نیَّت
📚 مجموعه ادب حضور 📖اسرار و مراقبات ماه رجب 🎙بخش یکم #نیت_ادب_حضور #رَجَب_المُرَجَّب @niyat135
📍در آستانه حلول ماه عزیز رجب، توصیه میشود دفتر اول از مجموعه ادب حضور (مخصوص اسرار و اعمال ماه رجب) اثر استاد فیاض بخش را مطالعه یا فایل صوتی آنرا گوش بفرمایید.
#نیت_ادب_حضور
#رَجَب_المُرَجَّب
@niyat135
#به_وقت_داستان
📚خاکهای نرم کوشک
✍نویسنده: سعید عاکف
💚داستان نود : یک مسئولیت کوچک
🌹راوی : سرکار خانم سبک خیز
ساعت حول و حوش ۹ شب بود.
صدای زنگ خانه از جا پراندم .
نمیدانم چرا بی اختیار ترسیدم .
چادرم را سرم کشیدم و زود رفتم دم در .
یک موتور تریل جلوی در بود .
دو تا مرد هم رویش نشسته بودند که صورتشان را با چفیه پوشانده بودند فقط چشمهاشان پیدا بود .
یکی شان خیلی مودب سلام کرد و پرسید : آقای برونسی تشریف دارند ؟
گفتم : نه
گفت : کجا رفتن ؟
پیش خودم فکر کردم شاید از همرزمهاش هستن گفتم : رفتن جایی .
پرسید : کی میان ؟گفتم : نمیدونم . رفتن سخنرانی ، و معلوم هم نیست کی بیان .
گفت : ببخشید حاج خانم ما از رفقای جبههشون هستیم ، اگه بخوایم ایشون رو حتماً ببینیم ،چه وقتی باید بیایم ؟ گفتم : نمیدونم
سوالاتشون انگار تمامی نداشت .خواستم بیام تو ، باز به حرف اومد و پرسید : ببخشید حاج خانم
اسم کوچیک شوهرتون چیه ؟
به پرخاش گفتم : شما اگر از رفقاش هستین، باید اسمشو بدونید که .
تا این رو گفتم ،سریع موتور رو روشن کرد وگاز داد و بدون خداحافظی رفتند .
نزدیک ساعت ۱۰ عبدالحسین آمد، یکی دیگر هم همراهشان بود .
سریع گفتم : دو نفر اومدن با شما کار داشتن.
پرسید : کی ؟ گفتم : سر صورتشون رو بسته بودن ،خودشونم نگفتن کی هستند .
سیر تا پیاز حرف آنها و حرفهای خودم را تعریف کردم .
فردا صبح زود ، رفتم مغازه همسایه . سلام کرده نکرده گفت : دیدی دیشب اومده بودن شوهرت رو ترور کنن ؟! رنگ از روم پرید .گفتم : ت ..ترور ؟ چرا ؟ مگه چی ؟ ...
بیاختیار نشستم .چند لحظه گذشته حالم کمی جا آمد . گفت : همون موتوری ها که اومدن از شما سوال کردن ، اول اومدن اینجا .
زود گفتم : به چه کار ؟ گفت : آدرس خونه شما رو میخواستن
گفتم : تو هم آدرس دادی ؟
قیافه حق به جانبی گرفت و گفت : من از کجا بدونم اون بیدینا برای چی اومدن . یدالله پسرش بود.
گفت : یدالله خیلی منو دعوا کرد. میگفت : دیشب پسرم یدالله رفت بسیجِ محل و خبر کرد تا صبح دور خونه ی شما نگهبانی میدادند .
منتظر حرف دیگری نماندم .
شیر را گرفتم و سریع آمدم خانه .
یک راست رفتم سراغ عبدالحسین گفتم : من از دست شما خیلی ناراحتم . گفت : چرا ؟ گفتم : شما خبر داشتی که اونا اومدن ترورت کنن ؟ ولی به من هیچی نگفتی ؟
به روی خودشم نیاورد خندید و خونسرد و خیلی طبیعی گفت : مگه من کی هستم که بخوان ترورم کنن؟
بعد قیافه اش جدی شدوپرسید : اصلاً کی این حرفا رو به شما گفته ؟
گفتم : همین مادر یدالله.
سرش را تکان داد . چند دقیقه بعد با خنده گفت : نه بابا اونا به من کار نداشتن ، یک برونسی دیگرو میخواستن ترور کنن منو اشتباهی گرفتن .
همان جا هم نگفت که مثلا یک مسئولیت کوچکی توی سپاه دارم .
بعد از شهادتش فهمیدم آن روز صبح رفته سراغ یدالله . خود یدالله میگفت : آقای برونسی حسابی از دست من ناراحت شده بود . حتی بهم تشر زد که : چرا به زنها چیزایی رو میگی که توی محل فکر کنن من چه کاره هستم .
ادامه دارد ...
@niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت
در اولین روز از ماه پر فیض رجب
لبخند را بر گونه های فرزندان این مرز و بوم
به یادگار خواهیم گذاشت
بسم ا...
حساب ویژه مسکن ایتام
شماره حساب 👇👇👇👇
5892-1070-4624-6560
شماره شباء
ir70015/00/00/00/3120065199022بنام👇 #پروژه_مسکن_ایتام_و_محرومین #خیریه_رهجویان_راه_انبیاء
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_سلیمانی :
والله والله والله
از مهمترین شئون عاقبت بخیری رابطه ی قلبی و دلی و حقیقی ما با این حکیمی (رهبر معظم انقلاب) است که امروز سکان انقلاب را به دست دارد.
اللهم احفظ قائدنا الامام الخامنه ای🤲
#حاج_قاسم
#عاقبت_بخیری
@niyat135
مداحی_آنلاین_همرازم،_بهتو_مینازم_نریمانی.mp3
8.45M
🌺 #میلاد_امام_محمد_باقر(علیه السلام)
💐همرازم، بهتو مینازم
💐غزل میسازم، بهعشق تو
🎙 #سید_رضا_نریمانی