گویند چشمها راز دل را آشکار میکنند؛ گرهٔ نگاه ِبین ما راز دلم همان عشق تو را نهان میسازد.
هدایت شده از 𝖡𝖫𝖠𝖢𝖪 𝖶𝖮𝖱𝖫𝖣
میدونی من کیعم؟ من ترک های روی قلبتم. من قهوه ی تلختم. غروب جمعهتم. صبحِ شنبهتم. چایِ سردتم. دروغ شنیدن از بهترین دوستتم. خوابِ بدتم. خراشِ روی انگشتت با کاغذِ کتابِ مورد علاقهتم. سردردتم. کابوستم. من همه ی اون چیزهایی هستم که تو هیچوقت قرار نیست دوستشون داشته باشی عزیزدلم.
خودم میدونم از استرسه، برای از دست دادن یه آدمه،
خودمم میدونم باید به یه چیز خوب فکر کنم، اما تنها چیز خوبی که میشناسم ازم گرفته شده،تنها پناه من ازم گرفته شده،تنها امید زندگیم نابود شده،همهچیز تموم شده و حالا بهم بگو چیکار کنم؟!
آنتن تنها؛
میدونی من کیعم؟ من ترک های روی قلبتم. من قهوه ی تلختم. غروب جمعهتم. صبحِ شنبهتم. چایِ سردتم. دروغ
من اون کاریام که توش خوبی نیستی
میخواستم در آغوش همه خویش را جا بدهم، درد قلب کشیدم تا دگر غیر آغوش تو جای دگر خوش نکنم !
و من فقط خندیدم به تمام قول هایی که گفتی بودی نمیری، اما حالا پیمانی بین ما نیست تا میتوانی دور شو .
باران می آید و من بدون چتر ایستاده ام با چشمانی نیم باز و خیس به آسمان نگاه میکنم.
در آخر او را هم از دست دادم بعد از تمام تلاشهایی که برای به دست آوردنش کرده بودم، رهایش کردم.
من، خواستهٔ من اهمیتی نداشت.
فقط میخواستم حتی بدون من، خوشحال باشد و این اتفاق با نبود من پر رنگتر میشد .
کاش آنکسی که هر روز تورا به آغوش میکشید من میبودم.
آنکس که ساعتها خیره به چشمانت میشد من میبودم.
آنکه دستهایش را میگرفتی من میبودم.
اما من فقط همانی بودم که ارزو میکردی دیگر مرا نبینی، این طور نیست؟..
دستِ کم، آخرش که بهم میرسیم؟
آنجایی که دگر از من، فقط عشق برای تو مانده،
و در تو، از من چیزی باقی نمانده.