باشه ولی اصلا نمیتونم قبول کنم آدمی که یه تایم طولانی ازت خبر نگرفته دوستت داشته باشه.
ادم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند. اونقدر از کتابی که میخوند ترسیده بود که رنگش سبز کبود شده بود ، نفس عمیقی کشید، کتاب رو گذاشت روی میز و پتو رو تا سرش بالا کشید و همینطور که داشت از ترس میلرزید سعی میکرد به خودش دلداری بده. همش با صدای لرزون به خودش میگفت : نه انسانها واقعیت ندارند.
تو آدمی رو از دست دادی که حتی الانم زنگ بزنی بگی حالم بده کمکت میکنه، ولی خب از دست دادی.
دلم میخواد با پتو و بالشت برای خودم قلعه درست کنم و دیگه هیچوقت به دنیای واقعی برنگردم.
چطورید؟
میخواستم بگم که، یه چند روزی تا بعد امتحانا نیستم،اگه میشه شما هم درک کنید و لفت ندید، مراقب خودتون باشید
خدانگهدار ✨💘