۲۱۴
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠ادامه خاطره ی خانم آیدا، استان کهکیلویه و بویراحمد :
... یک شب در یکی از کانالها نوشته بود طریق آشنایی خودتان را با شهید دانشگر بنویسید.
من نوشتم و فرستادم. بعدها متوجه شدم از طریق دوستم بود. من کتابی درمورد شهید نخوانده بودم. بعد از چند روز با راهنمایی دوستان کتاب آخرین نماز در حلب را تهیه کردم و خواندم. بعد مستند «نامهای از دمشق» و این آغاز علاقه من به شهید شد. حتی کلیپی با دوستم که صدایش خوب بود، درست کردیم و وصیتنامهاش را دوستم خواند و روی کلیپ گذاشتیم و برای خانوادۀ شهید از طریق یکی دیگر از دوستانم فرستادم.
بعد پلاک و جاکلیدی شهید را خودم با مواد درست کردم و گردنبدش همیشه گردنم است. بعدازآن، کلاً حالم خیلی بهتر شد...
#ادامه_دارد
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد
۲۱۶
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠خانم مهدیزاده
اسم شهید عباس دانشگر را شنیده بودم. عکسش را هم دیده بودم؛ اما چیزی ازش نمیدانستم. تا اینکه کتاب آخرین نماز در حلب را در کتابفروشی دیدم و خریدم. با خطبهخط کتاب بیاختیار گریه میکردم. تا حالا دربارۀ چندین شهید کتاب خواندم؛ ولی این احساس و حال را فقط دو بار درک کردهام. اولین بار در دوران دبیرستان بودم. با خواندن خاطرات شهید حسن ترک بیاراده گریه میکردم. از آن روز شهید حسن ترک شد داداشحسن من. حالا دقیقاً همان حال را با خواندن خاطرات شهید دانشگر دارم. فقط پنج سال از داداش عباس کوچکترم؛ ولی فاصلهام با داداش از زمین تا آسمان است.
#ادامه_دارد
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد
۲۲۳
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠ادامه خاطره ی خانم رحیمی، استان خراسان جنوبی
... فقط یک بار از بچهها در گروه خواستم پیشنهاد بدهند که چه کاری میتوانیم برای عباس عزیز انجام بدهیم. در عرض سی دقیقه حدود دویست پیام مبنی بر تبادل نظر بچهها درمورد کارهایی که میشود بهنیت عباسجان انجام داد، برایم آمد.
این روزها، نام عزیز عباس هر روز بهبهانههای مختلف و بسیار در کلاس ما برده میشود و تمام دانشآموزان دوستدار شهید شدهاند و همانند برادر خودشان، ایشان رو صمیمانه «عباس» صدا میزنند. مطمئنم با نصب عکسها و نوشتهها روی دیوار مدرسه، سایر دانشآموزان مدرسه هم جذب خواهند شد. بهطور قطع، دانشآموزان از کنار عکسها بیتفاوت عبور نمیکنند.
...
#ادامه_دارد
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد
۲۲۷
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠 ادامه خاطره خانم محمدنیا، استان آذربایجان غربی
... یازده یادداشت شهید مثل نقشۀ راه بود برای تمام آنهایی که خود واقعیشان را گم کردهاند و توی این شلوغی روزگار به دنبال خودشان میگردند.
کتاب را دو-سه بار خواندم. عالی بود. چقدر احساس خوبی بهم داده بود! کتاب را بستم و روی جلد دیدم شمارۀ پدر شهید را برای پیشنهادات گذاشته بودند. برداشتم و پیام دادم و ازشان بهخاطر نوشتن کتاب تشکر کردم و ایشان هم تشکر کردند و برایم آرزوی موفقیت کردند.
خیلی وقت بود که دنبال یک رفیق شهید بودم. بهقول برادرم، همۀ رفیقها که نباید زمینی باشند! یکی هم باید باشد توی آسمان پیش خدا برایت آبرو بخرد. هر شهیدی را انتخاب میکردم، احساس میکردم رفاقتم یکطرفه است. شاید هم من رفیق خوبی نبودم.
با شهید عهد بسته بودم هر شب دعای عهد را بخوانم. عکس کوچکی از شهید را لای صفحۀ دعای مفاتیحالجنان گذاشته بودم تا راحتتر پیدایش کنم و نصف ثوابش را به شهید هدیه میدادم. در مقابل، از شهید درخواست کردم که هروقت کارم گیر کرد پیش خدا، آبرویم را بخرد و کمکم کند.
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد
۲۳۰
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠 ادامه خاطره ی خانم زارع
...
... از زمانی که با شهید عباس آشنا شدم، خیلی جاها دستم را گرفته. نماز شبم مرتب شده و خدا رو شکر حتی اگر نتوانم یازده رکعت نماز شب بخوانم، ولی حتماً نماز شفع و وتر را میخوانم. خدا را شکر ایمانم قویتر از قبل شده. حالا قول و قرارهایی با شهید عباس گذاشتهام که همیشه به یادشم. گوشیام را روی دو افق تنظیم کردم و به افق حلب نمازهای قضاشدهام و دو رکعت نماز هدیه برای شهید میخوانم و ثوابشان را تقدیم عباس میکنم.
هر دعایی که بخوانم و هر کار خیری انجام بدهم، بهنیت شهید میخوانم...
#ادامه_دارد
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد
۲۳۱
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠 ادامه خاطره ی خانم زارع
...
... آرزو دارم روزی بیایم سمنان زیارت آرامگاهش. الان هم گرفتاری توی زندگیام هست. به او متوسل شدم. انشاءالله که حل میشود. او نقطۀ اتصال به خدا و اولیای الهی است. عکس او را گذاشتهام پسزمینۀ گوشیام و هروقت گوشی را دستم میگیرم و میبینمش، بهش سلام میدهم و انرژی میگیرم. در فضاهای مجازی هم از صحبتهای شهید و عکسهایش میگذارم تا یاد او را زنده نگهدارم.
شهید را عین یک برادر تنی دوست دارم و همیشه به یادشم. امیدوارم لیاقت خواهریاش را داشته باشم. این شهید دست هزاران جوان مثل من را گرفته و راه درست را نشانشان داده... رسالت زندگی ۲۳سالۀ شهید عباس تنها نایل شدن به مقام شهادت نبود؛ رسالت زندگی اندک شهید دستگیری جوانهایی مثل من تا آخر عمر و نهتنها در این جهان مادی بلکه در آخرت هم است. این حرفها شعار نیست و واقعیت است. شهید زنده است و بین ما حضور دارد. همیشه حضورش را در زندگیام احساس میکنم که ایستاده و بهم لبخند میزند.
#ادامه_دارد
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد
.
۲۳۳
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠 ادامه ی خاطره ی خانم صادقی، استان قم
...
... یک شب داشتم از تهران به قم برمیگشتم. قبل از سوار شدن به قطار، رفتم مسجد راهآهن تا نماز مغرب و عشا را بخونم. بعد از نماز، به یاد شهیدعباس افتادم و رفتم عکسهایش را دیدم. رو کردم به عکسهای عباس و از او خیلی گله کردم. گفتم: «چرا خودتو بهم نشون نمیدی؟ چرا کمکم نمیکنی خانوادهت رو پیدا کنم؟» با حالت قهر از مسجد رفتم بیرون و سوار قطار شدم. توی قطار آنتن نبود. گوشیام به اینترنت وصل نمیشد. نزدیک قم آنتن برگشت. یکهو بالای صفحۀ گوشیام یک پیام آمد: «سلام. بفرمایید. این شمارۀ پدر شهیده...» گویا یکی از مدیران کانال درخواست من را دیده بود و شمارۀ پدر شهید را برایم فرستاد.
طوفانی در دلم ایجاد شد. پیش شهید عباس احساس شرمندگی کردم. زارزار گریه کردم. بعضی از مسافرها متوجه شدند که من دارم اشک میریزم. به پدر شهید پیام دادم: «عباس کی بود؟ چرا انگار هنوز هست؟ چرا انگار از همۀ زندهها زندهتره؟ اصلاً اسمشم قبلاً نشنیده بودم. تازه باهاش آشنا شدم. چهار شبانهروز براش گریه کردم. از نگاه به عکسهاش و فیلمهاش سیر نمیشم. این پسر شما کی بود و چی بود؟ احساس میکنم عضوی از خونوادۀ منه. احساس میکنم عزیزترین کسم رو بعد از عمری پیدا کردهام و از دستش دادم. شما که میدونید، بهم بگید چرا عباس اینطوری بیتابم کرده؟ پارۀ تنم شده. پارۀ تنمو از دست دادم. من شهر قم زندگی میکنم؛ ولی انگار دلم اونجاست. اونجا سر مزارش. اونجا خونۀ شما.
شهید عباس منو مجنون کرده، تو لحظهلحظۀ زندگی ام هست. نمیدانم چی بگم اصلاً...»
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد
۲۳۵
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠 با توکل بر خدا و با دل عاشورایی و اطمینان قلبی راهی عتبات عالیات شدم و حال من در قطعهای از بهشت، خیابان رؤیایی بینالحرمین! میگویند وقتی وارد شهر کربلا میشوی ساعات و لحظههای حضور داخل کربلا جزو عمر آدم حساب نمیشود. بعد از کربلا به نجف اشرف رهسپار شدم. بعد از زیارت حرم مطهر امامعلی(علیهالسلام)، راهی قبرستان وادیالسلام شدم برای زیارت قبر شهید مدافع حرم محمدهادی ذوالفقاری. در حال رازونیاز بر سر قبر شهید بودم. عکسهایی که بر درودیوار اطراف مزار نصب شده بود، نظرم را جلب کرد. خدایا! باورم نمیشد! عکسی در میان عکسها طنازی میکرد و آن عکس شهید عباس دانشگر بود!
آری! همانطور که شهید مرا به این سفر فراخواندند، خود نیز قدمبهقدم در سفر همراهم بودند. در همان لحظه آیهای از قرآن در ذهنم تداعی شد: ((وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ))؛ هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند مردگاناند؛ بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند. . آلعمران، ۱۶۹.
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد
۲۳۶
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠خانم مهاجریان، خراسان رضوی
یک روز به پارک خورشید شهر مشهد مقدس رفتم. خواستم سر مزار چند شهیدی که در آن گلزار شهدای سرسبز و خرم آرمیدهاند، دیداری تازه کنم. وقتی از پلهها بالا میرفتم، با دیدن عکسهای دیگر شهدا که در دو طرف پلهها نصب شده بود، یاد و خاطرۀ بعضی شهدا برایم زنده میشد. به مزار شهید مدافع حرم جواد جهانی رسیدم. بعد از زیارت، عکس یک شهید خندهرو نظرم را جلب کرد. عکسی که برای در امان ماندن از گزند آفتاب و گردوغبار بر روی دیوار نصب شده بود. صاحب آن عکس شهید عباس دانشگر بود.
آن روز با نام شهید آشنا شدم. بعد در فضای مجازی جستوجو کردم و از روحیات معنوی او بیشتر آگاه شدم...
#ادامه_دارد
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد
۲۳۹
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠ادامه ی خاطره ی خانم مهاجریان، خراسان رضوی
.... همسرم وقتی دلواپسی من را دید، به اتاق شهدا رفت. لحظاتی بعد قرآنبهدست برگشت و گفت: «استخاره کردم. بیا نگاه کن! ببین چه آیهای آمده!»
وقتی چشمم به صفحه قرآن افتاد دوباره دلم لرزید! و چه آیهای!
((مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا))؛ .احزاب، ۲۳. در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادهاند. بعضی پیمان خود را به آخر بردند و بعضی دیگر در انتظارند و هر گز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند.
همسرم گفت قبل از استخاره طبق عادتم به شهید عباس دانشگر گفتم: «ایندفعه از شما میخوام کمکم کنید. اگر خیر و صلاح در رفتن همسرمه، کاری کنید که همسرم با خیال آسوده به سفر کربلا بره.»
دو-سه روزی گذشت. هرچند استخاره خوب آمده بود، هنوز ته دلم راضی نبود. چون قرار بود تنهایی به سفر خارج از کشور بروم. تردید عجیبی تمام وجودم را فراگرفته بود! به دنبال نشانهای بودم برای اطمینان خاطر و راضی شدن دلم. تا اینکه تلفن همراهم به صدا درآمد. خواهر شهید جواد جهانی بود: «سلام خانم مهاجریان. یکی از مادرهای شهدا مدافع حرم برای زیارت حرم مطهر حضرت علیبنموسیالرضا(علیهالسلام) به مشهد آمدهاند. مهمان خانۀ ما هستند. با خودم گفتم بقیه هم از این فیض محروم نباشند. هرچی فکر کردم به که بگویم، فقط شما اومدین تو ذهنم. امروز بعدازظهر تشریف بیارین خونهمون.»
پرسیدم: «مادر کدوم شهید هستن؟»
گفتند: «مادر شهید عباس دانشگر!» حسوحال عجیبی داشتم. نفسم در سینه حبس شد. بغضی عجیب گلویم را فشار میداد. با شوقی وصفناشدنی مهیای دیدار با مادر عزیز شهید دانشگر شدم. بعد از سپری شدن لحظههای انتظار خود را در برابر مادر گرانقدر شهید دیدم.
ماجرا را که برایشان تعریف کردم، پاسخی دادند که شک و تردید را از دلم بیرون ساخت! در راه برگشت پاسخشان را در ذهنم مرور میکردم: پس این کربلا هدیۀ شهیده. دعوتشدۀ خود شهید هستی!
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین!
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد
.
۲۴۰
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠خانم جلالی، استان سمنان
نام شهید عباس دانشگر را در گذرگاههای سمنان میدیدم؛ ولی راجع به ایشان چیزی نمیدانستم، جز اینکه جزو شهیدان کمسنوسال مدافع حرم هستند. تا اینکه یکی از کتابهای مربوط به ایشان را از یکی از کتابفروشیهای سمنان خریدم و خواندمش. از خودم خجالت کشیدم که من کجا هستم و شهدا کجا هستند. ایشان در این سن کم به این درجه از خلوص و معنویت میرسند که خدا خریدارشان میشود؛ خصوصاً در عصر حاضر که برای یک جوان زیباییهای زیادی توی این دنیا هست. ولی ایشان بهترین گزینه را انتخاب میکنند و در راهی قدم میگذراند که سعادت حقیقی است و ما غافلیم و از شهدا جا ماندهایم. من در سمنان غریبم. از زمانی که کتابشان را خواندم، پنجشنبهها وقتهایی که میتوانم میروم به امامزاده اشرف(ع) و سر مزار این شهید. این مکان برای من بسیار پرنشاط و باصفا است. هروقت دلم میگیرد، میروم آنجا.
برای پسرم مشکلی پیش آمده بود. یک روز خیلی دلشکسته بودم. رفتم سر مزار این شهید عزیز و بهش گفتم: «آقاعباس، به حق اسم قشنگت که هماسم آقا ابوالفضلالعباس(ع) هستی، ازت میخوام که حاجتم رو بدی.»
طولی نکشید که مشکل پسرم رفع شد. یک روز با پسرم سر مزار شهید رفتیم و ازش تشکر کردیم.
امام بزرگوار جملهای در وصف شهید دارند. خیلی قشنگ است: همین مزار شهیدان است که تا ابد میعادگاه عاشقان و دلسوختگان است.
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد
10.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۲۴۵
✅ ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍
3⃣بخش سوم
🔸️محبت شهید به خواهران
💠 خانم هادیپور
قصۀ من از آنجاست که از مشکلات زندگی توسط شهید ابراهیم هادی نجات پیدا کردم و با این راه زیبا و نورانی شهدا آشنا شدم. کتاب آخرین نماز در حلب از شهید دانشگر خیلی اتفاقی به دستم رسید و بهمحض دیدن کتاب، محو تماشای شهید شدم. با شروع کردن کتاب، کمکم فهمیدم که شهید به من نظر کرده و هیچ چیز اتفاقی نیست. کتاب را تمام کردم و با خطبهخطش اشک ریختم.
چند وقتی گذشت. خیلی اتفاقی به سمنان رفتیم. خیلی دلم میخواست بروم سر مزار شهید. با هر سختیای بود، خودم را به امامزاده علیاشرف(ع) رساندم. بهدلیل تعطیلی آخر هفته و کرونا در امامزاده بسته بود. از پشت حفاظهای امامزاده با چشم دنبالش گشتم که عکسش را پیدا کردم. کمی از همان فاصلۀ دور نگاهش کردم. خواستم بروم، خادم امامزاده گفت: «با کسی کار داشتید؟»
گفتم: «برای زیارت مزار شهید دانشگر اومدهم.» در را برایم باز کرد. اینطور شد که من دعوت شدم و عنایت زیارت داداشم عباس نصیبم شد. بعد کمکم زندگیام به روال عادی خودش برگشت و حتی میشود گفت عالی گذشت تا ازدواج کردم و با نگاه به تاریخی که محضر برای عقدم نوبت داد، بغض کردم. نوزدهم خرداد ساعت ۷ شب. دقیقاً شب شهادت و پر کشیدن داداشعباس و با یک همسر شهدایی و گل ازدواج کردم. از عشقی که به شهید ابراهیم هادی داداش گلم داشتم، گرفته تا هماستانی بودن ما با شهید دانشگر. زندگیام با خوشی و خرمی میگذرد.
📗
#کتاب
#رفیق_شهیدم_مرامتحول_کرد