پروردگارا من صبر میکنم .
چون حالا یاد گرفتهام به جای پرسیدنِ
« چرا من؟ »
بگویم: «سپاس ، که مرا برای این درس برگزیدی »
دیگر نمیترسم از راههای ناشناخته، چون تورا در
هر مسیری میبینم .. صبرم حالا دیگر شبیه جنگ
نیست، شبیه پرواز است . شبیه اعتمادِ پرندهای ست
که بال میگشاید بیآنکه بداند باد از کجا میوزد .
چون ایمان دارد که تو، نگاهش میکنی : ) .
از همان دست که دادی به تو بر خواهد گشت ،
جگر خون شدهام خون جگرت خواهد کرد .
ولی کمکم به این نتیجه رسیدم که بعضی حرفها توی سینهام بمونن بهتره، جاشون خیلی امنتره، حداقل اینطوری کمتر آسیب میبینم، کمتر دلم میشکنه.