eitaa logo
نوای دل🎵
298 دنبال‌کننده
633 عکس
183 ویدیو
60 فایل
جایــــۍ براے حرفــــ دل...❤️ جایــــۍ کہ بوے راحتے از سروصداے دنـــیــا مےآيد...☺️ پست های👈 #اعتقادی #معرفتی #مشاوره‌ای #شعر #انگیزشی ادمین: @Kharabeh_neshin
مشاهده در ایتا
دانلود
وااااااااااااای😭😭😭😭😭😭😭 https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
افسوس... این جمعه هم گذشت و خبر از یار نیامد😔😔 تنها ترین امام زمین، مقتدای شهر تنها، چه میکنی؟ تو کجایی؟ کجای شهر؟ وقتی کسی برای تو تب هم نمی کند دیگر نسوز این همه آقا به پای شهر تو گریه میکنی و صدایت نمی رسد گم می شود صدای تو در خنده های شهر تهمت، ریا و غیبت و رزق حرام و قتل ای وای من چه می کشی از ماجرای شهر دلخوش نکن به “ندبه”ی جمعه، خودت بیا با این همه گناه نگیرد دعای شهر اینجا کسی برای تو کاری نمی کند فهمیده ام که خسته ای از ادعای شهر گاه از نبودنت مثلا گریه می کنند شرمنده ام! از این همه کذب و ادای شهر هر روز دیده می شوی اما کسی تو را نشناخت ای غریبه ترین آشِنای شهر جمعه... غروب... گریه ی بی اختیار من... آقا دلم گرفته شبیه هوای شهر 🆔 @Howzehha
امام باقر (علیه السلام) فرمود: یکی از پیامبران بنی اسرائیل عبور می کرد، دید مرد مؤمنی در حال جان دادن است، ولی نصف بدنش در زیر دیواری قرار گرفته، و نیمی در بیرون دیوار است، و پرندگان و سگها بدن او را متلاشی کرده اند و می درند، از آنجا گذشت، در مسیر راه خود دید یکی از امیران ستمکار آن شهر مرده است، جنازه او را بر روی تخت نهاده اند و با پارچه ابریشم کفن نموده اند، و در اطراف تخت، منقل هائی نهاده اند که بوی خوش عودهای خوشبو از آنها برخاسته است. آن پیامبر به خدا متوجه شد و عرض کرد: خدایا من گواهی می دهم که تو حاکم و عادل هستی و به کسی ظلم نمی کنی، این مرد (مرد اولی) بنده تو است و به اندازه یک چشم به هم زدن، برای تو شریک نگرفته، مرگ او را آن گونه (با آن وضع رقبت بار) قرار دادی و این (امیر) نیز یکی از بنده های تو است که به اندازه یک چشم به هم زدن به تو ایمان نیاورده است؟ (آن چیست و این چیست؟) خداوند به او وحی کرد: ای بنده من! همان گونه که گفتی حاکم و عادل هستم و به کسی ظلم نمی کنم. آن (مرد اولی) بنده من، نزد من گناهی داشت، مرگ او را با آن موضوع قرار دادم تا مجازات گناه او این گونه انجام گیرد، و وقتی که مرد، هیچ گونه گناهی در او بجای نماند، ولی این بنده من (امیر) که کار نیکی در نزد من داشت، مرگ او را با چنین وضعی قرار دارم، تا پاداش کار نیک او را داده باشم و هنگام مرگ نزد من هیچگونه نیکی (و طلب) نداشته باشد. https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
خودش هم شاهده و هم قاضی یکی از راه های تقویت حیا این است که مرتبا به خود تلقین کنیم خدای متعال ما را می‌بیند. گاهی ما بخاطر وجود یک بچه از گناه پرهیز می‌کنیم؛ ولی در اصل باید با درک حضور خدا نتوانیم گناه کنیم! امام علی(ع) می‌فرمایند : بپرهيزيد از گناهان خلوت‌ها و پنهانی‌ها. پس به درستى كه خدا؛ هم شاهد آن گناهان است و هم قاضی! ٢_ص٢٥٠ https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم... https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
😍 زمانی‌که نادرشاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشت در راه، کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان، چه می‌خوانی؟ گفت: قرآن. پرسید: کدام سوره رامی‌خوانی؟ گفت: سوره فتح. نادرشاه از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح، فال پیروزی زد سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد. نادرشاه گفت: چرا نمی‌گیری؟ گفت: مادرم مرا می‌زند و می‌گوید: تو این پول را دزدیده‌ای. نادرشاه گفت: به او بگو نادرشاه داده است. پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند. می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است، او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد، بلکه مشتی زر به تو می‌داد. حرف او بر دل نادرشاه نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت. از قضا چنان‌چه در تاریخ آمده است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد. باید در خواستن هم زرنگ بود و از انسان بزرگ، درخواست بزرگ‌تری با مهارت و زیرکی کرد. https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
👌 مردِ بادکنک فروش، چند بادکنک رنگی را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و ‌کودکان را جذب کند. پسرک سیاهپوست به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. با تردید پرسید: ببخشید آقا اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟ مرد نخ بادکنک سیاه را برید و بادکنک اوج گرفت. 👈گفت: پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود، رنگ آن نیست بلکه چیزی است که درون آن است. 👌چیزی که در درون آدمهاست، تعیین کننده جایگاهشونه و هر چقدر ذهنیات ارزشمندتر باشه، جایگاه والاتری نصیب آدمها میشه.😍 https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
IMG_20200203_002709.png
حجم: 257.3K
دارو فروشِ خسته دلان را دُکان کجاست؟ https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
👈پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت، با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید. پیرمرد: اما من پولی ندارم. پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم. خواهش می کنم عملش کنید، من پول رو تا شب براتون میارم. پرستار: با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید. اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیاندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه. 👈صبح روز بعد، همان دکتر، سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید... https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
آخرین حرفی که پشت سر ما میزنند ... رَحِمَ الله مَن یَقرَأُ الفاتِحة معَ الصّلوات ... ☺️ https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃