آنتن تنها؛
خدایا، جدی بسه .
اگر برات یه شوخی نیسم دارم به فنا میرم، دیگه نمیتونم .
آنتن تنها؛
اشکهایش میریخت و او خودش با دست خودش پاک میکرد سرش را بالا آورد و نیم نگاهی به چشم های او کرد -من
اشکهایی که روی گونهاش میریخت را با دست خودش پاک میکرد.
کمی سرش را بالا آورد و نگاهی کوتاهی به او انداخت
- تو مال من نیستی، سهم من نیستی، قرار نیست پیشت بمونم ولی من به وسعت تمام آسمونا دوستت دارم، چرا؟ چرا باید اینقدر دوستت داشته باشم که منو بکشه؟..
اشکهایش را پاک کرد و لبخندی زد و ادامه داد: البته این برای کسی اهمیتی نداره، نه؟
برو، قلبم را هم به عنوان هدیه ببر، در قفسه سینه من که نتپید ولی قطعا برای تو میتپد.
برو و به بلایی که بعد تو سر من خواهد آمد فکر نکن.
دستی برایش تکان داد
- خدانگهدار قلب من، متانویا.
فقط من میتونم از تک تک اتفاقایی که برات میوفته نگران شم یا بخندم و به روم نیارم .
-چندتا شده تا الان
+چی
- خودتو نزن به اون راه میدونم چند بار اینجوری شدی.
+ اوه نه، نباید میفهمیدی اهمیتی نداره که من چند بار از دردش به مرگ نزدیک میشم چون فقط دلم تنگ تو میشه .
اون چیزی که اون از من به دست آورد مهم نیست، مهم اینکه من چی به دست آوردم و من از داشته هام راضیم.