ررود
ببخشید عزیزم نمایشگاه کتاب تا کیه ؟ و کجاست ؟ با توجه به عکس های نمایشگاه کتاب حضوری پرتقال میگم . و میشه واسه دورهمی های کاب زود تر اعلام کنید که بریم؟🥺
...
سلاممم❤️
دیگه کم کم داره جمع میشه🥲
منم حس می کنم حضوری هم بوده ولی هر جا نگا می کنم میگن فقط مجازی بوده🤦♀
حتما🦋
فصل سوم:
در راه وقتی به زغال آسمان و آن شمع های کوچک مرده اش نگاه می کنم یادم می آید که من هم شمعی
داشتم که اکنون زیر خاک است.شمع کوچولویی که زیبا بود و به طرز عجیبی دوست داشتنی.عروسک نبود
ولی چشمانی به درشتی و زیبایی آهو داشت.موهایش طلایی نبود ولی مشکی ترین پر کلاغی های دنیا را
داشت.او وجود داشت!هنوز یادم میآید که پاهای کوچک دخترانهاش زیر پیراهن طرح پروانهاش می دوید
و لب های صورتیاش می خندید. خاطرهی درخشانی بود،آفتاب می تابید و بوی چمن خیس میآمد، ابر
های بازیگوش مدام دنبال هم میدویدند و خرگوشهای پشمکی میساختند. دخترم دور و برم می پلکید و من خوشبخت ترین مرد دنیا بودم.یادم هست که بعد از پیدا کردنش در بازی قایم باشک اخم هایش را توی هم کرده بود و به من بیست و نه ساله خیره شده بود. انگشت های تپل الک زده اش را روی صورتم میکشید و زبری ته ریشهایم با نرمی سر انگشتانش تضاد داشت. گفت:«من که جای خوبی قایم شدم چرا پیدام کردی؟» گفتم :« چون تو درخشان ترین ستارهی زمینی،هر جا باشی نورت رو دنبال میکنم و بهت میرسم.»
لبخند شیرین بعدش را دوست داشتم،پیشانیش را بوسیدم و قد و بالای کوچکش را روی زمین گذاشتم.
دوباره دوید و رفت تا چشم بگذارد و من پشت در شیشهای خانه ویلاییمان قایم شدم تا تلاشش برای یافتنم را ببینم.
او همیشه پیدایم میکرد و من دختری را میدیدم که به ساق پایم چسبیده است.از بچگی بغلی شده بود و کاریش هم نمی شد کرد.
حالا چهار ماه است که من در تاریک ترین گوشه دنیا قایم شده ام ولی شادی،دختر من،هیچ وقت قرار
نیست پیدایم کند...