#داستان
امام باقر (علیه السلام) فرمود: یکی
از پیامبران بنی اسرائیل عبور می کرد، دید مرد مؤمنی در حال جان دادن است، ولی نصف بدنش در زیر دیواری قرار گرفته، و نیمی در بیرون دیوار است، و پرندگان و سگها بدن او را متلاشی کرده اند و می درند، از آنجا گذشت، در مسیر راه خود دید یکی از امیران ستمکار آن شهر مرده است، جنازه او را بر روی تخت نهاده اند و با پارچه ابریشم کفن نموده اند، و در اطراف تخت، منقل هائی نهاده اند که بوی خوش عودهای خوشبو از آنها برخاسته است.
آن پیامبر به خدا متوجه شد و عرض کرد: خدایا من گواهی می دهم که تو حاکم و عادل هستی و به کسی ظلم نمی کنی، این مرد (مرد اولی) بنده تو است و به اندازه یک چشم به هم زدن، برای تو شریک نگرفته، مرگ او را آن گونه (با آن وضع رقبت بار) قرار دادی و این (امیر) نیز یکی از بنده های تو است که به اندازه یک چشم به هم زدن به تو ایمان نیاورده است؟ (آن چیست و این چیست؟)
خداوند به او وحی کرد: ای بنده من! همان گونه که گفتی حاکم و عادل هستم و به کسی ظلم نمی کنم. آن (مرد اولی) بنده من، نزد من گناهی داشت، مرگ او را با آن موضوع قرار دادم تا مجازات گناه او این گونه انجام گیرد، و وقتی که مرد، هیچ گونه گناهی در او بجای نماند، ولی این بنده من (امیر) که کار نیکی در نزد من داشت، مرگ او را با چنین وضعی قرار دارم، تا پاداش کار نیک او را داده باشم و هنگام مرگ نزد من هیچگونه نیکی (و طلب) نداشته باشد.
#اصول_كافي
https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
خودش هم شاهده و هم قاضی
#راه_تقویت_حیا_و_عفت
یکی از راه های تقویت حیا این است که مرتبا به خود تلقین کنیم خدای متعال ما را میبیند.
گاهی ما بخاطر وجود یک بچه از گناه پرهیز میکنیم؛ ولی در اصل باید با درک حضور خدا نتوانیم گناه کنیم!
امام علی(ع) میفرمایند :
بپرهيزيد از گناهان خلوتها و پنهانیها.
پس به درستى كه خدا؛ هم شاهد آن گناهان است و هم قاضی!
#شرح_غرر_ج٢_ص٢٥٠
https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
هفت شهر عشق را عطار گشت ،
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...
https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
#زرنگ_باش😍
زمانیکه نادرشاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشت در راه، کودکی را دید که به مکتب میرفت. از او پرسید: پسر جان، چه میخوانی؟ گفت: قرآن. پرسید: کدام سوره رامیخوانی؟ گفت: سوره فتح.
نادرشاه از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح، فال پیروزی زد
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد. نادرشاه گفت: چرا نمیگیری؟
گفت: مادرم مرا میزند و میگوید: تو این پول را دزدیدهای. نادرشاه گفت: به او بگو نادرشاه داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمیکند. میگوید: نادر مردی سخاوتمند است، او اگر به تو پول میداد یک سکه نمیداد، بلکه مشتی زر به تو میداد.
حرف او بر دل نادرشاه نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت. از قضا چنانچه در تاریخ آمده است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.
باید در خواستن هم زرنگ بود و از انسان بزرگ، درخواست بزرگتری با مهارت و زیرکی کرد.
https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
#اوج_درون 👌
مردِ بادکنک فروش، چند بادکنک رنگی را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و کودکان را جذب کند.
پسرک سیاهپوست به یک بادکنک سیاه خیره شده بود.
با تردید پرسید: ببخشید آقا اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟ مرد نخ بادکنک سیاه را برید و بادکنک اوج گرفت.
👈گفت: پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود، رنگ آن نیست بلکه چیزی است که درون آن است.
👌چیزی که در درون آدمهاست، تعیین کننده جایگاهشونه
و هر چقدر ذهنیات ارزشمندتر باشه، جایگاه والاتری نصیب آدمها میشه.😍
https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
IMG_20200203_002709.png
حجم:
257.3K
دارو فروشِ خسته دلان را دُکان کجاست؟
https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
👈پیرمردی نارنجی پوش در حالی که
کودک را در آغوش داشت،
با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم. پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم. خواهش می کنم عملش کنید، من پول رو تا شب براتون میارم.
پرستار: با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیاندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.
👈صبح روز بعد، همان دکتر، سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید...
https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
آخرین حرفی که پشت سر ما میزنند ...
رَحِمَ الله مَن یَقرَأُ الفاتِحة معَ الصّلوات ...
#قراره_بمیریم_پس_خوب_باشیم☺️
https://eitaa.com/sofreyedeleseyed
#رمز_عبور_از_مسیرهای_دشوار_زندگی
👈مدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد.
در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود:
«حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف میکند.
پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیدهاند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛
یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و غیره.
اما هیچ کدام چارهساز نبود تا اینکه پسربچهای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من میدانم!»
یکی از مسئولین اردو به پسر میگوید:
«برو بالا پیش بچهها و از دوستانت جدا نشو!»
پسربچه با اطمینان کامل میگوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید»
مرد از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راهحل را از او خواست.
👈بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاهی معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم
باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت میتوانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»
مسئول اردو از او پرسید:
«خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
پسربچه گفت:
👈 «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
👌خالی کردن درونمان از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیرهای دشوار زندگی است☺️
https://eitaa.com/sofreyedeleseyed