#رمان_جنایی | #آخرین_تماس
پارت اول
ژانر: جنایی، معمایی، رازآلود و هیجانانگیز
ساعت ۳:۱۷ بامداد بود که تلفن اداره پلیس زنگ خورد.
مردی با صدایی لرزان گفت:
«من یه نفر رو کشتم... اما مشکل اینجاست که مقتول هنوز زندهست.»
تماس قطع شد.
سرگرد آرمان راد، مأمور پروندههای جنایی، ابتدا تصور کرد با یک تماسگیرنده روانی طرف است؛ اما چند دقیقه بعد، پیامی از همان شماره دریافت کرد.
پیام فقط یک جمله داشت:
«به پروندهای که پنج سال پیش بستی برگرد. قاتل هیچوقت فرار نکرده.»
آرمان گوشی را روی میز گذاشت. پرونده پنج سال پیش، مربوط به ناپدید شدن دختری به نام مهسا بود؛ دختری که هیچوقت جسدش پیدا نشد و پروندهاش با وجود تمام تحقیقات بسته شده بود.
اما عجیبترین قسمت ماجرا هنوز باقی مانده بود.
صبح روز بعد، عکسی به دست آرمان رسید.
عکس، تصویر خودش بود؛ در کنار مهسا.
پشت عکس نوشته شده بود:
«تو آخرین نفری بودی که منو زنده دیدی.»
آرمان به عکس خیره شد. او هرگز مهسا را ندیده بود...
یا حداقل این چیزی بود که به خاطر میآورد.
تلفنش دوباره زنگ خورد.
این بار صدای یک زن از پشت خط شنیده شد:
«سرگرد، اگه میخوای حقیقت رو بدونی، امشب ساعت دوازده بیا همون جایی که اولین قتل اتفاق افتاد.»
آرمان پرسید: «شما کی هستید؟»
زن چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
«من همون مقتولم.»
تماس قطع شد.
اما وقتی آرمان شماره را بررسی کرد، متوجه شد تماس از خط تلفن خودش برقرار شده است...
و آن شب، هیچکس به اداره پلیس وارد نشده بود.
بیاین یکم صحبت کنیم...!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_aed4zgb&btn=ناشناس.خونی
#رمان_جنایی #آخرین_تماس
پارت دوم | خانهای که وجود نداشت
ساعت ۱۱:۴۵ شب بود. آرمان مقابل ساختمانی قدیمی ایستاد؛ همان جایی که آخرین رد مهسا پنج سال پیش پیدا شده بود.
وارد ساختمان شد. راهرو تاریک و ساکت بود. درِ اتاق شماره ۱۳ نیمهباز بود. روی میز، عکسی از خودش و دختری شبیه مهسا قرار داشت.
ناگهان ضبطصوت روشن شد.
صدای زنی گفت:\
«آرمان، اگه این صدا رو میشنوی، یعنی هنوز حقیقت رو به یاد نیاوردی. تو پنج سال پیش بهم قول دادی که هیچوقت فراموشم نکنی.»
آرمان با تعجب به عکس خیره شد. پشت آن نوشته شده بود: ۱۴۰۰/۰۳/۲۷؛ همان روزی که پرونده مهسا بسته شده بود.
در همین لحظه تلفنش زنگ خورد.
مردی ناشناس گفت:\
«از اون اتاق بیا بیرون. تو تنها نیستی!»
آرمان پرسید: «تو کی هستی؟»
مرد جواب داد:\
«کسی که پنج ساله مراقبته.»
تماس قطع شد.
آرمان به سمت در برگشت، اما چشمش به نوشتهای روی دیوار افتاد:
«مهسا هیچوقت گم نشده بود؛ تو فقط اشتباهی دنبالش میگشتی.»
ناگهان پیام جدیدی دریافت کرد:
«دیگه به هیچکس اعتماد نکن؛ حتی به خودت...»
آرمان سرش را بالا آورد. پشت شیشه، سایه دختری ایستاده بود.
دختری که تصویرش را بارها در پرونده مهسا دیده بود.
اما وقتی به سمت پنجره رفت، هیچکس آنجا نبود.
فقط یک یادداشت روی شیشه باقی مانده بود:
«فردا ساعت ۱۲، حقیقت رو از کسی بپرس که بیشتر از همه بهش اعتماد داری.»
آرمان میدانست این تازه شروع ماجراست...
پایان پارت دوم | ادامه دارد...