پروردگارا من صبر میکنم .
چون حالا یاد گرفتهام به جای پرسیدنِ
« چرا من؟ »
بگویم: «سپاس ، که مرا برای این درس برگزیدی »
دیگر نمیترسم از راههای ناشناخته، چون تورا در
هر مسیری میبینم .. صبرم حالا دیگر شبیه جنگ
نیست، شبیه پرواز است . شبیه اعتمادِ پرندهای ست
که بال میگشاید بیآنکه بداند باد از کجا میوزد .
چون ایمان دارد که تو، نگاهش میکنی : ) .
از همان دست که دادی به تو بر خواهد گشت ،
جگر خون شدهام خون جگرت خواهد کرد .
ولی کمکم به این نتیجه رسیدم که بعضی حرفها توی سینهام بمونن بهتره، جاشون خیلی امنتره، حداقل اینطوری کمتر آسیب میبینم، کمتر دلم میشکنه.
ما چه میدانیم آدمهایی که امروز
میبينيم با چه حالی سرپا هستند ؛
پـَس یا مهربان باشیم یا ساکت .
وطنم زنده بمان، زخم تو را میبندیم
ته این قصه غم، از ته دل میخندیم
- حسین غیاثی