آنچیزی از فلسفه که در کلاس میخوانیم و میآموزیم، تئوریست؛ عملیش گفتوگو و نوشتن است.
بیشتر مدیون معلمی هستم که گفتوگو و نوشتن را به من میآموزد؛ مرا از لکنتِ گفتنْ نجات میدهد و گوشم را شنوای دیگری میسازد؛ انگشتان بیرمقم را جان میدهد و به چشمان کم فروغم، برای دیدن نوشتار دیگری نور میبخشد.
اندیشمندی که در هنگام گفتوگو، کارش به فریاد یا هوچیگری بکشد، هرچه هست، اندیشمند نیست.
فرایند گفتوگو، فرایند آزمایش اندیشه است و رخنههای اندیشه را برملا میسازد.
رخنههای برملا شده، هرچند نُمایندۀ لرزندگی اندیشهاند؛ اما کورسوی حقیقت، از درونشان تابیده میشود.
بسم الله الرحمن الرحیم
علم و گرایش (بهجای گرایش میتوانید بگذارید: ایمان، عمل یا هر چیزی که خودتان میخواهید!)
واقعاً برای خودمان خیلی پیش آمده که در یک گفتوگو با اینکه کم میآوریم، قبول نمیکنیم!
در اینجا «کم آوردن» یعنی چه؟ یعنی هرچه از لحاظ شناختی بلد بودیم را رو کردیم، هرچه را میدانستیم به میدان آوردیم، اما هرچه بلد بودیم پنبهاش زده شد و نقد شد؛ برای اثبات یک مسئله اصلاً کافی نبود! دقیقتر بگویم، یعنی فهمیدیم آن چیزی که فکر میکردیم درست است درست نبوده، یا حداقل هیچ دلیلی برای اثباتش برایمان باقی نماند.
«قبول نمیکنیم» چه معنایی دارد؟ معنایش این است که جوری خودمان را نشان میدهیم که انگار هنوز چیزی میدانیم و میدانیم که نظرمان درست است؛ با اینکه دیگر چیزی نمیدانیم!
نتیجه اینکه باز هم کار گذشتۀ خودمان را انجام میدهیم؛ با اینکه یا میدانیم غلط است یا دیگر نمیدانیم درست است؛ به شناخت خودمان خیانت میکنیم و دل به مرداب حماقت و سفاهت میزنیم.
این مطلب، یعنی خیانت به دانستهها و شناخت، در تمام ابعاد زندگی ما جریان دارد. خداوند متعال این رفتار را در پذیرش دین، تکذیب آیات میخواند. یعنی طرف میداند محمد (ص) رسول خداست، میداند آیات قرآنْ آیاتالله هستند، ولی قرآن و رسولش را تکذیب میکند؛ یعنی طوری رفتار میکند که انگار هنوز بتپرستی درست است، هنوز خوردن گوشت سگ و خوک مشکلی ندارد.
راستش رشتۀ من که فلسفه است، اینجا وجود اراده را درک میکنم. یعنی عدهای اراده میکنند تا مطابق علمشان عمل کنند و عدهای دیگر، علمشان را پشم هم حساب نمیکنند و به کلی کنارش میگذارند اسم این قسم را میگذاریم تنبلی، بیارادگی، سفاهت و... .
اصلاً یکی از دلایلی که ما زیاد نبال علم نیستیم هم همین است؛ علم و شناخت، با وجود فرهنگ سفاهت، در زندگیمان دیگر کارایی در زندگیمان ندارد.
خب برگردیم
خیانت به علم، همه جای زندگی ما را گرفته؛ مثل بختک روی تمام نهادهای سیاسی اجتماعی ما افتاده.
با اینکه میدانیم ور رفتن با گوشی فایدهای ندارد و جز تخدیر چیز دیگری نیست باز هم ولکن آن نیستیم! ساعتها به آن مشغولیم.
با اینکه میدانیم آن آدم بزرگی که به آنجا رسیده و همه قبولش دارند درس خوانده، خوب هم درس خوانده، و برای بهدرد بخور شدن راه دیگری نیست، باز هم سراغ درس نمیرویم.
با اینکه حوزه علمیه میداند فشل شده و کار نمیکند، دیگر متنهایی که ارائه میدهد و شیوههای تدریسش تهی شدهاند باز هم بر مبنای همان متن و همان شیوۀ ناکارآمد گذشته ادامه میدهد. گاهی به اسم تحول کارهایی انجام میدهد که باز هم مثل قبلی است، اصلا نمیخواهد از اشتباهات گذشته دست بکشد.
این یک سوزن به خودمان بود؛ حالا یک جوالدوز به سایر نهادها بزنیم:
از یک سال قبل مگر نمیدیدید که اوضاع سوریه از چه قرار است؟ چرا هیچ و تقریباً هیچ کار سلبی و ایجابی نکردید؟! چرا حداقل یک دستانداز در مقابل ادلب نگذاشتید تا پیشروی نکند؟!
اصلاً سوریهای که دسترسی ما به مدیترانه بود به درک، به جهنم، بهاسفلالسافلین! مگر نمیبینید اسرائیل دارد دست تکتک متحدان شما را میشکند؟ خب مگر نمیبینید با آرامش دارد و طرح میریزد؟ مگر کشورگشایی اسرائیل را نمیشناسید؟ مگر جنگهای دیگر در جهان چگونه آغاز شدهاند؟ مگر الان که آمریکا تمام قد از اسرائیل پشتیبانی میکند بهنظر اسرائیل بهترین وقت خلاص شدن از شر ایران و ایرانی نیست؟! کی دیدهاید که اسرائیل از فرصتهای خودش استفاده نکند و آن هم فرصت به این خوبی؟
دوباره یک سوزن به خودم!
در تربیت بچه و در پیشرفت تحصیلی هم همینطور هستم؛ خودِ من؛ در این دنیای پیچیده بچه را رها کردهام تا بزرگ شود! مقالههایم را نمینویسم، اولویت بندی نمیکنم، تا یکی دو سال دیگر که فرصتم تمام شد، آه و نالهام بلند شود.
چه کنیم؟
این شد فرهنگ سفاهت که عمیقاً در قلب ما ایرانیها نهادینه شده! هیچ راهی نیست! باید اراده کنیم که مطابق با علم خودمان حرکت کنیم و شروع کنیم، از همین الان. این فرهنگ سفاهت هم در زندگی شخصی و هم در زندگی سیاسی-اجتماعی امان ما را بریدهاست. این اژدهای هفتسر فساد را باید ذبح کنیم و بسوزانیم. به آنچه میدانیم درست است، عمل کنیم.
بنیاد | جواد محمدنیا
بسم الله الرحمن الرحیم علم و گرایش (بهجای گرایش میتوانید بگذارید: ایمان، عمل یا هر چیزی که خودتان
مشکل ما ظاهراً هوش نیست؛ مسائل را میفهمیم. مشکل ما همانی است که توضیح دادم.
https://analytics.twitter.com/mob_idsync_click?slug=WPLj496603&idb=AAAAEICwh4lhpZGGC4XLMwp3guGjW-qdK21NY5hsjVBOeWRnEcxhxxpxE2_gzSYHQYHeN8acMQclkGT4IlNYAS04WF7RtDdYA8lbreUryiauqvpaYXfC-V3S_G0VUkQ86sw8By0cBGyt_Eokd8u6Un2QZWD0bwRRtEmJgEyHMB8ceIh8mCIOOlZKKHn8aARBpJAFAh75kWNxtDYFM_-TF3OvcuLFwVGfIuEX8vhc86IOmgM2sIhMXN3P2c4sxFLppFqKDdQMisvdYaX4sgs3FeAYzg&tailored_ads=false&ad_tracking=true
هدایت شده از جواد محمدنیا
CamScanner ۲۰۲۴-۱۲-۳۱ ۱۱.۲۵.pdf
حجم:
4M
زندگی مختصری از یک قاتل
قاتل آزادی، محیط زیست، دین، اخلاق و عدالت:
#نئولیبرالیسم #سرمایهداری
بنیاد | جواد محمدنیا
بسم الله الرحمن الرحیم آسیبشناسی روحانیت (۱) تشخیص صحیح مسئله انشاءالله درآینده بیشتر دربارۀ
آسیبشناسی روحانیت (۲)
گمشدگی_در_خود
شاید با خودمان میگوییم، چرا حدیث و فلسفه و قرآن، میان عموم مردم، تقریباً بیمخاطب است؟
یکی از مهمترین پاسخها این است که این علوم، تاحدودی زیادی وارد انتزاعیات شدهاند؛ یعنی بیش از هرچیز، دنبال حلوفصل مشکلات بنیادهای خود هستند.
خب، آیا پرداختن به این امور لازم نیست؟ جواب من منفی است؛ یعنی ما باید به این مسائل بپردازیم تا زنده بمانیم.
اما، باید تناسبی بین حلوفصل این مسائل و حل مسائل عموم مردم هم وجود داشته باشد.
این روزها، این علوم شبیه کارگری شدهاند که از ۱۶ ساعت بیداری، ۱۵:۳۰ ساعت خود را صرف سلامتی، ورزش، پیشگیری از بیماری، غذای خوب و... میکند.
یعنی همیشه دنبال رسیدن به اوج سلامتی است تا کار کند، اما باوجوداین مشغلهها، دیگر فرصت کار کردن ندارد.
مسائل درونی مثل پیلهای شدهاند که کرم ابریشم دور خود میپیچد؛ البته تاجایی که نزدیک است خفه شود!
فکر دانشجویان را شکوشبهه دربارۀ وجود خدا پر کرده -اگر هنوز پر کرده باشد!- یا اینکه اصلاً روحی وجود دارد تا معادی باشد و مردم هم نسبت به اخبار گیجومنگ هستند که کدام صادق است و کدام کاذب؛
اما ما؟ قریب به اتفاق حجم کارمان شده بحث از وحدت وجود، انواع علت فاعلی، انواع و اقسام حرکت و مسافت و ... .
تا جایی که حتی پاسخمان در مقابل دانشپژوه فلسفه این است که ده سال درس بخوانید تا پاسخ روشن و محکمی دربارۀ همین سؤالات دمدستی و پیش پا افتاده بیابید.
باوجود گیر کردن در این تله و از پا درآوردن خودمان، باز با خود میگوییم چرا کسی به ما توجه نمیکند: چه مردم و چه دولت!
هدایت شده از نوشتههای مهدی جمشیدی
🔻مواجههی قائمان و قاعدان:
در مذمّت اصحاب سکوت
🖊مهدی جمشیدی
دوست گرامی، آقای محمدرضا قائمینیک، مرا نقد کرده است:
https://eitaa.com/mojtamaona/526
من این نقد را ندیده بودم اما فکر میکنم ویراستی اخیرم نیز در دایره و دامنهی این نقد بگنجد. از این جهت، درخور است که به آن بپردازم.
۱. مسألهی ایشان این است که چرا من به استاد پارسانیا تاختم و وی را اهل «سفر» ندانستم. ایشان برای ابطال سخن من، به «سفرهای میانشهریِ» استاد پارسانیا استناد کرده است. نمیدانم چطور میتوان چنین معنایی را از «سفر» استنباط کرد. سفری که من به آن اشاره کردم، همان «سفر هویّتی» است که باید در مرحلهای از مراحل آن، خَلق را به خدا رسانید؛ یعنی نباید جامعه و عرصهی عمومی را فراموش کرد. از این شهر به آن شهر رفتن، مصداق سفر هویّتی نیست. ذهنیّت اجتماعی از سوی عالَم و اصحاب تجدّد، در حال بلعیدهشدن است اما واکنش متناسب و متوازنی از سوی بسیاری از بزرگان نمیبینیم. این آفت، واقعیّت ندارد؟!
۲. چالش نیز منحصر در مناقشات نظری در نسبت میان فلسفه و علوم اجتماعی نیست، بلکه باید عینیّت اجتماعی را دریافت و وضع هویّتیِ جامعه را تغییر داد. چالشهایی که استاد پارسانیا به آنها علاقمند است، در دپارتمان فلسفیِ فرح پهلوی نیز از سوی سیدحسین نصر انجام میگرفت؛ چون بیخطر و خاموش بودند. این انتزاعیاتِ مطلق و بیکرانه، راه به امر اجتماعی نخواهند برد و در نهایت، مدرّسانِ آسودهخاطرِ اسفار در حوزه، در محاصرهی «خَلق تجدّدی» قرار خواهند گرفت و جامعه، به سفر هویّتیِ معکوس و وارونه خواهد رفت. خطر اینجاست.
۳. ایشان از استاد رحیمپور سخن گفته. بهراستی، منطق و مشی و عمل اینان، چه اندازه شبیه رحیمپور است؟! هیچ در هیچ. استاد رحیمپور در شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز تنهاست. او را در خط مقدّم، تنها نهادند. البته من ادعا نکردم که برای این درد، کاری کردم، بلکه سخنم این بود که چرا بزرگان، کنار کشیدهاند. ایشان چون در مقام «عینیّت»، شاهد مبطلی ندارد، به سراغ شخصیّت من رفته و مرا اتهام اخلاقی نواخته است که خودخواه و خودمدار و خودبسنده هستم؛ درحالیکه درد و دغدغه، انقلاب و خواصش بود و نه خود من. باید به کسی که فریاد میزند و اعتراض میکند، نسبت خلاف اخلاق داد و خود او را نشانه گرفت؟!
۴. آقای قائمینیک نمیداند من کتاب «تجدّد از نگاهی دیگر» را همان ماهی که چاپ شد، از شخص استاد کچویان در اتاقش خریدم و پولش را روی میزش نهادم! من وگلین را بیش از یک دهه است که میشناسم. کتاب ایشان دربارهی فوکو را نیز خواندهام. اما مسأله این است که آنهنگام که بر کچویان هجوم آوردند و روایت وی از اغتشاش را برنتابیدند، شاگردانِ دیروز، سکوت کردند و این ناشاگرد، برآشفت و پرچم حمایت از وی برافراشت. در این لحظههاست که صدق و خلوص، رخ مینمایاند.
۵. منطق من، تکفیر نیست؛ بلکه نوشتن و مباحثه و مناظره است. دیدهاید و دیدهاند که در اغتشاش اخیر که زبانهای بسیاری بسته شده بود، چه کسی و کسانی، در معرکهی نزاع هویّتی بودند و صراحت و شفافیّت به خرج دادند و از خطوط قرمز فرهنگی، دفاع کردند. آنهمه استدلال و برهان و روایتگری را به تکفیر، ترجمهکردن، اندک نسبتی با حقیقت ندارد. محافظهکاری و مصلحتاندیشی دوستان، آنان را برانگیخته تا «قاطعیّت انقلابی» را تکفیر بخوانند. با معیار و مناط اینان، باید روی کاغذ بر تجدّد تاخت و در عینیّت، بر مدار مدارات حرکت کرد. من تکفیری نیستم ولی اینان، سخت گرفتار محافظهکاری و انفعال هستند.
۶. نیک میدانم که قلمِ قائم من، مخالفساز است و علیه من، جبهه میآفریند، اما چه کنم نباید حقیقت را نهفته نگاه دارم و مجال بدهم که هویّتِ اینجایی را سیلاب تجدّد تحمیلی، با خود ببرد. من رسم خاموشی و محافظهکاری و انفعال و هراس نمیدانم و به انتزاعیات بیخاصیّت و بریده از عینیّت، دلخوش نمیکنم. تجربهی اغتشاش اخیر نشان داد که بسیاری از بزرگان انقلاب، گرفتار مرعوبیّت شدهاند و «جلسهی مَدرسی» را بر «جهاد تبیین» ترجیح دادهاند. شورای عالی انقلاب فرهنگی، مدتهاست که در بستر احتضار افتاده است. هویّت در متن امر اجتماعی، به راه خویش میرود و این شورا نیز سرگرم بوروکراسی است. به مداخلات سیاستی و عینیّت اجتماعی بنگرید تا دریابید که شورا در اغماست. شورا اینچنین است، چون اعضایش آنچنان هستند که گفته شد. من فقط در بیان و اظهار این روایت، تنها هستم اما معتقدان و قائلان به آن در میان سرآمدان و نخبگان، کم نیستند. باید به این رکود تدبیری و سستی کنشی، پایان داد. با این حکمرانیِ رقیق و نیمبند در حوزۀ فرهنگ، تحوّلی رقم نخواهد خورد و انقلاب فرهنگی، همچنان به صورت یک آرمان معلّق خواهد ماند. این تحرّکات ناچیز و حداقلی را باید با بیشفعّالیِ تمدّن تجدّدی مقایسه کرد.
https://eitaa.com/mahdi_jamshidi60
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیایید با چند مثال و سؤال، صحبت آقای ایلان ماسک با این آهنگ تأثیرگذار (!) را تحلیل کنیم ( خواهشاً تا آخر بخوانید):
۱. محور اصلی صحبت جنابشان، حفظ اطلاعات است؛ آیا به نظر ایشان، باتوجهبه اینکه جناب صدرالمتألهین تا آخر عمر هرچه بهذهنش میرسیده، مینوشته و الان آن اطلاعات حفظ شده، خود صدرا زندهاست؟! آیا منظور از جاودانگی، در ذهن انسان، که همیشه به دنبال آن است، همین است؟!
ممکن است بگویید منظورش تمام اطلاعات بوده؛ پاسخ این است که آیا درنظر ایشان اگر سر کسی دچار ضربه شود و مقداری به او فراموشی دست بدهد، یعنی مردهاست؟!
۲. شاید بگویید، منظورش این است که یک انسان باید آن اطلاعات را کسب کند؛ کتاب که انسان نیست!
من اینگونه پاسخ میدهم که استاد ما جناب عبودیت، اطلاعات فلسفی صدرا را قورت داده؛ آیا ملاصدرا زندهاست؟ آیا منظور از جاودانگی همین است؟ الان خود شما، خیالتان راحت میشود که اگر یک کتاب بنویسید، یک کتاب ۲۰ جلدی، دیگر بهجاودانگی میرسید؟!
۳. این شماره شاید مطلب را برایتان روشنتر کند؛ الان شما زندهاید و از آن حافظهای که خاطرات شما را موبهمو ثبت کرده یک کپی میگیرند و آن را به آدم دیگری وصل میکنند. آیا از شما دو نفر وجود دارد؟ یعنی آن دیگری که خاطرات شما را دارد، خودِ خودِ شما هستید؟ آیا هرکاری او میکند، یعنی درواقع شما انجام میدهید؟! الان دیگر میتوانید هر ریسکی بکنید و چون او هست، اگر از بالای یک صخره به ته دره سقوط کنید و به یک گوشت چرخ کرده تبدیل شوید، خیالتان از بابت جاوداندگی راحت است که نمردید؟!
فلسفه
نفس
حافظه
جاودانگی
اگر به دردتان خورد، یادداشتی از بنده:
چگونگی شناخت حصولی حقیقت وجود ازطریق تحلیل ارتباط میان حقیقت وجود و مفهوم وجود با تأکید بر اندیشه صدرالمتألهین
نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسندگان
جواد محمدنیا 1 محمدعلی محیطی 2
1 دانشجوی دکترای هستیشناسی مرکز تخصصی آموزش فلسفه اسلامی حوزۀ علمیۀ قم
2 استادیار مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی
چکیده
هدف این تحقیق آن است که با روش توصیفی ـ تحلیلی و با بررسی فراگیر جنبههای گوناگون معرفتشناختی مفهوم وجود در دیدگاه صدرالمتألهین، امکان شناخت حصولی حقیقت وجود را واکاوی نماید و به این پرسشها پاسخ دهد که آیا اساساً حقیقت وجود شناختنی است؟ ازطریق چه مفاهیمی؟ این مفاهیم چگونه بهدست میآیند؟
ما به یاری خوانش آقاعلی مدرس زنوزی و بهتبعْ با ارائه استدلالی نو بهعنوان مکمل استدلال ملاصدرا، در نفی مفهومی شدن حقیقت وجود، از طریق امکاناتی که اندیشه صدرایی در اختیارمان قرار دادهاست، اثبات خواهیم کرد که اگرچه ذاتِ حقیقت وجود هیچ شناخت حصولیای را بر نمیتابد، لکن میتوانیم دریافتی حصولی از تقابل آن با دیگری (در اینجا یعنی تقابل آن با عدم) داشته باشیم. به تعبیری، مفهوم وجودْ حاصل دریافت ما از واپسزنیِ دیگری (عدم) از جانب حقیقت وجود است که این نحوه دریافت را با عنوان انتزاع و ذهن میشناسیم و ازآنجاکه واکاوی مفهوم وجود و سازوکارِ دریافت آن میتواند شناخت دقیقی از دیگر مفاهیم فلسفی ارائه نماید، مییابیم که بهطور کلی در فلسفه، حقیقت وجود را ازطریق مفاهیمی با عنوان انتزاعی و ذهنی میشناسیم.
کلیدواژهها
مفهوم وجود حقیقت وجود تعیّن مفهوم دوری بودن صدرالمتألهین
https://fhi.hekmateislami.com/article_217551.html
نیهیلیسم ایرانی و انگاره مدرسه
سوژه نیهیلیست ایرانی حتی در دانشگاه تنها به خودش فکر میکند و چشم بر غایتمندی علم و حیثِ ابزاری آن میبندد. اکیدا فاقد دیگاه سیاسی و اخلاقی نسبت به آموختهها و کارکردهای دانش است.
مثلا برایش اهمیت ندارد حاصل کارش در ریاضیات یا شیمی به بمب و موشکهایی کشندهتر بر سر مردم خودش تبدیل شود. تنها میخواهد در مرزهای علم قدم بزند، اول باشد و جایزه بگیرد، یا به خودش و خانوادهاش ثابت کند توانسته به سطوح بالا برسد. مثل بچه درسخوانها که فقط میخواهند شاگرد ممتاز باشند.
مهمترین مشوق برای مهاجرت گسترده یا آنچه فرار مغزها خوانده شده همین بوده. دشواریهای سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی در رتبههای بعدی قرار میگیرند.
«انگاره مدرسه» همه جا بر سوژه غربگرا و نیهلیست ایرانی سایه انداخته. مثلا در دیپلماسی دقیقا طبق انتظار معلمها رفتار میکند و از خط بیرون نمیزند، حتی اگر به فریب تحویلش بگیرند به خودش جایزه میدهد. در توسعهگرایی دائم دنبال درس گرفتن و نگاه به تجربههای دیگران هستند. در اقتصاد و جامعهشناسی و روانشناسی هم راههای آموخته را مساوی کارشناسی و سواد میگیرند.
اگر دانشگاه ایرانی در حضیض نوآوری مانده از همین «انگاره مدرسه»، «خودخواهی شاگرداولها» یا «فخرفروشی اشرافیتزده» آب میخورد. علم اولا برای «شأن» و «اثبات ارزش» برای صاحبش در نظر میآید نه با لحاظ کارکردهایش.
اسطورهای شدن عناوین دکتر و مهندس در خانوادههای ایرانی، پررنگ شدن سلسلهمراتب دانشگاهی و رقابت اساتید بر سر مقاله و رتبه، امتیازهای بوروکراتیک و سهمیه برای فرزندان هیئتعلمی، اینها تصویر علم در کشور ما را بهتر نمایش میدهند.
حتی در رشتههای فنی مهندسی که نسبت به سایر شاخهها شرایطِ قابلدفاعتری دارند ابتکار خاصی به عنوان مهندسی ایرانی پیدا نشده. در علوم پایه نیز از هزاران ایرانی مهاجر حتی یک نوبل علمی به دست نیامده. نکته روشنگر اینکه در جهان گذشته که به تحقیر «سنتی» میخوانند کاریز، بادگیر، آسباد و... در همین بوم ابداع شد.
سوژهای که خودش را زبون و در خدمت بداند طبیعتا از آموختن و درس پس دادن فراتر نمیرود. تفاوت در همگنان چینی یا روسی معلوم میشود که سودای رقابت دارند، یعنی برطرف کردن حقارت نه مرهم نهادن بر آن. به همین دلیل در شرایط بستهتر سیاسی با ناگواریهای اقتصادی مهیبتر، در علم و فناوری به مواردی از پیشتازی رسیدند.
میشود گفت نیهیلیسم ایرانی در طیف غربگرا که بر دانشگاه ایرانی مسلط شده و همه جا بر علم و فناوری سایه انداخته، از انواع مشابهش در جهان سوم پررنگتر است چه اینکه از جایگاه تهیتر و پوچتری به آینده مینگرد.
@daneshtalab
چگونه یک مقالۀ معتبر فلسفی بنویسیم.pdf
حجم:
371.7K
ویرایش اول است، نقص زیادی دارد! از نظرات شما برای ویرایشهای بعدی استقبال میکنم.