برای اینکه بزرگ بشید و به بلوغ برسید ، لازمه که قدرت کنار گذاشتن آدمارو به دست بیارید .
ولی حتی یه خداحافظی درست هم سهم من نشد .
در قبال اون همه شب بیداریا ، اون همه نگرانیا ، اون همه جنگیدنا ، اون همه ابراز احساسات و علاقه ها ، مزد من میتونست یه خداحافظی بهتری باشه ..
نه توانایی متوقف کردن افکارم رو دارم، نه توانایی حرف زدن دربارشون رو.
فقط تو سرم میچرخن و حتی نمیتونم اشک بریزم. انگار فکر کردن و زجر کشیدن تنها کاریه که میتونم انجام بدم.
او خودش از خدا خواسته بود که :
« خدایا مراقب دلهامان باش .»
اما چ شد که خود او باعث شکستن دلم شد ؟
مگر تو خدا بودی عزیزکم ؟
هدایت شده از ꜱᴄʀᴇᴀᴍ .
زندگیم متوجه ی این نشده ک من آدم دارای صبری نیستم ..
خستم از آخ نگفتن ..
خستم از لبخندی که باهاش دردامو میپوشونم . اصن من ضعیفم . من حساسم
من دروغگوام ؛ دروغ میگفتم فراموشش کردم ، دروغ میگفتم بخشیدمش ، دروغ میگفتم دیگه بهش فکر نمیکنم و برام تموم شده است ..
من نه قوی ام نه چیزیو فراموش کردم ..
فقط هرشب دارم به اتفاقای گذشته فکر میکنم و دلم برا خودم میسوزه ..
من هیچیو فراموش نکردم !
متاسفانه خیلی رو تایپ کردناتون یا علائم نگارشی حساسم ..
اگه قراره تک کلمه ای جواب بدین یا پیام بدین و یهو غیبتون بزنه ، ممنون میشم کلاً جواب ندین !
اگر دل کسیو بشکنید ، پیش همون خدایی ازتون شکایت میشه که قراره بابت آرزوهاتون ازش درخواست کنید ..
خوبه مگه نه ؟