جک روی پلههای جلوی کابین نشسته بود و با انگشتهاش روی چوب ریتمی رو زد که وقتی شنیدم لبخند زدم. بیصدا از پشت سرش رفتم، دستامو انداختم دور گردنش و تمام وزنم رو انداختم روش.
+سلاممم
_رودانته پیاده شو.
مخالفت کردم و از اون آههایی کشید که فقط مخصوص من بودن. بدون اینکه برگرده گفت: «یه روز واقعا از پنجره پرتت میکنم بیرون.»
سرمو روی شونهش گذاشتم و خندیدم. «ولی وقتی زخمی بشم، خودت درمانم میکنی.»
۱۵:۴۵ — کابین هفت
To: Rhodanthe
From: Jack
امروز فکر کردم از دستت دادم. خیلی اوقات این اتفاق میوفته، تو دیوونه بازی میکنی و یه چیزی تو دلم خالی میشه که دوباره قراره تنها بشم.
ولی تو اینو نمیدونی، منم قرار نیست بهت بگم. قرار نیست بهت بگم نگرانتم یا وقتی ماموریت دلم برات تنگ میشه یا دوستت دارم. چون بلد نیستم.
Draft saved.
رو باز هم موقع تیراندازی گفت "فقط پنج دقیقه." ولی الان پنج دقیقه تبدیل شده به سه ساعت و بیست و چهار دقیقه!!!
𝔈𝘶𝘥𝘰𝘪𝘮𝘰𝘯𝘪𝘢
mission reports.
Jack Rowan son of Apollo.
June 27, 2026
ماموریت نجات ساتیر گمشده با موفقیت به پایان رسید. جک رووان، اریس میکلز و اریکا جونز، با دریافت پیشگویی از اوراکل ماموریت خود را شروع و در تاریخ بیست و هفتم ژوئن سال ۲۰۲۶ آن را به پایان رساندند.
وضعیت جسمانی گروه مطلوب و وضعیت جسمانی ساتیر گمشده پایدار است. درباره وضعیت روحی نیز فقط کمی وقت نیاز است.
ساتیر در قصر پوسایدون پیدا شد، در حالی که یک سایکلاپس از رده خارج شده با وضعیت عقلانی ناسالم، میخواست ساتیر را به نام قربانی کردن برای پوسایدون، ببلعد.
خوشبختانه ساتیر نجات داده شد و سایکلاپس با عدالت پوسایدون به مجازات رسید.
اریکا جونز، فرزند هکاته در این ماموریت از خود رشادت قابل توجهی انجام داده و از خدایان و مسئولین کمپ در خواست پاداش برای او داریم.
امید است که این گزارش و عملکرد ما قابل قبول باشد.
با تشکر، جک رووان، اردوگاه دورگهها.
𝔈𝘶𝘥𝘰𝘪𝘮𝘰𝘯𝘪𝘢
اگر کسی ازم بپرسد احمقانهترین اتفاقی که تا حالا توی کمپ افتاده است چه بود، پس از مسابقهی ارابهها و آن مجسمه ی احمقانه ی هرمس -که البته نئو همیشه اعتقاد داشت که آن زیباترین مجسمه در کل تاریخ است و او یک نابغه در مجسمه سازی به حساب میرود- و آن زمانی که آرچی خواست ثابت کند میشود با طناب لباس از سقف کابین هرمس آویزان شد و در نهایت از پنجرهی درمانگاه سر درآورد، حتما از یک دامن صورتی اکلیلی نیز خواهم گفت؛ دامنی که، بنا به گفتهی آرچی، فقط از کابین آفرودیت "موقتا قرض گرفته شده بود".
همهچیز از آرچی چاپل، هرمس زاده کله سرخ که چیزی را پشت خود پنهان کرده بود شروع شد.
آرچی جلوی در ایستاده بود و موهای قرمزش مثل همیشه به هر طرفی که دلش میخواست رفته بود و بالش که پشت گوشش بود، زیر نور بعدازظهر کمی برق میزد. اما برخلاف همیشه، ساکت بود.
اگر روزی قرار باشد کتاب "زندگی با آرچیبالد داروین چاپلز" را بنویسم -که امیدوارم هیچ ناشری حاضر به چاپش نشود- در آن حتما اشاره میکنم اگر روزی آرچی را ساکت و جدی دیدید، نگران شوید. بله نگران شدم.
پاکت کاغذی گوله شده ای را روی میز گذاشت و چند ثانیه فقط به آن خیره ماند؛ انگار داشت خودش را قانع میکرد چیزی که میخواست بگوید واقعا ارزش گفتن دارد یا خیر و بالاخره گلویش را صاف کرد.
«یه سوال دارم؛ از نظر علمی... اگر یه نفر یه دامن صورتی اکلیلی پیدا کنه... لازمه امتحانش کنه؟»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم و سپس با قیافه ای خیلی جدی که با حالت خودش هماهنگ بود پرسیدم: «پوشیدیش؟»
لبخند کوچکی زد. «...هنوز نه.»
لبخندم با گذر هر ثانیه باز تر شد، حتی تصور آرچی چاپل با دامن صورتی یکی از بهترین تصوراتی میشد که یک فرد میتوانست بکند؛ پس چرا او را در از دست دادن عقل مان همراهی نکنم؟ «بپوش.»
او هم فقط منتظر همین یک کلمه بود.
با سرعتی که فقط از یک پسر هرمس برمیآمد، ناپدید شد و دقایقی بعد با همان دامن صورتی اکلیلی، همان تیشرت نارنجی کمپ را تنش نگه داشته بود، آستینهای راهراه قرمز و مشکی زیرش معلوم بود، اما از کمر به پایین... انگار یکی از دخترهای کابین آفرودیت ناگهان تصمیم گرفته بود پسر هرمس شود، یا شاید یکی از پسرهای هرمس تصمیم گرفته بود به کابین آفرودیت نقل مکان کند. قیافهای که انگار برای مراسم فرش قرمز آماده شده بود، دوباره جلوی در ظاهر شد و من برای اولین بار در زندگیم آرچی چاپل را دیدم که با وقاری مثالزدنی، یک دامن صورتی اکلیلی پوشیده بود. دو انگشتش را روی لبهی دامن گرفت و با اغراق تعظیم کرد. «بفرمایید، به فدایتان.»
چند ثانیه طول کشید تا بتوانم از شدت خنده ای که نگه داشتم، نفس بکشم بعد چشمهایم را ریز کردم و با حالتی کاملا حرفهای دورش چرخیدم. سرم را تکان دادم و نگاهم از سر تا پایش پایین آمد.
لبخندش آنقدر کش آمد که چشمهایش تقریبا بسته شد. همانطور که دامن را میچرخاند، دور خودش چرخید.
«باید بریم با شکلات داغ همهچیز رو دیسکاس کنیم.»
با قیافهای کاملا جدی مخالف کردم و سرم را کمی کج کردم:«وا چرا شکلات داغ؟ بیا بریم ماچا بخوریم.»
دستش را روی سینهاش گذاشت؛ انگار بزرگترین توهین دنیا را شنیده باشد یا اینکه من او را با حرف هایم زیر سوال برده باشم. «عهههه! مگه نمیدونی من تو رژیمم؟ باید کالریامو حفظ کنم!»
از شدت خنده مجبور شدم روی تخت بنشینم اما به زور و با دعا به درگاه آپولو یا دیونسیوس یا هرمس یا هر ایزد دیگری که با پاپکورن تمام نشدنی از المپ درحال تماشایمان بود بلند شدم، مثل یک طراح لباس دورش قدم زدم و صورتم را نزدیکش آوردم. «دامنت رو از کجا گرفتی؟»
با غرور یک آینهی جیبی صدفی که احتمالا این را هم وقتی دستش را دور شانه ی استلا لاوهود گذاشته بوده است اتفاقی برداشته، از جیبش بیرون آورد، لبهایش را غنچه کرد و خودش را برانداز کرد. «مگه ندیدی کابین آفرودیت آف زده؟»
بالم لب آلبالوییاش را بیرون آورد و با دقت تمدیدش کرد. من هم از روی میز برس آرایش را برداشتم. «نه، نه... این سایه با پوستت نمیخونه، بنفش بهتره.»
بین وسایل گشتم و سایه بنفش را برداشتم تا به چشمانش بزنم، آرچی خودش را در آینه برانداز کرد و خط چشم را برداشت من نیز با جدیت گفتم: «یه بال هم تهش بکش، بهت میاد.»
انگار جرقهای در مغزش روشن شده باشد سرش را با اغراق به عقب پرت کرد و موهای قرمزش توی هوا پخش شد. «عااااا... بیاااا!»
دیگر هیچکداممان نمیتوانستیم صاف بایستیم. هر بار که یکی سعی میکرد جملهای را کامل کند، آن یکی دوباره میزد زیر خنده.