بعد از رفتن تو، تنها برای من فقط اندوه باقی ماند.
آن را در گلدان کاشتم، هر روز به آن آب میدادم از اشکهایی که در فراق تو ریختم.
اندوهم بزرگ شد، گل داد، عطر اندوه نه تنها خانه را، بلکه تمام کوچه و شهر را پر کرد، همهجا پر از عطر اندوه شد.
از کوچه ای به کوچه دیگر، از خیابانی به خیابان دیگر، از شهری به شهر دیگر میرفت و هرکجا را با عطر اندوه معطر میکرد.
مردم میگفتند: این چه گلی است که این همه خوشبوست؟
آنها نمیدانستند این گل برای چه به وجود آمده، از اشکهای که سیراب شده و عطرش همان عشق و دلتنگیِ من، برای تو بود .
-اقتباس از " اندوه"، عرفان نظرآهاری
آنتن تنها؛
- خوبیش اینه میگذره
میگذره ولی معلوم نیست چه قلبهایی رو شکوند و گذشت
چه اشکهایی رو ریخت و گذشت
چه آدمایی رو نابود کرد و گذشت
میگذره... اره میگذره
میکشه و میگذره !
آنتن تنها؛
خدایا، جدی بسه .
اگر برات یه شوخی نیسم دارم به فنا میرم، دیگه نمیتونم .
آنتن تنها؛
اشکهایش میریخت و او خودش با دست خودش پاک میکرد سرش را بالا آورد و نیم نگاهی به چشم های او کرد -من
اشکهایی که روی گونهاش میریخت را با دست خودش پاک میکرد.
کمی سرش را بالا آورد و نگاهی کوتاهی به او انداخت
- تو مال من نیستی، سهم من نیستی، قرار نیست پیشت بمونم ولی من به وسعت تمام آسمونا دوستت دارم، چرا؟ چرا باید اینقدر دوستت داشته باشم که منو بکشه؟..
اشکهایش را پاک کرد و لبخندی زد و ادامه داد: البته این برای کسی اهمیتی نداره، نه؟
برو، قلبم را هم به عنوان هدیه ببر، در قفسه سینه من که نتپید ولی قطعا برای تو میتپد.
برو و به بلایی که بعد تو سر من خواهد آمد فکر نکن.
دستی برایش تکان داد
- خدانگهدار قلب من، متانویا.