا بود.
🌺کاظم از خدا می خواست تا از گناهانش نسبت به اسرای ایرانی بگذره. حتی رفت سراغ برخی از اسرای ایرانی که شکنجه شون کرده بود و حلالیت طلبید. او حتی تا روستاهای خراسان رفت.
💠👈تا اینکه کاظم داستان ما مدتی قبل رفت #سوریه و در دفاع از حرم #حضرت_زینب سلام الله علیها به شهادت رسید.
📚منبع:کتاب #مدافعان_حرم، اثری از گروه فرهنگی #شهید_ابراهیم_هادی
هدایت شده از همسفر شهدا
✅به یاد سه یارِ عاشق
🔹سه تا رفیق بودن مثل سه تا برادر
🔹هر سه تا شیر بودن هر سه تاشون دلاور
🔸سید علیرضاشون از جبهه پر زد و رفت
🔸تا گنبد طلایی یه شب مثه کبوتر
🔹از بس که مادری بود پرواز کرد تنها
🔹بی سر صدا و مظلوم ، گمنام مثل مادر(س)
🔸دوم محمد هادی با دل صاف خود شد
🔸تو #سامرا برای #امام_هادی (ع) پرپر
🔹چقدر مهربون بود چقدر پاک و معصوم
🔹برای مستضعفا همیشه یار و یاور
🔸سومیشون حاج حمید که رفیق داییش بود
🔸عباس #زینب (س) شد و تو #سوریه کشید پر
🔹طاقت نداشت دور بشه از اون دو تا رفیقش
🔹پشت سر اونا رفت شد باهاشون همسفر
🔺🔻🔺🔻🔺
🔸اینا که دوست بودن ، با #ابراهیم_هادی
🔸هر سه شدن شبیهِ ابرام ، دستِ آخر
🔹توی کتاب عشاق نوشته خط اول :
🔹چند تا رفیق بودن ، درست مثل برادر....
🌷 #همسفر_شهدا_سید_علیرضا_مصطفوی
🌷 #شهید_حمید_رضا_اسدالهی
🌷 #شهید_محمد_هادی_ذوالفقاری
هدایت شده از هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
#خاطرات_شهید 🌸🥀
🍀●پیش از #سال 93 که مجید به کربلا سفر کرد پسر خیلی شری بود. همیشه چاقوی🔪 در جیبش بود. #خالکوبی داشت. اما بعد از #سفر کربلا تغییر کرد.🍂
.
🌱●زمانی آمد و #اصرار کرد می خواهد برود آلمان و کار کند. تصور می کرد اگر بگوید #سوریه ما اجازه نمی دهیم و اگر بگوید آلمان ما مشکلی نداریم. من خیلی #مخالفت کردم و گفتم نباید آلمان برود. مدتی بود شب 🌙ها خیلی دیر می آمد.
🍁 شرایطش به گونه ای بود که حتی تصور می کردیم با #دختری دوست شده و دیر می آید یا با رفقایش جایی می رود. اما بعدها #فهمیدیم که برای آموزشی اعزام به سوریه می رفته است
.
🌿● قبل از شروع #عملیات، نیروها را جمع کردم و گفتم که چگونه عمل کنند. پس از اتمام #سخنانم، متوجه شدم مجید با یکی دیگر از دوستان در حال کندن یک کانال است. بلند گفتم #مجید چند بار گفتم خاکبازی نکن. لباس آستین کوتاه پوشیده بود. گفتم «چرا خالکوبیات #مشخصه.
🍃چند بار گفتم #بپوشون». پاسخ داد «این خالکوبی یا فردا پاک می شود، یا خاک می شود». این #آخرین شوخی مجید بود..
فردای همان روز مجید به #وسیله موشک کورنت به #شهادت🕊 رسید وتمام خالکوبی هایش پاک شد...😔
#شهید_مجید_قربانخانی🌷
🍃🌹صلوات