رو باز هم موقع تیراندازی گفت "فقط پنج دقیقه." ولی الان پنج دقیقه تبدیل شده به سه ساعت و بیست و چهار دقیقه!!!
𝔈𝘶𝘥𝘰𝘪𝘮𝘰𝘯𝘪𝘢
mission reports.
Jack Rowan son of Apollo.
June 27, 2026
ماموریت نجات ساتیر گمشده با موفقیت به پایان رسید. جک رووان، اریس میکلز و اریکا جونز، با دریافت پیشگویی از اوراکل ماموریت خود را شروع و در تاریخ بیست و هفتم ژوئن سال ۲۰۲۶ آن را به پایان رساندند.
وضعیت جسمانی گروه مطلوب و وضعیت جسمانی ساتیر گمشده پایدار است. درباره وضعیت روحی نیز فقط کمی وقت نیاز است.
ساتیر در قصر پوسایدون پیدا شد، در حالی که یک سایکلاپس از رده خارج شده با وضعیت عقلانی ناسالم، میخواست ساتیر را به نام قربانی کردن برای پوسایدون، ببلعد.
خوشبختانه ساتیر نجات داده شد و سایکلاپس با عدالت پوسایدون به مجازات رسید.
اریکا جونز، فرزند هکاته در این ماموریت از خود رشادت قابل توجهی انجام داده و از خدایان و مسئولین کمپ در خواست پاداش برای او داریم.
امید است که این گزارش و عملکرد ما قابل قبول باشد.
با تشکر، جک رووان، اردوگاه دورگهها.
𝔈𝘶𝘥𝘰𝘪𝘮𝘰𝘯𝘪𝘢
اگر کسی ازم بپرسد احمقانهترین اتفاقی که تا حالا توی کمپ افتاده است چه بود، پس از مسابقهی ارابهها و آن مجسمه ی احمقانه ی هرمس -که البته نئو همیشه اعتقاد داشت که آن زیباترین مجسمه در کل تاریخ است و او یک نابغه در مجسمه سازی به حساب میرود- و آن زمانی که آرچی خواست ثابت کند میشود با طناب لباس از سقف کابین هرمس آویزان شد و در نهایت از پنجرهی درمانگاه سر درآورد، حتما از یک دامن صورتی اکلیلی نیز خواهم گفت؛ دامنی که، بنا به گفتهی آرچی، فقط از کابین آفرودیت "موقتا قرض گرفته شده بود".
همهچیز از آرچی چاپل، هرمس زاده کله سرخ که چیزی را پشت خود پنهان کرده بود شروع شد.
آرچی جلوی در ایستاده بود و موهای قرمزش مثل همیشه به هر طرفی که دلش میخواست رفته بود و بالش که پشت گوشش بود، زیر نور بعدازظهر کمی برق میزد. اما برخلاف همیشه، ساکت بود.
اگر روزی قرار باشد کتاب "زندگی با آرچیبالد داروین چاپلز" را بنویسم -که امیدوارم هیچ ناشری حاضر به چاپش نشود- در آن حتما اشاره میکنم اگر روزی آرچی را ساکت و جدی دیدید، نگران شوید. بله نگران شدم.
پاکت کاغذی گوله شده ای را روی میز گذاشت و چند ثانیه فقط به آن خیره ماند؛ انگار داشت خودش را قانع میکرد چیزی که میخواست بگوید واقعا ارزش گفتن دارد یا خیر و بالاخره گلویش را صاف کرد.
«یه سوال دارم؛ از نظر علمی... اگر یه نفر یه دامن صورتی اکلیلی پیدا کنه... لازمه امتحانش کنه؟»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم و سپس با قیافه ای خیلی جدی که با حالت خودش هماهنگ بود پرسیدم: «پوشیدیش؟»
لبخند کوچکی زد. «...هنوز نه.»
لبخندم با گذر هر ثانیه باز تر شد، حتی تصور آرچی چاپل با دامن صورتی یکی از بهترین تصوراتی میشد که یک فرد میتوانست بکند؛ پس چرا او را در از دست دادن عقل مان همراهی نکنم؟ «بپوش.»
او هم فقط منتظر همین یک کلمه بود.
با سرعتی که فقط از یک پسر هرمس برمیآمد، ناپدید شد و دقایقی بعد با همان دامن صورتی اکلیلی، همان تیشرت نارنجی کمپ را تنش نگه داشته بود، آستینهای راهراه قرمز و مشکی زیرش معلوم بود، اما از کمر به پایین... انگار یکی از دخترهای کابین آفرودیت ناگهان تصمیم گرفته بود پسر هرمس شود، یا شاید یکی از پسرهای هرمس تصمیم گرفته بود به کابین آفرودیت نقل مکان کند. قیافهای که انگار برای مراسم فرش قرمز آماده شده بود، دوباره جلوی در ظاهر شد و من برای اولین بار در زندگیم آرچی چاپل را دیدم که با وقاری مثالزدنی، یک دامن صورتی اکلیلی پوشیده بود. دو انگشتش را روی لبهی دامن گرفت و با اغراق تعظیم کرد. «بفرمایید، به فدایتان.»
چند ثانیه طول کشید تا بتوانم از شدت خنده ای که نگه داشتم، نفس بکشم بعد چشمهایم را ریز کردم و با حالتی کاملا حرفهای دورش چرخیدم. سرم را تکان دادم و نگاهم از سر تا پایش پایین آمد.
لبخندش آنقدر کش آمد که چشمهایش تقریبا بسته شد. همانطور که دامن را میچرخاند، دور خودش چرخید.
«باید بریم با شکلات داغ همهچیز رو دیسکاس کنیم.»
با قیافهای کاملا جدی مخالف کردم و سرم را کمی کج کردم:«وا چرا شکلات داغ؟ بیا بریم ماچا بخوریم.»
دستش را روی سینهاش گذاشت؛ انگار بزرگترین توهین دنیا را شنیده باشد یا اینکه من او را با حرف هایم زیر سوال برده باشم. «عهههه! مگه نمیدونی من تو رژیمم؟ باید کالریامو حفظ کنم!»
از شدت خنده مجبور شدم روی تخت بنشینم اما به زور و با دعا به درگاه آپولو یا دیونسیوس یا هرمس یا هر ایزد دیگری که با پاپکورن تمام نشدنی از المپ درحال تماشایمان بود بلند شدم، مثل یک طراح لباس دورش قدم زدم و صورتم را نزدیکش آوردم. «دامنت رو از کجا گرفتی؟»
با غرور یک آینهی جیبی صدفی که احتمالا این را هم وقتی دستش را دور شانه ی استلا لاوهود گذاشته بوده است اتفاقی برداشته، از جیبش بیرون آورد، لبهایش را غنچه کرد و خودش را برانداز کرد. «مگه ندیدی کابین آفرودیت آف زده؟»
بالم لب آلبالوییاش را بیرون آورد و با دقت تمدیدش کرد. من هم از روی میز برس آرایش را برداشتم. «نه، نه... این سایه با پوستت نمیخونه، بنفش بهتره.»
بین وسایل گشتم و سایه بنفش را برداشتم تا به چشمانش بزنم، آرچی خودش را در آینه برانداز کرد و خط چشم را برداشت من نیز با جدیت گفتم: «یه بال هم تهش بکش، بهت میاد.»
انگار جرقهای در مغزش روشن شده باشد سرش را با اغراق به عقب پرت کرد و موهای قرمزش توی هوا پخش شد. «عااااا... بیاااا!»
دیگر هیچکداممان نمیتوانستیم صاف بایستیم. هر بار که یکی سعی میکرد جملهای را کامل کند، آن یکی دوباره میزد زیر خنده.
آخر سر خودم دوربین قدیمی سونی را از روی قفسه برداشتم و برگشتم سمت آرچی و آینه روبرویش، آرچی کنارم ایستاد. در آخرین لحظه، به جای اینکه ژست مسخره بگیرد، فقط با شیطنت سرش را به سمتم خم کرد؛ آنقدر که بوی بالم لب آلبالوییاش را حس میکردم.
__________
چند دقیقه بعد، هر دو دوباره خودمان شده بودیم. دامن روی زمین افتاده بود، بالم لب آلبالویی نصفهخورده روی میز غلت میخورد و آینهی صدفی باز مانده بود.
پولاروید از دوربین بیرون آمد؛ تا قبل از اینکه کامل ظاهر شود، هردویمان روی آن خم شدیم.
_فکر کنم باید بسوزونیمش.
+محاله.
عکس بالاخره واضح شد و چند ثانیه فقط نگاش کردیم.
آرچی دوباره بالم لبش رو لیس زد.
_به نظرت اگر فردا با همین لباس برم صبحونه...
+جرئت نمیکنی.
لبخندش آرامآرام برگشت.
دومین چیزی که در کتاب "زندگی با آرچیبالد داروین چاپلز" مینویسم این است که اگر این هرمسزاده شما را با این حالت نگاه کرد یکی از چیزهایی که باید انتظارش را داشته باشید شرطبندی سر چنین موضوعاتی است.
اضافه میکنم که به عنوان نویسنده این کتاب، رودانته سولانو، این را نیز خواهم گفت که هیچوقت با یک فرزند هرمس شرط نبندید. مخصوصا اگر موضوعش رفتن به صبحانه با یک دامن صورتی اکلیلی باشد، چون اگر لبخندش آنقدر کش آمد که چشمهایش تقریبا ناپدید شدند... دیگر دیر شده است.