eitaa logo
نوید شاهد سمنان
449 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
613 ویدیو
8 فایل
پایگاه خبری ایثار و شهادت استان سمنان ارتباط با ادمین https://eitaa.com/HRG571122
مشاهده در ایتا
دانلود
🎙 تنها آرزویم این است که خداوند مرا در زمره مادران شهدا بپذیرد 🔹 مادر شهیدان «مجید و مسعود شحنه» گفت: مجید و مسعود کم حرف می‌زدند و کم غذا می‌خوردند و مجید همیشه می‌گفت: «غیبت زیاد دل را سیاه می‌کند.» هیچ کدامشان غیبت نمی‌کردند. به پدر و مادر خود خیلی احترام می‌گذاشتند و بیرون از خانه از دیگران دستگیری می‌کردند. من از زمان کودکی بچه‌ها همیشه به ائمه توسل می‌کردم و هروقت بچه‌هایم بیمار می‌شدند و از نظر مالی توان قربانی کردن نداشتم، روزه نذر می‌کردم. 🔹 به اعتقاد من هرکس می‌خواهد به جایی برسد باید نمازش را اول وقت بخواند، دروغ نگوید و غذایش از مال حلال باشد. بچه‌های ما همان‌گونه تربیت می‌شوند که ما با آن‌ها رفتار می‌کنیم. عمل ما باید طوری باشد که بچه‌ها مشتاق به نماز و روزه شوند و اگر می‌خواهند بچه‌هایشان تنبل بار نیایند، باید از نوجوانی کار کردن را یاد بگیرند و اهل کار باشند. همسرم معتقد بود بچه‌ها که از سن کم اهل کار باشند، غیرت بیشتری دارند. بچه‌های من همیشه بعد از مدرسه کمک حال پدرشان بودند. 🔹 امیدوارم خداوند هر دوی آن‌ها را از من پذیرفته باشد و در آن دنیا مرا شرمنده آن‌ها نکند. تنها آرزویم این است که در این دنیا محتاج دیگران نشوم و در آن دنیا خداوند مرا در زمره مادران شهدا بپذیرد. ⬅️ادامه این گفتگو را در سایت بخوانید👇 https://semnan.navideshahed.com/fa/news/561355 نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan
🖼 لذت مناجات با خالق را با هیچ‌چیز عوض نمی‌کرد 🔹پاییز ۱۳۶۴ به منطقه اعزام شدیم. ما را در گردان محمد رسول‌الله(ص) به فرماندهی برادر مهدوی‌نژاد سازماندهی کردند. بچه‌های گردان روز و شب آموزش می‌دیدند تا برای عملیات والفجر هشت آماده شوند. آموزش‌های سخت و وقت و بی‌وقت آن‌قدر بچه‌ها را خسته می‌کرد که شب همه مثل جنازه داخل چادر‌ها می‌افتادند. من و محمد در یک چادر کنار هم می‌خوابیدیم. هر وقت نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شدم، می‌دیدم محمد جایش نیست؛ اما خستگی بی‌اندازه اجازه کنجکاوی نمی‌داد و خیلی زود دوباره بخواب می‌رفتم. یک شب در حال غلت‌زدن بودم که دیدم باز محمد سرِ جایش نیست. با خود گفتم: «آخر او با این همه خستگی هر شب کجا می‌ره؟» 🔹این سؤال مرا واداشت تا با همه خستگی از چادر بیرون بروم و به دنبال محمد بگردم. بعد از مدتی گشتن او را گوشه‌ای در حال خواندن نماز و انابه به درگاه پروردگار پیدا کردم. هاج‌ و واج به چهره زیبایش که از اشک خیس شده بود، نگاه کردم. هر چند خواندن نماز شب چندان عجیب نبود، اما آن همه آموزش طاقت‌فرسا و خستگی مفرط دیگر حالی برای نماز نمی‌گذاشت؛ اما محمد آن‌قدر عاشق بود که لذت مناجات با خالق را با هیچ‌چیز عوض نکرده بود. آهسته به چادر برگشتم. به حال خوش محمد غبطه خوردم. از خستگی دوباره خیلی زود به خواب رفتم و صبح دوباره آموزش‌های سخت بود و آمادگی برای عملیات. 🎙به نقل از حاج محمد پریمی هم‌رزم روحانی شهید محمد خراسانی https://semnan.navideshahed.com/fa/news/562030 نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan
📒 وقتی همه کَسَت می‌شود خدا برادر شهید شکرالله شحنه نقل می‌کند: صدای صلوات و عطر اسپند، فضا را پر کرده بود. بچه‌ها یکی‌یکی سوار می‌شدند. شکرالله نگاهی به اتوبوس‌ها انداخت. گفت: «خب، مثل این که وقت رفتنه.» بغلش کردم. بغضم شکست. بعد از مدتی احساس کردم که می‌خواهد خودش را از آغوشم جدا کند. رهایش کردم. نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت: «دل بکن داداش!» گفتم: «نمی‌تونم.» دستش را روی شانه‌هایم گذاشت و گفت: «وقتی همه کَسَت شد خدا، اون وقت دل کندن برات راحت می‌شه، بعدش هم من نود درصد شهید می‌شم، خوابش رو دیدم.» https://semnan.navideshahed.com/fa/news/566253 نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan کانال اطلاع‌رسانی اداره‌کل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان @Bonyadshahid_semnan
💎 باید پابه‌پای امام حرکت کرد 📒 ‌می‌بایست به جبهه اعزام شود. من هم همراهی‌اش کردم. مثل دفعات پیش، زودتر رسیده بودیم. هنوز اتوبوس نیامده بود. جمعیت زیادی گرد آمده بودند؛ عده‌ای برای اعزام شدن و عده‌ای هم برای بدرقه. نگاهی به جمعیت کرد و گفت: «جبهه به ما نیاز داره. نباید جا خالی کنیم. خصوصاً که امام تکلیف کرده به جبهه بریم.» بعد از تمام شدن صحبت‌هایش گفتم: «این‌جا هم ول نمی‌کنی؟» گفت: «در هر شرایط باید برای جبهه نیرو جمع کنیم.» همیشه می‌گفت: «باید پابه‌پای امام حرکت کرد. باید در همه صحنه‌ها حضور داشت.» 🎙 به نقل از غلامرضا ابراهیمی، برادر شهید علی‌اکبر ابراهیمی 🔹«شهید علی‌اکبر ابراهیمی» بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۴۵ در شهرستان سرخه به دنیا آمد. پدرش حسینعلی و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۶۵ در مهران توسط نیرو‌های بعثی بر اثر اصابت ترکش به سر، صورت و شکم، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد. نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan کانال اطلاع‌رسانی اداره‌کل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان @Bonyadshahid_semnan
📚 ما سه برادر، بعد از شهادت اسدالله عهد بستیم تا موقعی که یکی از ما مجروح و یا شهید شد، دیگران صحنه را خالی نکنند.رضا به خاطر سن کم و غلبه احساسات می‌گفت: «مگه ما می‌تونیم جلو بریم؟ جواب ننه رو چی بدیم؟ من که فکر نمی‌کنم اهلش باشم.» علی آقا گفت: «خاطرتون جمع باشه. اگر پیمانی بین ما هم نبود باز من همین کار را می‌کردم.» یکی از عللی که جنازه مطهر دو برادرم نُه سال در صحنه باقی ماند، همین عهد برادرانه بود. 🎙 راوی: جانباز عبدالله مومنی، برادر شهیدان اسدالله، علی و محمدرضا مومنی نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan
📒 نیمه شب امام حسینی 🔹ساعت یازده، مثل هر شب از زیر کرسی بلند شد. وضو گرفت و قرآنش را از سر طاقچه برداشت و گوشه اتاق آرام‌آرام شروع کرد به خواندن. چند صفحه‌ای که تلاوت کرد، قرآن را بست و ایستاد به نماز. چند رکعت نماز قضا خواند و سپس به نماز شب قامت بست. نمی‌دانم چقدر طول کشید، چشم‌هایم را که باز کردم نمازش تمام شده بود و حالا آهسته و آرام زیارت عاشورا را زمزمه می‌کرد. 🔹از جایم بلند شدم. کنارش نشستم و برای چند دقیقه‌ای خیره‌خیره نگاهش کردم. خواستم حرفی زده باشم، گفتم: «برادرجان! این وقت شب چرا زیارت عاشورا می‌خونی؟» 🔹نگاهم کرد و با لبخند گفت: «الآن دور و بر امام حسین(ع) خلوت‌تره! ما رو می‌بینه!» خندیدم و یواش‌یواش زیر کرسی خزیدم. 🎙به نقل از ربابه میرانی، خواهر شهید بزرگ میرانی نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan
📌 نامش را «علی‌اصغر» گذاشتند تا به کودک شیرخواره کربلا اقتدا کند 🔹 چهاردهم تیرماه ۱۳۳۹ بود و روز عاشورا که صدای گریه طفلی از خانه مشهدی نوح‌علی بلند شد. پدر، نامش را علی‌اصغر گذاشت تا به کودک شیرخواره شهید کربلا اقتدا کند و عشق به ولایت را با لبیک گفتن به ندای امامش به تکامل برساند. جانش را در طبق اخلاص گذارد و به لقای ایزد متعال دست یابد. 🔹در کنار تحصیل یاور خوبی بود برای پدر در نانوایی. از حاصل دست‌رنج خود، وسایلی را که خانواده نیاز داشتند می‌خرید. به ورزش علاقه زیادی داشت و در رشته کاراته تلاش می‌کرد. بسیجی بود و با بچه‌های محل در مسجد فعالیت می‌کرد. با رسیدن ماه محرّم‌الحرام دیگر سر از پا نمی‌شناخت و جهت باشکوه برگزار شدن مراسم عزاداری سرور و سالار شهیدان، اباعبدالله‌الحسین‌(ع) از هیچ کوششی دریغ نمی‌کرد. 🔹 در سال ۱۳۵۹ به خدمت سربازی رفت و در یگان ارتش مشغول خدمت به میهن اسلامی شد. در خط پدافندی منطقه مهران، بر اثر اصابت ترکش به سر، روحش از قفس تن رها گردید و به سمت خالق خویش عاشقانه به پرواز درآمد. آن روز مصادف بود با هجدهم شهریور ۱۳۵۹. پیکر پاکش به زادگاهش، شهر تهران انتقال داده شد و پس از تشییع باشکوه و خداحافظی دوستان و آشنایان در قطعه بیست و چهار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک آرمید. https://semnan.navideshahed.com/fa/news/575514 نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan
📚 من باید اولین روحانی شهید سمنان باشم 🔹هر وقت به گلزار شهدای امامزاده یحیی(ع) می‌رفت، نگاهی به قبور و عکس شهدا می‌انداخت و می‌گفت: «ببینین این امامزاده روحانی نداره؟» وقتی منظورش را سؤال می‌کردند، می‌گفت: «پاسدار، بسیجی و سربازِ شهید در اینجا دفن شده الاّ روحانی شهید. من باید اوّلین روحانی شهید سمنان باشم.» همین‌طور هم شد. 🎙 به نقل از خواهر شهید حمیدرضا میلانی نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan
ادامه خاطره شهید حسین عابدینی👆 🔹اردیبهشت بوی گلی را به مشامم رساند که از زیارت علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) برگشته بود. گویا شلمچه سرزمین امام رضاست و من در پیش روی او دست به دعا بلند کرده‌ام. حسین که آمد سراغم، توسلی به سیدالشهدا کردم. برای هم نامی‌اش و توسلی به اباالفضل برای جانبازی‌اش و توسلی به حجت حاضر خدا برای بسیجی بودنش و بی‌درنگ او را پذیرفتم. 🔹خداوند جانباز اعصاب و روانی را با دستان کرامت حضرت ثامن‌الحجج به من هدیه کرد که قول دادم با تمام وجودم نگهداری‌اش کنم. مسجد صاحب‌الزمان در قیامت شهادت خواهد داد که بر این نعمت چگونه شکر گزاردم و چگونه قدر نعمتی را که خداوند ارزانی داشت تا به حال نگهداشته‌ام. 🎙راوی: همسر شهید نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan کانال اطلاع‌رسانی اداره‌کل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان 👇 @Bonyadshahid_semnan
📚 هدفی جز خدا ندارم 🔹 سرم پایین بود. گرم نوشتن شدم که سایه‌ای در جلوی اتاق، نظرم را جلب کرد. بلند شدم. انگار کسی به کنار دیوار رفت. چند لحظه‌ای پشت میز ایستادم، ولی خبری نشد. رفتم جلوی درِ اتاق. عبدالحمید را دیدم. سلام و علیکی کرد و گفت: «داداش! اومدم توی اداره و مزاحمت شدم.» پرسیدم: «کاری داشتی؟» موضوع را برایم تعریف کرد. خواستم موافقت کنم. پرسیدم: «می گذارن بری جبهه؟» گفت: «نه، می‌گن سنّم کمه. اومدم شما رو واسطه کنم.» از هدفش سؤال کردم. عبدالحمید هدفش از رفتن را خدا می‌دانست. سنّش کم بود و هدفش بالاتر و جلوتر از من. 🎙راوی: برادر شهید عبدالحمید نصیری https://semnan.navideshahed.com/fa/news/575972 نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan
📕 ما می‌گریستیم و مادرش خدا را شکر می‌کرد به اصرار محمدتقی رفته بودم آنجا. از همان اول ورود، از خودم شرمنده شدم. خانه‌ای محقر با دو تا اتاق کوچک. یک اتاق مخصوص مادر بیمار و اتاق دیگر مال سه تا بچه‌ها. دو تا پسر و یک دختر. محمدتقی فرزند دوم بود. هر سه در آن یک اتاق درس می‌خواندند و روزگار می‌گذراند. محمدتقی را زیاد دیده بودم ولی نه در خانه، بیشتر وقت نماز جماعت توی مسجد. عزمم را جزم کردم تا به هر طریقی که شده منصرفش کنم.‌ به خیلی از خانواده‌های شهدا خبر شهادت فرزندشان را داده بودم اما این یکی فرق داشت. خودم را مقصر می‌دانستم. وقتی یاد مادر فلجش افتادم که گوشه‌ اتاق منتظر شنیدن صدای بچه‌اش خوابیده، اشک‌هایم می‌رفت. از من برنمی‌آمد. زیر لب شروع کردم به خواندن دعای فرج. توسل به آقا کردم و کاغذ‌های روی میز را توی کشو گذاشتم. به هر تقدیر باید می‌رفتم. رفتم تا وضو بگیرم. صورتم را آب زدم. «اللهم صل علی محمد و آل محمد.» به آینه‌ نگاه کردم. محمدتقی را دیدم و گفتم: «نمی‌شه! اصرار نکن!» اشک می‌ریخت نه قطره‌قطره که گلوله گلوله. گفت: «همه می‌گن نمی‌شه، آخه چرا؟» گفتم: «مادرت راضی نیست. راضی‌اش کن، بیا! حرفی نیست.» گفت: «همه همین حرف رو می‌زنن. باشه اگه راست می‌گین شما بیا باهاش صحبت کن!» اصرار و اصرار. بدون اینکه بدانم چرا، تسلیم شدم. بین راه عموی بزرگش را دیدم. محمدتقی را نشان دادم و گفتم: «حریفش نمی‌شیم. می‌خواد بیاد جبهه.» https://semnan.navideshahed.com/fa/news/583153 ادامه خاطره 👈 ضربه بزنید نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan
📚 به‌خاطر ذکر حضرت زهرا(س)، حضرت مهدی(عج) هم اینجا حاضر می‌شه 🔹«شهید منصور خالقی» فرزند عبدالمحمد، بیست و چهارم دی‌ماه ۱۳۴۰ در سمنان به دنیا آمد. دیپلم اقتصاد داشت. 🔹مدتی در جهاد سازندگی کار کرد. درآمدش را به افراد نیازمند می‌بخشید. ورزش رزمی انجام می‌داد. خوش‌مشرب بود و با بچه‌های محل که حتی آن‌هایی که کوچک و کم سن و سال بودند، دوست و همراه می‌شد. طوری که بچه‌ها اختلافات و کار‌های دیگرشان را با مشورت او حل و فصل می‌کردند. 🔹هم‌رزم منصور نقل می‌کند: یا زهرا(س) ادرکنی! ورد زبانش بود. یک دفعه گفتم: منصور! چرا بقیه ائمه رو صدا نمی‌زنی این‌قدر که نام حضرت زهرا(س) رو می‌بری؟ گفت: حضرت زهرا(س) مادر همه ائمه است. به‌خاطر ذکر نام او، حضرت مهدی(عج) هم اینجا حاضر می‌شه.» 🔹عضو فعال پایگاه بسیج بود و نوحه‌خوان مراسم‌ها و بعد‌ها در جبهه. از طرف سپاه به خدمت سربازی رفت. آموزش را در پادگان شهید کلاهدوز شهمیرزاد گذراند و بعد به جنوب اعزام شد. در جبهه جزء نیروی گردان پیاده بود و مربی تاکتیک فنون رزمی. 🔹سرانجام پس از نه ماه حضور در جبهه، بیست و سوم دی‌ماه ۱۳۶۵ در شلمچه با برخورد ترکش به صورت در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید. پیکرش را پس از تشییع در گلزار شهدای امامزاده یحیی(ع) شهرستان سمنان به خاک سپردند. https://semnan.navideshahed.com/fa/news/583199 نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید @navideshahed_semnan